تبلیغات
دفتر چهل برگ من - مطالب مرداد 1394
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

پنجشنبه 1394/05/29
ن : برگی از دفتر نظر شما

قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی...



دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راه دوری اومدم

جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می تونی

قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه

می شه قلب من و مثل گنبد طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه

این دل غریبه رو با دلت آشنا کنی

دوست دارم تو ایون آینه ات از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم

دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو صدا کنی

چی می شه اگه منو راهی کربلا کنی

یا علی موس الرضا می شه به من نگاه کنی

اونقده رضا می گم تا دردمو دوا کنی


دوشنبه 1394/05/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

نتیجه ی دینداری...



امام صادق علیه السلام :

انَّ صَاحِبَ الدِّینِ فَكَّرَ فَعَلَتْهُ السَّكِینَةُ وَ اسْتَكَانَ فَتَوَاضَعَ وَ قَنِعَ فَاسْتَغْنَى وَ رَضِیَ بِمَا أُعْطِیَ وَ انْفَرَدَ فَكُفِیَ الْإِخْوَانَ وَ رَفَضَ الشَّهَوَاتِ فَصَارَ حُرّاً وَ خَلَعَ الدُّنْیَا فَتَحَامَى الشُّرُورَ وَ اطَّرَحَ الْحَسَدَ فَظَهَرَتِ الْمَحَبَّةُ وَ لَمْ یُخِفِ النَّاسَ فَلَمْ یَخَفْهُمْ وَ لَمْ یُذْنِبْ إِلَیْهِمْ فَسَلِمَ مِنْهُمْ وَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنْ كُلِّ شَیْ‏ءٍ فَفَازَ وَ اسْتَكْمَلَ الْفَضْلَ وَ أَبْصَرَ الْعَافِیَةَ فَأَمِنَ النَّدَامَة


آدم دین‏دار

چون مى ‏اندیشد،آرامش بر جان او حاكم است.

چون خضوع مى ‏كند متواضع است.

چون قناعت مى‏ كند، بى‏ نیاز است.

به آنچه داده شده خشنود است.

چون تنهایى را برگزیده از دوستان بى‏ نیاز است.

چون هوا و هوس را رها كرده آزاد است.

چون دنیا را فرو گذارده از بدى‏ ها و گزندهاى آن در امان است.

چون حسادت را دور افكنده محبتش آشكار است.

مردم را نمى ‏ترساند پس از آنان نمى‏ هراسد و به آنان تجاوز نمى‏ كند پس از گزندشان در امان است.

به هیچ چیز دل نمى ‏بندد پس به رستگارى و كمال فضیلت دست مى ‏یابد

و عافیت را به دیده بصیرت مى‏ نگرد

پس كارش به پشیمانى نمى ‏كِشد.

امالى (مفید) ص 52،جلد 14                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         



جمعه 1394/05/23
ن : برگی از دفتر نظر شما

گفتگو از مرگ انسانیت است...






...صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
.
.
.
.
در دنیایی که حیوانات خانگی تختخواب دارند،
انسانیت مرده است که،
کودکی در خیابان...


پنجشنبه 1394/05/22
ن : برگی از دفتر نظر شما

من اینجا مسافرم...



جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی

ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می

شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.


سه شنبه 1394/05/20
ن : برگی از دفتر نظر شما

آیا این مرد دیوانه است، یا مردم شهر ما؟...



راوی میگوید:

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچهٔ بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبهٔ خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: 

چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند ، از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت: 

«مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟»

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد!

دوباره از او پرسیدم:

قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای برایم تعریف کن ..

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.

با آستینِ لباسش آبی را که از دهانش شره کرده بود پاک کرد و گفت:

 قشنگترین چیزی که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:

چرا به نظر تو زشت بود؟

مگر مراسم خاکسپاری ، بدون گریه هم میشود؟

جواب داد:

«مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است ، یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟



دوشنبه 1394/05/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

فجر صادق...



در پست قبلی که به بهانه ی شهادت امام جعفرصادق (علیه السلام)، بود حدیث معروف امام (علیه السلام) درباره ی نماز رو انتخاب کردم. ایشان (علیه السلام) فرموده اند: "آنان که نماز را کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید."

این حدیث شریف از معروف ترین روایاتیه که تاکید فراوانی بر بجا آوردن نماز داره و به وضوح نشون میده که کوچک شمارنده ی آن، از چه نعمت و موهبت بزرگی محروم خواهد شد حالا چه رسد به کسی که تارک اونه... پس در یک جمع بندی میشه گفت از بین عبادات و واجبات، نماز خواندن از اهمیت بسیار بالایی برخورداره و نباید به هیچ قیمت و بهانه ای ترک بشه و زمین گذاشته بشه.
بعد از نوشتن این حدیث شریف، حدیث دیگه ای از امام صادق علیه السلام به ذهنم اومد که اون هم به نوعی درباره ی نمازه. ایشان (علیه السلام) میفرمایند:

"لا تَنظُروا إِلى كَثرَةِ صَلاتِهِم وَ صَومِهِم وَ كَثرَةِ الحَجِّ و َالمَعروفِ و َطَنطَنَتِهِم بِاللَّیلِ، و َلكِنِ انظُروا إِلى صِدقِ الحَدیثِ و َأَداءِ الامانَةِ"

به زیادى نماز و روزه و حج و احسان و مناجات شبانه مردم نگاه نكنید، بلكه به راستگویى و امانتدارى آنها توجه كنید.

امام( علیه السلام) دراین حدیث از زاویه ای دیگه به موضوع پرداختن.
یک مقدمه بگم و اون اینه که کسانی که به علومی چون حدیث و اصول، مسلط هستند، خوب میدونند که برخی احادیث برخی دیگه رو اصطلاحا تخصیص میزنن یا مقید میکنن و یا موضوعش رو تاکید میکنن و یا...
من نه متخصص علم حدیث هستم و نه به علم اصول تسلط چندانی دارم اما با اندک سوادی که دارم و با کنار هم قرار دادن این دو حدیث شریف، میتونم اینطور استدلال کنم که در مقایسه ی این دو حدیث و جمع آن دو، آنچه رتبه ی بالاتری پیدا کرده، راستگویی و امانتداریه. پس در دین ما راستگویی و امانتداری، از جایگاه بسیار بالایی برخورداره به نحوی که حتی نماز با اون اهمیت زیادش، نمیتونه مورد توجه واقع بشه مگر اینکه در کنار صداقت و امانتداری باشه و این برای ما مسلمانان تکلیف سازه از این جهت که در کنار اهمیت دادن به عباداتی چون نماز، ضروریه که توجه کافی به ابعاد دیگه ی زندگی از جمله رفتارهای جمعیمون داشته باشیم و مراقب باشیم با عدم صداقت و نیز عدم ادای امانات، عبادات خود رو بی اثر نکنیم.
ان شاءالله



دوشنبه 1394/05/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

و این آخرین سخنی بود که از آن امام (علیه السلام) شنیده شد...



لباس قیراندود شب، مدینه را در برگرفته و سکوتی مبهم بر شهر سایه افکنده است. در آن شب زنی تنها، نگران و شتابان در کوچه پس کوچه های شهر به پیش می رود. بر در چند خانه می کوبد و پس از لختی درنگ و رساندن پیام خویش دوباره با همان حال راهش را در پیش می گیرد.

اینک او ماموریت اش را به پایان رسانده وشتابان به خانه برمی گردد، خانه ای که از در و دیوار آن غبار غم می بارد. در سایه روشن اتاقی محقر بستری به چشم می خورد. خدایا! او جعفربن محمد (علیه السلام)  است که این چنین در بستر افتاده است. در تبی شدید می سوزد و چهره اش به زردی گراییده است. آن زن به اتاق واردمی شود و به بالین همسرخویش می رود. اشک در چشمانش حلقه زده است. با صدایی بغض آلود رو به همسرش کرده می گوید: مولای من همه آنان را که فرموده بودید از پیغام شما آگاه کردم.

چند دقیقه بعد فرزندان و نزدیکترین یاران امام (علیه السلام) بر گرد بستر او جمع می شوند، لحظات بسختی می گذرند و آرامشی تلخ و جانکاه بر آن محفل حکمفرماست. در این هنگام امام (علیه السلام) چشمان تبدارش رابسختی می گشاید و آخرین نگاهش را متوجه جمع می سازد. همه منتظرند که آخرین وصایای امامشان را بشنوند، لبان حضرت (علیه السلام) آرام آرام گشوده می شوند و با آخرین توانی که برایشان مانده است این کلام را به زبان جاری می سازند:

«آنان که نمازرا کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید.»

و این آخرین سخنی بود که از آن امام شنیده شد.



یکشنبه 1394/05/18
ن : برگی از دفتر نظر شما

چرا صدایتان در نیامد؟!...



همین چند روز پیش ، " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا " پرستار بچه ‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید " یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا " ! می ‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی ‌‌‌آورید . ببینید ، ما توافق کردیم که ماهی سی ‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست ؟

- چهل روبل

نه من یادداشت کرده‌ ‌‌‌ام ، من همیشه به پرستار بچه ‌‌هایم سی روبل می ‌‌‌دهم . حالا به من توجه کنید
شما دو ماه برای من کار کردید

- دو ماه و پنج روز

دقیقاً دو ماه ، من یادداشت کرده ‌‌‌ام . که می شود شصت روبل . البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد . همان طور که می دانید یکشنبه‌‌‌ ها مواظب " کولیا " نبودید و برای قدم زدن بیرون می ‌‌رفتید

سه تعطیلی ... " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا " از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین ‌‌های لباسش بازی می‌ ‌‌کرد ولی صدایش در نمی ‌‌‌آمد

سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می ‌‌‌گذاریم کنار . " کولیا " چهار روز مریض بود آن روز ها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب " وانیا " بودید فقط " وانیا " و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ‌‌‌ها باشید .

دوازده و هفت می شود نوزده . تفریق کنید . آن مرخصی‌ ‌‌ها ؛ آهان ، چهل و یک‌ ‌روبل ، درسته ؟

چشم چپ " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا " قرمز و پر از اشک شده بود . چانه‌ ‌‌اش می ‌‌لرزید . شروع کرد به سرفه کردن ‌‌‌‌های عصبی . دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت

و بعد ، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید . دو روبل کسر کنید
فنجان قدیمی ‌‌‌تر از این حرف ‌‌‌ها بود ، ارثیه بود ، امّا کاری به این موضوع نداریم . قرار است به همه حساب ‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم

موارد دیگر : بخاطر بی ‌‌‌‌مبالاتی شما " کولیا " از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد . 10 تا کسر کنید . همچنین بی ‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش ‌‌‌های " وانیا " فرار کند شما می ‌‌بایست چشم‌‌ هایتان را خوب باز می ‌‌‌‌کردید . برای این کار مواجب خوبی می‌ ‌‌گیرید
پس پنج تا دیگر کم می‌ ‌کنیم
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...

" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا " نجواکنان گفت : من نگرفتم

امّا من یادداشت کرده‌‌‌ ام

- خیلی خوب شما ، شاید …

از چهل و یک بیست و هفت تا برداریم ، چهارده تا باقی می ‌‌‌ماند

چشم‌ ‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می ‌‌‌درخشید . طفلک بیچاره !

- من فقط مقدار کمی گرفتم

در حالی که صدایش می‌ ‌‌لرزید ادامه داد : من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر . دیدی حالا چطور شد ؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم . سه تا از چهارده تا به کنار ، می ‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا ، این هم پول شما سه ‌‌‌تا ، سه‌ ‌‌تا ، سه ‌‌‌تا ... یکی و یکی

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت
به آهستگی گفت : متشکرم !

جا خوردم ، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق

پرسیدم : چرا گفتی متشکرم ؟
به خاطر پول

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌ ‌گذارم ؟ دارم پولت را می ‌‌‌خورم ؟ تنها چیزی می‌ ‌‌توانی بگویی این است که متشکرم ؟

- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند

آن‌‌ ها به شما چیزی ندادند ! خیلی خوب ، تعجب هم ندارد . من داشتم به شما حقه می ‌‌زدم ، یک حقه ‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌ ‌‌‌دهم . همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده

ممکن است کسی این قدر نادان باشد ؟ چرا اعتراض نکردید ؟ چرا صدایتان در نیامد ؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد ؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله ، ممکن است

بخاطر بازی بی ‌‌رحمانه ‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس ، گفت : متشکرم !

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می شود زورگو بود

اثری از: آنتوان چخوف


پنجشنبه 1394/05/15
ن : برگی از دفتر نظر شما

تلنگر...





پنجشنبه 1394/05/15
ن : برگی از دفتر نظر شما

کین دولت و ملک میرود دست به دست...



فقیری وارسته و آزاده در گوشه ای نشسته بود که پادشاهی از کنار او گذشت اما فقیر اعتنایی به او نکرد و از جا برنخاست. پادشاه از این رفتار او عصبانی شد و وزیر را به نزد او فرستاد. وزیر گفت ای مرد چرا با دیدن پادشاه از جا بلند نشدی و او را احترام نکردی؟ فقیر گفت: به پادشاه بگو از کسی توقع احترام و تعظیم داشته باش که از تو توقع نعمت دارد! وانگهی شاهان برای نگهبانی از ملت هستند ولی ملت برای اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

گوسپند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت او است

یکی امروز کامران بینی

دیگری را دل از مجاهده ریش

روزکی چند باش تا بخورد

خاک مغز سر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاست

چون قضای نوشته آمد پیش

گر کسی خاک مرده باز کند

ننماید توانگر و درویش


پادشاه سخن آن فقیر وارسته را پسندید و گفت: چیزی از من بخواه

فقیر گفت: خواسته ام این است که بار دیگر مرا زحمت ندهی

پادشاه گفت: مرا نصیحتی کن

مرد فقیر گفت:


دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کین دولت و ملک می رود دست به دست




شنبه 1394/05/10
ن : برگی از دفتر نظر شما

بیشتر و بیشتر...






جادوگری که روی درخت  زندگی میکرد
به او گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
او هم با زرنگی آرزو کرد که
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
او وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم کم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد او هم باشید
که
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

(منبع: پاتوق بچه شیعه ها 2
)


چهارشنبه 1394/05/7
ن : برگی از دفتر نظر شما

خود شکن! آیینه شکستن خطاست...



امیر مؤمنان علی علیه السّلام می فرماید:

«علی العاقل ان یحصی من نفسه مساویها فی الدّین و الرأی و الاخلاق و الآداب فیجمع ذلک فی صدره او فی کتاب و یعمل فی ازالّتها؛[1]

بر هر خردمندی لازم است که عیوب مذهبی و فکری و اخلاقی و معاشرتی خود را دقیقا مورد بررسی قرار دهد و آنها را در سینه خود ضبط نماید و یا روی کاغذی بنویسد و سپس کوشش کند که تمام آنها را ریشه کن سازد».

ولی گروهی به نام «عیب جویان»، بر اثر ناآگاهی از اوصاف روحی خود و بی خبری از وضع و حال خویشتن، به دنبال لغزشهای مردم رفته و پرده از معایب و لغزشهای آنان برمی دارند؛ اینان مردمی هستند که از ذکر و بیان عیوب مردم نزد دیگران لذت می برند؛ زیرا در خود، نوعی حقارت احساس می کنند، و با بیان نقاط ضعف مردم و آشکار ساختن عیوب آنان و کاستن از ارزش و موقعیت اجتماعی آنها، احساس حقارت خود را تسکین می دهند.

خدا در قرآن کریم وقتی میخواهد بگوید از یکدیگر عیب جویی مکنید، چنین میفرماید: «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ؛ از خود عیب جویی منمایید» و مقصود از این تعبیر، همان تحریک عاطفه انسانی است؛ زیرا اخوت مذهبی و برادری دینی، آن چنان رشته الفت و مودتی در میان مؤمنان به وجود آورده و آنها را مانند یک تن و مجموعه واحدی زنده قرار داده است که عیب جویی از یک فرد مسلمان، به منزله عیب جویی از خود محسوب شده است.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد


انتقاد مشفقانه غیر از عیب جویی است

نکته قابل توجهی که در این جا بسیاری از آن غافلند، این است که عیب جویی و سرزنش کردن مردم، امری است و راهنمایی آنان به کارهای نیک و متوجه ساختن آنان به معایب کار خود، امری دیگر. عیب جویی از رذایل اخلاقی است؛ در حالی که هدایت مردم و توجه دادن آنها به نقاط ضعف خویش، از طریق نصیحت و اندرز، از وظایف مذهبی و انسانی به شمار می رود و بر هر انسان آگاه و بیداری لازم است که همنوعان خود را از بدبختی و تیره روزی نجات بخشد. آگاهانیدن مردم به عیوب زندگی خودشان، به قدری مهم و با ارزش است که امام صادق علیه السّلام آن را بزرگترین هدیه انسانی شمرده است که یک فرد می تواند آن را به فرد دیگر تقدیم نماید و چنین می فرمایند: «رحم اللّه امرأ اهدی الی عیوبی؛[2] خداوند بیامرزد کسی را که عیوبم را به عنوان هدیه به من تذکر دهد». امیر مؤمنان علیه السلام می فرمایند: «لیکن آثر النّاس عندک من اهدی الیک عیبک؛[3] برگزیده ترین فرد در نظر تو کسی باشد که عیوب زندگی تو را به عنوان هدیه به تو ببخشد». اصولا نخستین گام برای درمان بیماریهای جسمی و روحی و از بین بردن بحرانهای اجتماعی، این است که قبل از هر چیز، ریشه بیماری و نوع مرض، به طور دقیق شناخته شود و تا این کار درست انجام نگیرد، هر نوع معالجه ای بی اثر و غیر مفید خواهد بود. کسانی که از صراحت گفتار و بیان حقایق تلخ و فاش ساختن عیوب اجتماع، واهمه و ترس دارند، افرادی هستند که می خواهند نقایص روحی و اجتماعی آنها زیر سرپوش سکوت و بستن زبانها و شکستن قلمها مخفی بماند و هرگز راضی نمی شوند که اشکالات کار آنها در آیینه بیان نویسندگان و گویندگان منعکس گردد و هرگاه دیدگان آنها به چنین آیینه هایی افتاد، می خواهند آنها را بشکنند؛ باید به چنین کسانی گفت: «خود شکن! آیینه شکستن خطاست». تنها این مورد نیست که یک رذیله اخلاقی(بدگویی و عیب جویی) با یک سجیه انسانی(راهنمایی کردن مردم به نقایص و معایب خود) با یکدیگر مشتبه می شوند، بلکه ممکن است بسیاری از سجایای انسانی و اصول اخلاقی با یک سلسله رذایل روحی و اخلاقی قابل اشتباه باشند و با بررسی دقیق می توان مرزهای هر کدام را از دیگری متمایز و جدا ساخت.




سه شنبه 1394/05/6
ن : برگی از دفتر نظر شما

اقتصاد مقاومتی...




برنامه‌های اقتصادی براساس و با فرض ماندن تحریمها بایستی برنامه‌ریزی بشود و تعقیب بشود و تحقّق پیدا بکند. فرض کنیم که این تحریمها ذرّه‌ای و سرِ سوزنی کم نخواهد شد؛ که حالا خود آنها هم همین را میگویند. آنها هم میگویند که تحریمها دست نخواهد خورد، حتّی از حالا شروع کردند که اگر در زمینه‌ی هسته‌ای هم به توافق برسیم، معنای آن این نیست که همه‌ی تحریمها برداشته خواهد شد؛ هنوز چیزهای دیگری هم هست؛ این همان حرفی است که ما همیشه میگفتیم. من بارها در همین جلسه و جلسات گوناگون دیگر عرض کرده‌ام که [موضوع] هسته‌ای بهانه است؛ مسئله‌ی هسته‌ای هم نباشد، یک بهانه‌ی دیگری می‌آورند: مسئله‌ی حقوق بشر هست، مسئله‌ی حقوق زنان هست، مسائل گوناگون فراوان را میسازند؛ جعل کردن و بهانه‌گیری که خیلی مایه‌ای نمیخواهد، دستگاه تبلیغاتی و امپراطوری تبلیغاتی هم که در اختیار آنها است. بنابراین، علاج مسئله‌ی تحریم، عبارت است از همین اقتصاد مقاومتی.

بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ93/
4/16   


سه شنبه 1394/05/6
ن : برگی از دفتر نظر شما

هیچ کس جوابم را نداد جز خدا...





یکشنبه 1394/05/4
ن : برگی از دفتر نظر شما

هر که چون لاله کاسه گردان شد...



حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغر لاله گون نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز



یکشنبه 1394/05/4
ن : برگی از دفتر نظر شما

به خدا اعتماد کن و بچه باش...



تمام توجهم به فاطمه بود. ازنگاه کردن به خنده ها ی ملیح و شادی آفرین و بازی های به ظاهر ساده و شیرینش روحم  تازه می شد. گوش دادن به جمله ها و کلمات و عمه عمه گفتن های واضحش باور اینکه هنوز چند ماه  به افق دو ساله شدنش  باقیمانده است را، سخت تر می کند.  حین تماشا و بازی، گاهی هم سکوت می کنم و دلتنگ می شوم. عسل این شیرین کامی، با تلخی نگرانی ام آمیخته و طعم عجیبی ایجاد کرده است. هر روز وابسته تر می شود و حضورش زمان بیشتری را برای توجه به او طلب می کند. وقتی با هزار بهانه به منزل می رود، چند ساعت بعد با هق هقی که نشان از گریه ای طولانی و عمیق است، باز می گردد.  گاهی تا ساعت دوازده شب مهمان ماست و این یعنی مطالعه و روشن کردن سیستم و ... تعطیل. مجبور بودم برای مسئولیتی که پذیرفته بودم سیستم را روشن کنم.  مگر می گذاشت به نیت تبرک هم که شده موس را لمس کنم. امان صفحه کلید بریده شد. سوال کردن هایش بیچاره ام کرده بود. ناگزیر از اتاق خارج شدم و با همکاری مادرم برادر زاده عزیز را پشت د ر جا گذاشتم و به اتاق بازگشتم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای دست هایش که محکم به در می کوبید و پشت در عمه عمه می کرد شنیده شد. شنیده شدن صدای مادرم و مهربانی هایش، توجه نکردن به خواهش او را ممکن می ساخت. البته تا آنجایی که صدای گریه اش شنیده شد. از اتاق خارج شدم. روبرویش نشستم. سعی کردم با کلمات و نوازش آرامش کنم. نمی دانم چه شد باور نکرد و برای اولین بار به چشمانم حمله ور شد . در یک عکس العمل سریع،مقاومت کردم برای نجات از کور شدن که  دستم محکم خورد به دستش . بغض کرد، رهایم کرد و رفت. تا مدتی کنارم نمی آمد. انگار ترسیده بود. ناراحت شدم. بازگشتم به اتاق. در فکر بودم و مشغول سیستم . چطور می شد به او بفهمانم ؛ نمی شود تمام زمانم متعلق به او باشد، گاهی مجبورم کنارش نباشم، با آن همه رابطه عاطفی این مدت  چرا باور نمی کند دستم اتفاقی با او برخورد کرده و ... چقدر  بی وفا!  در همین افکاربودم که دیدم کنارم ایستاده و دو باره با لبخند دلبرانه اش، صدا می زند عمه عمه. دلم برایش تنگ شده بود، بغلش کردم و ابراز علاقه.  بعد از سال ها امروز فهمیدم که آن فراموشی  کودکانه ای   که پیامبر مهربانی ها از ما طلب می نماید، فراموشی بدی هاست کنار به یاد داشتن خوبی ها. فکر می کنم خیلی هایمان باید سال ها تمرین کنیم و زحمت بکشیم، آن هم برای بچه بودن،  خیلی  دور شده ایم از امتیاز داشتن دلی بی کینه و آشنا به محبت آنها که به ما ستم کردند.
به خدا اعتماد کن و بچه باش.