تبلیغات
دفتر چهل برگ من - روایت شهدا...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

یکشنبه 1394/10/20
ن : برگی از دفتر نظرات

روایت شهدا...






مهریه ما یک جلد کلام الله مجید بود و یک سکه طلا

سکه را که بعد از ازدواج بخشیدم
اما آن یک جلد قرآن را محمد بعد از ازدواج خرید و در صفحه اولش اینطور نوشت:
"امید به این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد
و نه چیز دیگر،که همه چیز فنا پذیر است جز این کتاب"

و حالا هر چند وقت یکبار وقتی خستگی بر من غلبه میکند،
این نوشته ها را می خوانم و آرام میگیرم ..


راوی:همسر شهید 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.