دفتر چهل برگ من مادرم، ای رفته در خوابی دراز یاسهایت توی ایوون گشته باز... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com 2017-09-21T11:33:06+01:00 text/html 2017-03-30T06:10:27+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر دلتنگ دفترم بودم! اومدم ، سری زدم و رفتم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/292 text/html 2016-03-14T07:44:07+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر برگ خداحافظی از دفتر چهل برگ من... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/291 <b>این آخرین برگ از دفتر چهل برگ من بود<br><br>پس از این در کانال تلگرامم، با من همراه باشید.<br><br>همه ی ما...<br><br>@hameyema<br></b> text/html 2016-03-14T07:39:05+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر یادت بخیر... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/290 <font size="2"><b>از سکوتی که پر از آنم،<br><br>دانستم،<br><br>که مرگ مادر، <br><br>افسانه نیست...</b></font><br> text/html 2016-02-29T15:10:32+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر کدام پیروزی! کدام شکست!... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/289 <div align="justify"><font size="2">رونوشتی از یادداشت دکتر وحید یامین پور:<br><br><b>اصولگرایان از چه چیزی شکست خوردند؟</b><br><br>اصولگرایان در تهران شکست خوردند؛ به طور مطلق. ولی این شکست <b>بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی و تمدنی است</b>. تهران شهری است با انبوهی از جمعیت متعلق به طبقه متوسط جدید شهری، پیچیده در سبک زندگی شبه مدرن با مطالبات شبه روشنفکرانه. چه بر مبنای مفهوم «طبقه و قشر» تحلیل کنیم و چه مبتنی بر مفهوم «سبک زندگی»، آنچه روشن است اینکه رای بخشی از مردم تهران عموماً قداست زدایی شده و عرفی و حامل ارزش های غربگرایانه است. ب<b>ه خصوص جوانان رای اولی و زنان به عنوان پیش قراولان تحول در ادراک هویتی و فرهنگی</b>، ترجیح می دهند همواره اصلاح طلب باشند تا اصولگرا. <b>اصلاح طلبی برای آنها نه یک گرایش سیاسی که مجموعه ای از نشانه ها و معانی فرهنگ نوگرایانه و مدرن است. شرکت در انتخابات برای این گروه از مردم نه یک کنش سیاسی که یک «فضا-رسانه» است؛ یک حرکت نمادین برای ادای پاره ای از دلبستگی ها و علاقه مندی هایشان وگرنه عموم کسانی که به لیست مشهور به امید رای داده اند نه منتخبان خود را می شناسند و نه حتی تفاوت آنها را با رقبا می توانند بیان کنند ولی این انتخاب برای آنها ابراز یک تمایز در سلیقه ها و خواست ها و نوعی تشفی خاطر به حساب می آید.</b><br><br>برخی ممکن است برای این رخداد زمینه و اسناد امنیتی پیدا کنند. مثلا به نقش شبکه های اجتماعی، تلگرام یا ماهواره ها بپردازند. ولی این مساله اصل ماجرا را تغییر نمی دهد. بر فرض اینکه پیام های ساخته و پرداخته شده ای از خارج از کشور به داخل ارسال شده باشد، چرا گوش این جماعت شنوای این حرف هست ولی شنوای انبوهی از پیامهای رسمی درون نظام که از رسانه ها منتشر می شود، نیست؟! <b>من نتایج انتخابات در تهران را از جنس واکنش جوانان به فوت مرحوم پاشایی درک می کنم. آنها نیاز داشته اند بواسطه ی یک رای متفاوت، تفاوت های خود را ابراز کنند و از اینکه «دیگری» منسجم به حساب می آیند، لذت ببرند. در عصری که هویت ها زایل می شود، این پشت گرمی ناشی از با هم بودن و در عین حال متفاوت بودن، ایجاد هویت می کند. هرچند که این هویت هیجانی، زودگذر و قابل جهت دهی است. </b><br><br>بنابراین هشدار اصلی این است که <b>اصولگرایان از یک رقیب سیاسی شکست نخورده اند</b> بلکه این کنش سیاسی تجلی یک سبک زندگی است. تفاوت معنادار رفتار سیاسی مردم قم با مردم تهران در این انتخابات به فهم این اتفاق کمک می کند.<br><br>#وحید_یامین_پور <br>https://telegram.me/joinchat/A4QtSDu4bQKgEU7YVPw8bA</font><br></div> text/html 2016-02-27T06:20:45+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر مادرم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/288 <font size="2"><b>چشمای کم سوت، خوب شده یا نه<br><br>زخمای بازوت، خوب شده یا نه<br><br>دردای زانوت، خوب شده یا نه...</b></font><br> text/html 2016-02-23T11:24:09+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر در انتخابات،مسئولیت نزد خداوند فراموش نشود... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/287 <div align="justify"><b><font size="2">احدی شرعاً نمی‌تواند به کسی کورکورانه و بدون تحقیق رأی بدهد. و اگر در صلاحیت شخص یا اشخاصی تمام افراد و گروهها نظر موافق داشتند ولی رأی دهنده تشخیصش بر خلاف همه آنها بود، تبعیت از آنها صحیح نیست، و نزد خداوند مسئولیت دارد. و اگر گروه یا اشخاص صلاحیت فرد یا افرادی را تشخیص دادند و از این تأیید برای رأی دهنده اطمینان حاصل شد، می‌تواند به آنها رأی دهد.<br></font></b> <br><font color="#000000"><a href="http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh">صحیفه امام خمینی</a> ، <a href="http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=18">جلد ۱۸</a> ، صفحه ۳۳۷</font><br></div> text/html 2016-02-21T04:16:16+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر حال مادر خوب نیست... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/286 <b><font size="2">حال مادر خوب نیست<br><br>میدهد تکیه به زانویش که برخیزد <br><br>ولی<br><br>میخورد هر بار بر دیوار، <br><br>بدتر میشود</font></b><br> text/html 2016-02-10T06:44:07+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر تو را به خدا سپردم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/285 <b><font size="2">نشنو از نی کآن نوای بینواست <br> بشنو از دل کآن حریم کبریاست<br><br>نی بسوزد تل خاکستر شود<br> دل بسوزد خانه دلبر شود </font></b><br> text/html 2016-01-24T07:03:06+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر از قرآن کریم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/284 <b><font size="2">«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»</font></b>.<a href="http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa45377#" id="_ednref1" title=""><span dir="LTR">[1]</span></a><br><br><font size="2">در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بسته‌‏اند ایستاده‌‏اند. بعضى از آنها به عهد خود وفا کرده، جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند، و بعضى نیز در انتظارند و هیچ‌گونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند و کمترین انحراف و تزلزلى در کار خود پیدا نکردند.</font><br><br><a href="http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa45377#" id="_edn1" title=""><span dir="LTR">[1]</span></a>. احزاب، 23<br> text/html 2016-01-19T03:48:17+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر تقدیم به دوستداران امام حسن عسکری علیه السلام... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/283 <img src="http://weheartit.ir/king-include/uploads/5447974-5697136760ad57ad9e2c69215ea6b0d9-l-8779566558.jpg" class="irc_mi" style="margin-top: 0px;" height="247" width="399"><br><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><span style="font-family: Tahoma,Geneva,sans-serif;"><span style="font-size: 14px;"><font size="2">امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمودند: </font><br><b><font size="2">قلب احمق در زبان اوست و زبان حكیم در قلبش&nbsp;</font></b> <br><br><font size="1">بحارالانوار، جلد 1 صفحه 320</font></span></span></span><br> text/html 2016-01-15T16:22:41+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر ندیدم دمی چون مسیحایی تو... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/281 <p><b><font size="2">ندیدم شهی در دل آرایی تو<br> به قربان اخلاق مولایی تو</font></b></p><font size="2"> </font><p><font size="2">تو خورشیدی و ذره پرور ترینی<br> فدای سجایای زهرایی تو</font></p><font size="2"> </font><p><b><font size="2">نداری به کویت ز من بی نواتر<br> ندیدم کریمی به طاهایی تو</font></b></p><font size="2"> </font><p><font size="2">نداری گدایی به رسوایی من<br> ندیدم نگاری به زیبایی تو</font></p><font size="2"> </font><p><b><font size="2">نداری مریضی به بد حالی من<br> ندیدم دمی چون مسیحایی تو</font></b></p><font size="2"> </font><p><font size="2">نداری غلامی به تنهایی من<br> ندیدم غریبی به تنهایی تو</font></p><font size="2"> </font><p><b><font size="2">نداری اسیری به شیدایی من<br> ندیدم کسی را به آقایی تو</font></b></p><font size="2"> </font><p><font size="2">امید غریبان تنها کجایی؟<br> چراغ سر قبر زهرا کجایی؟</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">تجلی طه ، گل اشک مولا ، دل آشفته ی داغ آن کوچه ی غم</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">گرفتار گودال خونین ، دل افگار غم های زینب ، سیه پوش قاسم</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">عزادار اکبر گل باغ لیلا ، پریشان دست علم گیر سقا</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">نفس های سجاد ، نواهای باقر ، دعاهای صادق</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">کس بی کسی های شب های کاظم</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">حبیب رضا و انیس غریب جواد الائمه</font></p><font size="2"> </font><p><font size="2">تمنای هادی ، عزیز دل عسکری ، پس نگارا <br></font></p><p><font size="2"><b>بفرما کجایی؟</b></font></p><font size="2"></font><br> text/html 2016-01-14T09:26:14+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر کمکم کن به عهدم وفادار باشم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/279 <span class="font-grey-cascade"><div class="elgg-content"><div class="elgg-output"> </div></div></span> <div class="thewire_addons"> <div class="thumbnails"><div class="col-md-12"><a href="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/1694615/master/" class="elgg-lightbox-image" rel="whc_tidypic_link1694609"><img src="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/1694615/master/" class="elgg-photo img-responsive " style="margin: auto;" height="162" width="367"></a><br><br><font size="2"><b>کمکم کن عهدی که در طوفان با تو بستم، <br>در آرامش از یاد نبرم</b></font><br></div></div> </div> text/html 2016-01-10T06:16:19+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر روایت شهدا... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/278 <br><div align="center"><span class="font-grey-cascade"><b><span class="font-grey-cascade"><div class="elgg-content"><div class="text-options"><span role="button" class="show-less font-blue-madison" style="display: inline;" tabindex="0"></span></div></div></span></b></span></div><br><span class="font-grey-cascade"><b><span class="font-grey-cascade"><div class="elgg-content"><div class="text-options"><span role="button" class="show-less font-blue-madison" style="display: inline;" tabindex="0"></span></div></div></span> <div class="thewire_addons"> <div class="thumbnails"><div class="col-md-12"><a href="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/1673202/master/" class="elgg-lightbox-image" rel="whc_tidypic_link1673197"><img src="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/1673202/master/" class="elgg-photo img-responsive " style="margin:auto"></a></div></div> </div><br></b><font size="2">مهریه ما یک جلد کلام الله مجید بود و یک سکه طلا</font></span><font size="2"><br><span class="font-grey-cascade">سکه را که بعد از ازدواج بخشیدم</span><br><span class="font-grey-cascade">اما آن یک جلد قرآن را محمد بعد از ازدواج خرید و در صفحه اولش اینطور نوشت:</span><br><b><span class="font-grey-cascade">"امید به این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد</span><br><span class="font-grey-cascade">و نه چیز دیگر،که همه چیز فنا پذیر است جز این کتاب"</span></b><br><span class="font-grey-cascade">و حالا هر چند وقت یکبار وقتی خستگی بر من غلبه میکند،</span><br><span class="font-grey-cascade">این نوشته ها را می خوانم و آرام میگیرم ..</span></font><br><span class="font-grey-cascade"><br>راوی:همسر شهید&nbsp;</span> text/html 2016-01-09T22:52:17+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر مادرم/ مرا ستاره صبحی که هر چه می کوشم... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/277 <div style="text-align: center;"><b><font size="2">آمده‌ام ، آمدم ای شاه پناهم بده</font></b></div><div style="text-align: center;"><b><font size="2">خط امانی زگناهم بده<br>ای حرمت ملجا درماندگان</font></b></div><div style="text-align: center;"><b><font size="2">دور مران از در و راهم بده</font></b></div><div style="text-align: center;"><b><font size="2">لایق وصل تو که من نیستم</font></b></div><div style="text-align: center;"><b><font size="2">اذن به یک لحظه نگاهم بده<br><br></font><font size="2">(التماس دعا برای تمام بیماران)</font><font size="2"><br></font></b> </div><div style="text-align: center;"><font size="2"><b><br></b></font></div> text/html 2016-01-09T04:52:22+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر فریادی که آسمان ایران را شکافت... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/276 <div align="justify"><font size="2">مقام معظم رهبری مدظله عالی در زمان ریاست جمهوری خود در سال روز قیام 19 دی پیامی صادر کردند که بخشی از آن چنین است: <br><br>«نوزدهم دی ماه یادآور قهرمانی های مردم ایثارگر قم، شهر قیام و شهادت، و روز آغاز مبارزه قاطع و مستمر امت اسلامی با رژیم منحوس پادشاهی است. در نوزدهم دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و شش و در اوج قدرت رژیم شیطانی پهلوی، در روزهایی که استبدادِ به جنون کشیده شاه خائن ،کار عمال و کارگزاران رژیم را به گستاخی و وقاحت کشانده و اختناقِ حاکم همه فریادهای ملت محروم و دربند را در سینه خفه کرده بود یک باره فریاد پرخروش و هماهنگ مردم قم آسمان ایران را شکافت و خواب دژخیمان پهلوی را بر آشفت. مقاله توهین آمیزی که به دستور شاه خائن علیه امیر مستضعفان و مرجع شیعیان جهان به چاپ رسیده بود، همچون جرقه ای باروتِ خشم مردم مسلمان قم را منفجر ساخت. رژیم نامردمی حاکم نیز بنا به ماهیت ضد خدایی و ضد خلقی خویش دستور داد تا مزدورانش به روی مردم بی دفاع آتش گشودند و خون پاک و مطهر مسلمانان مبارز را به زمین ریختند. قیام دلیرانه مردم قم نقطه شروع مبارزه ای بی امان بود که تا لحظه سقوط حکومت رجّالگان رژیم پهلوی ادامه یافت و پس از آن نیز تا امروز در جبهه های داخلی و خارجی ادامه دارد و خواهد داشت». </font></div> text/html 2016-01-08T16:32:46+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/275 <div class="b"><div class="m1"><p>تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو</p></div><div class="m2"><p>پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز</p></div><div class="m2"><p>کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان</p></div><div class="m2"><p>قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار</p></div><div class="m2"><p>گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند</p></div><div class="m2"><p>این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر</p></div><div class="m2"><p>کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست</p></div><div class="m2"><p>جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو</p></div></div> <div class="b"><div class="m1"><p>خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن</p></div><div class="m2"><p>حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو</p></div></div> text/html 2016-01-08T09:25:56+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر به بهانه ی نیامدن شما... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/274 در یک آزمون ورودی از ما خواسته شده بود:<br>گفتگویی میان خورشید و ستارگان ترتیب دهیم<br>.<br>.<br>. <br>در اون زمان اندک، فقط این به ذهنم رسید:<br><br>ستارگان به خورشید:<br>چرا ما شما رو نمی بینیم؟<br>چرا وقتی که ما هستیم شما نیستید؟ <br><br>خورشید به ستارگان:<br>نبودن من فرصتیه برای دیده شدن شما<br>شما با من دیده نمیشید<br>.<br>.<br>. <br><b>در غیبت امام عصر ( عجل الله تعالی فرجه الشریف) چقدر دیده میشویم؟</b><br> text/html 2016-01-04T05:33:07+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر آیه ها را به کوه و دشت بگو/حزبی از فطرت جماد بخوان... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/273 <font size="2" face="arial,helvetica,sans-serif">شافعی لوکان رضا حب آل محمد علیه السلام انی رافضی<br><br>لوکان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافضی<br><br>النمر باقر النمر برخیز باز هم خطبه جهاد بخوان<br><br>از غدیر از غم علی بنویس منکران را به اعتقاد بخوان<br><br>بغض خشکیده در گلوی حجاز روی دوشت عبا بیفکن و باز<br><br>&nbsp;سوره ی مومنون تلاوت کن شیعیان را به اتحاد بخوان<br><br>جمع کن مردم عوامیه را سخره کن دولت معاویه را<br><br>یک نفس غیرت ابوذر شو ظالمان را به عدل و داد بخوان<br><br>ای تب روح تو غروب قطیف ای همه خون مسلخ تو شریف<br><br>ناله ات را به چاه ها بسپار روضه ات را به گوش باد بخوان<br><br>در هیاهوی قاریان دلار بار دیگر بلند شو ای شیخ<br><br>جهل آل سقوط را بشکن مفتیان را به اجتهاد بخوان<br><br>نزد این قوم عزتش هبلی ارتدادست حب آل علی<br><br>شافعی وار اگر گناه اینست دو جهان را به ارتداد بخوان<br><br>این یهودی دلان بی پروا سرخوشانند خون یحیی را<br><br>بین مسلخ به چشم کوری شان کاف ها یا و عین صاد بخوان<br><br>این شکم عقل های نفت پرست سوره ی حشر را چه می فهمند<br><br>آیه ها را به کوه و دشت بگو. حزبی از فطرت جماد بخوان<br><br>آهی از گرمی جگر سر کن آسمان را به انفجار بکش<br><br>سطری از سردی زمان بنویس رودهارا به انجماد بخوان<br>&nbsp;<br>از بقیع از غم زمانه بگو یک دهن حرف عاشقانه بگو<br><br>باز از غربت رسول بپرس از غم احسن البلاد بخوان<br><br>النمر باقر النمر برخیز بار دیگر به اقتدای علی<br><br>زیر گرمای آسمان قطیف فصلی از خطبه جهاد بخوان<br><br><span style="color: rgb(0, 0, 205);">&nbsp;</span><br>دکتر محمد مرادی<br>استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز</font> text/html 2016-01-03T16:37:05+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/272 <div align="justify"><b><font size="2">بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ</font><font size="2"><br><font style="font-size: 9pt"> </font><font style="font-size: 9pt"><br>وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا (سوره اسراء، آیه80)<br></font></font></b><font size="2" face="georgia,times new roman,times,serif"><font style="font-size: 9pt"><br>در یک سالگی وبلاگم باز با نام تو شروع میکنم</font></font><font size="2" face="georgia,times new roman,times,serif"></font><br></div> text/html 2016-01-02T05:56:45+01:00 daftarechehelbarg.mihanblog.com برگی از دفتر ماجرای عوض شدن حال و هوای ما/ بچه ها حلالم کنید!... http://daftarechehelbarg.mihanblog.com/post/271 <div align="justify"><font size="2">این روزا روزای آزمون آخر ترمه و تقریبا همه ی خونه ها حتی با داشتن یه محصل تو خونه، درگیر فضای امتحان هستن از جمله خونه ی ما و یه وقتایی لازم میشه تا آدم خصوصا اونی که محصله، خودش رو از حال و هوای خونه و کتاب و جزوه نجات بده و لااقل یکی دو سه ساعت، <b>بره جایی که هیچکدوم اینا رو نبینه!</b> تو همین راستا، یکی دوشب پیش ما هم تصمیم گرفتیم از خونه بزنیم بیرون و به اصطلاح فضا رو عوض کنیم...</font><br><font size="2"><br><b>هواشناسی گفته بود قراره بارش داشته باشیم </b>و با اعتماد به این پیش بینی، گفتیم شاید تو فضای جدید بارون هم دیدیم البته از پشت شیشه های کدر و دود گرفته ی ماشین چون فکر نمیکنم <b>هیچ عاقلی</b> تو این هوای آلوده هوس قدم زدن به سرش بزنه!...</font><br><font size="2"><br>خلاصه با ماشین رفتیم پیاده روی! بالاخره بد نیست ماشین هم یه حرکتی کنه تا تحلیل نره! و نفسی بکشه تو این هوای پر از ذراتِ معلقِ بیماری زا... </font><br><font size="2"><br>از کوچه ها و خیابونای مختلفی رد شدیم و با اینکه آخرای شب بود آدمای مختلفی در حال عبور ومرور بودن یکی مرتب یکی شلخته یکی محجوب یکی نیمه عریان! یکی تنها یکی باهمراهش یا همراهانش، راستی گفتم با همراهانش، یادم اومد یه جا، دور یه میدون، ایستادیم برای جواب دادن تلفن که من چشمم افتاد به رستورانی که اون طرف خیابون بود و چند نفر هم توش بودن و بیرونش هم چند سیخ مرغ، در حال چرخیدن و بریون شدن، یه خانواده ی چهارنفره هم کنار رستوران ایستاده بودن. یه خانوم بچه بغل و یه مرد جوان که دست پسرک کوچکی رو گرفته بود تا بی حرکت وایسه! آخه به نظر میرسید اگه دستشو رها کنه، پسرک میدوه و میره داخل رستوران! مرد جوان دستشو کرد تو جیبش و کمی پول بیرون آورد و به همسرش نگاهی کرد و پول ها رو گذاشت تو جیبش و دست پسرک رو به دست اون داد و خودش رفت داخل رستوران... پسربچه مثل اسفند رو آتیش همه ش بالا و پایین میپرید و سعی میکرد دست مامانش رو رها کنه انگار قصدش این بود که بره داخل اما مادر نمیذاشت و محکم دستشو گرفته بود. اون یکی کودک هم که تو آغوش مامانش بود، انگار که از برادر یاد گرفته باشه، هِی جیغ میزد و کار مامان رو سخت تر میکرد...</font><br><font size="2"><br>مرد جوان از رستوران بیرون اومد و بی آنکه چیزی بگه دست پسرک رو از مادر گرفت و به زور و درحالی که گریه هم قاتی بی تابی های پسرک شده بود از اونجا دورش کرد. <b>نفهمیدم قضیه چی بود</b> ولی احساس کردم یه جای کارشون می لنگه. ولی کجا؟ با خودم گفتم اگه پولش برای مرغ یا غذاهای دیگه ی رستوران کم بود که با وجود خواهش های پسرک داخل نرفتن، خب لااقل سیب زمینی سرخ شده می گرفت تا صدای پسرک بخوابه و دلش نشکنه <b>ولی حواسم نبود که سیب زمینی های کشورم زیر خروارها خاک مدفونن و نمیتونن به داد مردمی که قدرتشون برای خرید چیزای دیگه کمه، برسن</b>... البته به فرض بالا بودن قدرت خرید، مثلا اینکه بتونه پلو با مرغی، چیزی، بخره، در این صورت هم نمیشه گفت شانس آورده چون ممکن بود مثلا <b>برنج، تاریخ گذشته </b>باشه یا مرغ...</font><br><font size="2"><br><b>هنوز بارونِ پیش بینی شده! نباریده تا فضا رو عوض کنه...</b></font><br><font size="2"><br>رو کردم به طرف میدون...</font><br><font size="2"><br>وسط میدون، یه پل عریض عابر پیاده هست که زیرش کلی فضای وسیع و نیمکت داره میشه رفت و نشست روشون و از فضای تنگ ماشین خلاص شد اما نمیشه چون هم هوا آلوده س هم اکثر نیمکت ها اشغال هستن... مردان جوان و کم سن و سالی که تو اوج جوانی و قدرت، بجای فعالیت فکری و بدنی، مثل جذام یا طاعون زده ها، ولو شدن رو نیمکت ها و <b>در خواب هستن!</b> خوابی عمیق! با کمال تعجب برخیشون نشسته و سیگار به لب خوابشون برده و هیچ تکونی نمیخورن... هیچ حرکتی، هیچ عکس العملی! حتی سرما رو حس نمیکنن. شاید هم مرده باشن. به همین راحتی. با وجود اونها چطور میشه از اون فضا استفاده کرد!</font><br><font size="2"><br><b>میدون و ترک کردیم و رفتیم فضا رو عوض کنیم باز!...</b></font><br><font size="2"><br>سر راهمون به کوچه ی قدیمی دوران بچگیمون رسیدیم و به یاد اون روزا گفتیم بد نیست ازش عبور کنیم. وسط کوچه یه پارچه ی بزرگ مشکی زده بودن که روش عکس یه مرد بود. زیر عکس نوشته بود: <b>بچه ها حلالم کنید!</b> بیشتر که دقت کردم شناختمش. تو محل معروف بود به فروشنده ی مواد مخدر! شاید آدمای مرده و بی تحرک زیر پل، محصول شغل صاحب همین عکس باشن. اصلا بعید نیست ولی حالا دستش از دنیا کوتاه شده و منتظر حلالیته! خیلی تعجب کردم که چه انتظار بی جایی داره مگه میشه چنین شخصی رو حلال کرد؟ مگه الکیه؟ هیچ جوری نتونستم خودم رو راضی کنم که ذکری برای طلب مغفرت براش بگم...</font><br><font size="2"><br>گلوم کمی سوزش گرفته بود و ظاهرا بدون هیچ دلیلی! سرفه م گرفت. شاید از آلودگی هوا...</font><br><font size="2"><br>از اونجا رد شدیم ولی فکرم پیششون بود. پیش صاحب عکسی که حلالیت میخواست. پیش مردان جوان ولی بی حرکت زیرپل. پیش اون مرد جوان که پول نداشت برای زن و بچه ش غذا بخره... </font><br><font size="2"><br>با خودم گفتم اون مرد موادفروش، کارش خیلی زشت و قبیحه چون برا پول درآوردن، آدما رو آروم آروم میکشه و نابود میکنه و اصلا قابل بخشش نیست. اصلا!...</font><br><b><font size="2"><br>اما بقیه چی؟ </font></b><br><font size="2"><b><br>مثلا</b> </font><br><font size="2">اونایی که باید یه فکری برای تمیز شدن هوا کنن و نمیکنن...</font><br><font size="2">اونایی که بجای فروش، کلی سیب زمینی دفن میکنن...</font><br><font size="2">اونایی که کالای تاریخ گذشته به مردم میفروشن...</font><br><font size="2">اونایی که باعث میشن نیمه عریان بیرون اومدن از خونه برای مردم تبدیل بشه به ارزش...</font><br><font size="2">اونایی که...</font><br><font size="2">و اونایی که...</font><br><font size="2"><br>برگشتم <b>و به پشت سرم نگاهی کردم</b> به عکسی که روی پارچه ی سیاهی ملتمس حلالیته! <b>غبار ذهنم رو پاک کرده و جور دیگه ای قضیه رو تصور کردم</b>. تو دلم گفتم خدایا نکنه روزی که دستها از همه جا کوتاهه و قدرت ها پودر شده و به هوا رفته، چشم باز کنیم و حقایقی رو ببینیم که مبحوتمون کنه... </font><br><font size="2">نکنه ببینیم صاحب ملتمس اون عکس، برای بخشیده شدن مستحق تره تا بسیاری از ما!</font><br><font size="2">نکنه اون حق کمتری از دیگران به گردن داشته باشه در مقایسه با بسیاری از ما!</font><br><font size="2">نکنه...<br>و نکنه...<br><br>چرا چشم هامون بسته س و نی فهمیم، کشتن تدریجی دیگران فقط با فروش مواد مخدر به اونا نیست <br>بلکه فراتر از اون، </font><br><font size="2">مرگِ پدری در نزد پسرکشه که نمیتونه حتی کمترین خواسته ش رو برآورده کنه!</font><br><font size="2">مرگِ ریه های انسان هاییه که تنها گناهشون اعتماد به ماست و انتخاب ما!</font><br><font size="2">مرگِ غیرت هاست...<br>مرگِ...<br></font><font size="2">و مرگِ...</font><br><font size="2">.</font><br><font size="2">.</font><br><b><font size="2">بارون پیش بینی شده نبارید...</font></b><br><b><font size="2">سرفه های من شدیدتر شد...</font></b><br><b><font size="2">چندساعت از درس خوندن افتادم...</font></b><br><font size="2"><b>ولی </b><br>فهمیدم <b>درس خوندنی که، عملی در پی نداشته باشه رو باید انداخت تو سطل زباله</b>، چون این درس ها رو خیلی از اونایی که باید کاری کنند هم، خوندن! اما به کارشون نیومده...<br>فهمیدم، برای صاحب درک شدن، صرف خوندن و خوندن و خوندن، کفایت نمی کنه...<br>فهمیدم...<br>و فهمیدم...<br></font><font size="2">.</font><br><font size="2">.</font><br><font size="2">حال و هوامون عوض شد و برگشتیم...</font><br><b><font size="2">باز درس و درس و درس...</font></b><br></div>