تبلیغات
دفتر چهل برگ من - مطالب آبان 1394
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

شنبه 1394/08/30
ن : برگی از دفتر نظرات

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند...



خدا را سپاس که عمر را در خواندن و نوشتن گذراندم که

بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی و نجات ملتم می‌دانستم

و اگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی و نویسندگی

است و من از هجده سالگی کارم این هر دو..

و حماسه‌ام این که، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه

را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم

و قلمم همیشه در میان من و مردم در کار بود و جز دل‌ام یا دماغ‌ام

کسی و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر

مقتدرتر از خودم متکبرترین و در برابر ضعیف‌تر از خودم متواضع‌ترین بودم...


عاشقی یک شب است و پریشانی هزارشب،

اما من

هزارشب است پشیمانم که چرا یک شب

عاشقی نکرده ام!...

.

.

.

حکومت با زکاوت کاخ میسازد

و کاخ سازی اش را در مسجد توجیه میکند...


خدایا همواره تو را سپاس می گذارم ،

که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر  می روم

و بیشتر رنج می برم ،

آنها که باید مرا بنوازند ، می زنند ،

آنها که بایدهمگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند،

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ،

تقویتم کنند،امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ،

نومیدم می کنند ،متهمم می کنند، تا...


(دکتر علی شریعتی)



سه شنبه 1394/08/26
ن : برگی از دفتر نظرات

باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست...





باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست

از ما که سقفمان شده است آسمان، بپرس





شنبه 1394/08/23
ن : برگی از دفتر نظرات

برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!...



حسن رحیم پور ازغدی:
برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!






جمعه 1394/08/22
ن : برگی از دفتر نظرات

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش...



ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

بازآید و از کلبه احزان به درآیی



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کاش اجازه بدیم تا دخترگل فروش، فقط گل بفروشه!...





امروز غروب موقع برگشتن به خونه، از پنجره ی اتوبوس داشتم بیرون و نگاه میکردم و در همون حال فکرای مختلفی هم تو ذهنم میومد و میرفت به طوری که چشمم باز بود ولی واقعا چیزی رو نمیدیدم و انگار ترافیک مغزم بیشتر از ترافیک بیرون اتوبوس بود... خلاصه به چراغ قرمز رسیدیم و اتوبوس کامل ایستاد... چشمم افتاد به دخترنوجوان و زیبایی که اونور خیابون داشت گل میفروخت یه مدتی نگاه ازش برنداشتم نمیدونم چرا من بجای اون دختر سردم شد و یه لحظه آرزو کردم که خداکنه زودتر همه ی گلها رو بفروشه و بره خونه ش البته اگه خونه ای داشته باشه ولی تو اون مدتی که من نگاش میکردم حتی یک نفر هم شیشه ی ماشینش رو پایین نداد تا گلی بخره و همه بی تفاوت میگذشتن. با دیدن اینهمه بی تفاوتی فکرای قبلی از ذهنم کنار رفت و فکرای جدیدی اومد تو ذهنم مثلا با خودم میگفتم چه آدمایی تو اون ماشینا نشستن! مگه یه گل چنده که حتی یکیشون حاضر به خریدنش نیستن تا این دختر کارش تموم بشه و بره خونه! چرا کسی قدر گل رو نمیدونه؟ چرا کسی گل نمیخره؟... تو همین فکرا بودم که یه ماشین کنار دختر توقف کرد و آقای راننده مثل اینکه تصمیم داشته باشه گلی بخره شیشه رو پایین داد و یه حرفایی به دخترگل فروش زد خیلی خوشحال شدم گفتم بالاخره  یه انسان باوجدان یا حداقل یه انسان گل دوست که قدر گل رو میدونه پیدا شد اما این خوشحالیم زیاد دوام نیاورد و دیدم  دخترنوجوان که گویا از حرفای بی ربط اون آقای راننده عصبانی شده بود چنتا شاخه گل به اطراف پرتاب کرد و رفت تو پیاده رو و نشست کنار درب یه مغازه... چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد و دختر از نگاهم خارج شد...
فکرایی که بعد از دیدن این صحنه، اومد تو ذهنم کلی با فکرای قبلیم فرق داشت. کلی خودم و سرزنش کردم که چرا آدمایی رو که گل نمی خریدن رو زیرسؤال بردم و ازشون ایراد گرفتم! و صفاتی مثل بی تفاوت و غیره به اونا دادم! اگه قراره بین بی تفاوتی و بی شرمی یکی رو انتخاب کنی مسلماً...
اگه قراره نه قدر گل رو بدونی و نه قدر گل فروش رو، کاش هیچوقت هیچ شیشه ی اتومبیلی به روی هیچ گل فروشی باز نشه!...
کاش اگه نمیتونیم مشکلی رو از دوش کسی برداریم لااقل مشکل بزرگتری رو به اون تحمیل نکنیم!...
کاش اجازه بدیم تا دختر گل فروش، فقط گل بفروشه!...



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کوشش بیهوده به از خفتگی...



بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همی‌گفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی می‌کند

دست را در هر گیاهی می‌زند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی می‌زند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره می‌تراش و می‌خراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحب‌سر بود

هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست



پنجشنبه 1394/08/14
ن : برگی از دفتر نظرات

شعر دیگری از استاد اخلاقم...



که با صدای دلنشین و گرم خود
سر کلاس برامون میخونه
و با شنیدنش
برای لحظاتی احساس میکنم فضا امنه
مأمنی از جنس آغوش مادرم
و خانه ی پدری ام
و پاکی کودکی ام
و به یاد میارم هر آنچه فراموشم شده
و نزدیک میشم
به خدایی که در همین نزدیکیه
و سر همون جلسه
قول میدم دیگه ازش دور نشم
و باز کلاسی دیگه
و باز قولی دیگه
و او
از همین نزدیک
و خیلی نزدیکتر
تو گوشم میخونه:
قولای تو رو دوست دارم
هر وقت دوست داشتی بیا به من سری بزن
من همیشه منتظرتم...
.
.
.

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند




چهارشنبه 1394/08/13
ن : برگی از دفتر نظرات

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود...



یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود



شنبه 1394/08/9
ن : برگی از دفتر نظرات

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...





این روزها، بوی فراموشی می‌آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی‌داند که عزت،
چه بهایی داده است، که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم...
راه را گم کــردیم،
آتش سرد شدیم،
از وفا طرد شدیم،
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...

♥●•٠·˙
کوچه‌هایمان را به نامشان کردیم
که هرگاه آدرس منزلمان را می‌دهیم،
بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می‌رسیم!


پنجشنبه 1394/08/7
ن : برگی از دفتر نظرات

علت دوری ما چیست برایم بنویس...



معنی فاصله ها چیست برایم بنویس

درد این واژه سرا چیست برایم بنویس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای

علت دوری ما چیست برایم بنویس

همه جا غرق دعا میشوم از آمدنت

معنی اشک و دعا چیست برایم بنویس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..

معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصیده آقا

مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس

دست من را تو نگیری به زمین می افتم

حکمت دست شما چیست برایم بنویس

تو برایم بنویسی به یقین میفهمم

حرمت خون خدا چیست... برایم بنویس

 مهرشاد واحدی



دوشنبه 1394/08/4
ن : برگی از دفتر نظرات

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...



من را به جرم عاشقی یار می برند

با این تن پر از تبِ بیمار می برند

این روزگار عجب بی حیا شده است

آل رسول را سر بازار می برند

رفتار می کنند به طرزی که گوئیا

در خیل مسلمین صف کفار می برند

زهر جفا نشد به خدا قاتلم که من

دیدم که عمه را چه به آزار می برند

با ضربه پیاپی سیلی به دختران

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...


(مهدی رحمان دوست)



یکشنبه 1394/08/3
ن : برگی از دفتر نظرات

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید...



نام جانبخش تو چون بر دهنم می‌آید
عطر فردوس برین از سخنم می‌آید

زمزم اشک ز چشم تر من می‌جوشد

نام شیرین تو چون بر دهنم می‌آید

ای مسیحا دم عالم ز نسیم مهرت

روح ایمان و یقین بر بدنم می‌آید

همچو جان سخت گرانقدر و عزیز است مرا

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید


دل نشسته است به سوگ و به عزایت شب و روز

ناله و گریه ز بیت‌الحزنم می‌آید

از شرار غم تو سوختم اما شادم

که به سویت خبر سوختنم می‌آید

گر پس ازمرگ ببویند مرا در دل خاک

نکهت مهر حسین از کفنم می‌آید

گرچه خارم چو «وفایی» ولی از لطف حسین

روز محشر خبر گل شدنم می‌آید

شاعر:سید هاشم وفایی


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود...



صحرای کربلا به وسعت تاریخ است
و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود.
اگر مرد میدان صداقتی،
نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این‌گونه است یا خیر!...
آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند...
و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند
تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟
و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده‌اند
که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشند؟...

فاین تذهبون؟
اگر صراط مستقیم می‌جویی بیا،
از این مستقیم‌تر راهی وجود ندارد: حُبّ حسین(علیه السلام)
آری کربلا از زمان و مکان بیرون است
و اگر تو می‌خواهی که به کربلا برسی،
باید از خود و بستگی‌هایت
از سنگینی‌ها و ماندن‌ها گذر کنی...

(از سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی)


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ...



یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
اى نفس مطمئنّه،

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً

به سوى پروردگار خویش بازگرد در حالى كه تو از او خشنود و او از تو خشنود است

فَادْخُلِی فِی عِبَادِی

پس در میان بندگان من درآى

وَادْخُلِی جَنَّتِی

و در بهشت من داخل شو



شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

هیهات منّا الذّلة...




همه حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن دم با توست

من از این جزر و مد سینه زنانت خواندم
ماه من شورش شبهای محرم با توست

دشمن از ترس نگاهت مژه بر هم نزند
غضب آلوده ای و خشم خدا هم با توست

با حضورت حرم آل علی آرام است
تا زمانی که در این معرکه پرچم با توست

علقمه زیر شتاب نفست میسوزد
وعده ای داده ای و چشمه زمزم با توست

خرد شد ریخت به پایت همه هست حسین
قد بر افراشتن این کمر خم با توست

هیچکس مثل تو از وعده ی خود آب نشد
مشک شد پاره و تنها غم عالم با توست

 (شعر از: علیرضا لک)