تبلیغات
دفتر چهل برگ من - ماجرای عوض شدن حال و هوای ما/ بچه ها حلالم کنید!...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

شنبه 1394/10/12
ن : برگی از دفتر نظرات

ماجرای عوض شدن حال و هوای ما/ بچه ها حلالم کنید!...



این روزا روزای آزمون آخر ترمه و تقریبا همه ی خونه ها حتی با داشتن یه محصل تو خونه، درگیر فضای امتحان هستن از جمله خونه ی ما و یه وقتایی لازم میشه تا آدم خصوصا اونی که محصله، خودش رو از حال و هوای خونه و کتاب و جزوه نجات بده و لااقل یکی دو سه ساعت، بره جایی که هیچکدوم اینا رو نبینه! تو همین راستا، یکی دوشب پیش ما هم تصمیم گرفتیم از خونه بزنیم بیرون و به اصطلاح فضا رو عوض کنیم...

هواشناسی گفته بود قراره بارش داشته باشیم و با اعتماد به این پیش بینی، گفتیم شاید تو فضای جدید بارون هم دیدیم البته از پشت شیشه های کدر و دود گرفته ی ماشین چون فکر نمیکنم هیچ عاقلی تو این هوای آلوده هوس قدم زدن به سرش بزنه!...


خلاصه با ماشین رفتیم پیاده روی! بالاخره بد نیست ماشین هم یه حرکتی کنه تا تحلیل نره! و نفسی بکشه تو این هوای پر از ذراتِ معلقِ بیماری زا...


از کوچه ها و خیابونای مختلفی رد شدیم و با اینکه آخرای شب بود آدمای مختلفی در حال عبور ومرور بودن یکی مرتب یکی شلخته یکی محجوب یکی نیمه عریان! یکی تنها یکی باهمراهش یا همراهانش، راستی گفتم با همراهانش، یادم اومد یه جا، دور یه میدون، ایستادیم برای جواب دادن تلفن که من چشمم افتاد به رستورانی که اون طرف خیابون بود و چند نفر هم توش بودن و بیرونش هم چند سیخ مرغ، در حال چرخیدن و بریون شدن، یه خانواده ی چهارنفره هم کنار رستوران ایستاده بودن. یه خانوم بچه بغل و یه مرد جوان که دست پسرک کوچکی رو گرفته بود تا بی حرکت وایسه! آخه به نظر میرسید اگه دستشو رها کنه، پسرک میدوه و میره داخل رستوران! مرد جوان دستشو کرد تو جیبش و کمی پول بیرون آورد و به همسرش نگاهی کرد و پول ها رو گذاشت تو جیبش و دست پسرک رو به دست اون داد و خودش رفت داخل رستوران... پسربچه مثل اسفند رو آتیش همه ش بالا و پایین میپرید و سعی میکرد دست مامانش رو رها کنه انگار قصدش این بود که بره داخل اما مادر نمیذاشت و محکم دستشو گرفته بود. اون یکی کودک هم که تو آغوش مامانش بود، انگار که از برادر یاد گرفته باشه، هِی جیغ میزد و کار مامان رو سخت تر میکرد...


مرد جوان از رستوران بیرون اومد و بی آنکه چیزی بگه دست پسرک رو از مادر گرفت و به زور و درحالی که گریه هم قاتی بی تابی های پسرک شده بود از اونجا دورش کرد. نفهمیدم قضیه چی بود ولی احساس کردم یه جای کارشون می لنگه. ولی کجا؟ با خودم گفتم اگه پولش برای مرغ یا غذاهای دیگه ی رستوران کم بود که با وجود خواهش های پسرک داخل نرفتن، خب لااقل سیب زمینی سرخ شده می گرفت تا صدای پسرک بخوابه و دلش نشکنه ولی حواسم نبود که سیب زمینی های کشورم زیر خروارها خاک مدفونن و نمیتونن به داد مردمی که قدرتشون برای خرید چیزای دیگه کمه، برسن... البته به فرض بالا بودن قدرت خرید، مثلا اینکه بتونه پلو با مرغی، چیزی، بخره، در این صورت هم نمیشه گفت شانس آورده چون ممکن بود مثلا برنج، تاریخ گذشته باشه یا مرغ...


هنوز بارونِ پیش بینی شده! نباریده تا فضا رو عوض کنه...


رو کردم به طرف میدون...


وسط میدون، یه پل عریض عابر پیاده هست که زیرش کلی فضای وسیع و نیمکت داره میشه رفت و نشست روشون و از فضای تنگ ماشین خلاص شد اما نمیشه چون هم هوا آلوده س هم اکثر نیمکت ها اشغال هستن... مردان جوان و کم سن و سالی که تو اوج جوانی و قدرت، بجای فعالیت فکری و بدنی، مثل جذام یا طاعون زده ها، ولو شدن رو نیمکت ها و در خواب هستن! خوابی عمیق! با کمال تعجب برخیشون نشسته و سیگار به لب خوابشون برده و هیچ تکونی نمیخورن... هیچ حرکتی، هیچ عکس العملی! حتی سرما رو حس نمیکنن. شاید هم مرده باشن. به همین راحتی. با وجود اونها چطور میشه از اون فضا استفاده کرد!


میدون و ترک کردیم و رفتیم فضا رو عوض کنیم باز!...


سر راهمون به کوچه ی قدیمی دوران بچگیمون رسیدیم و به یاد اون روزا گفتیم بد نیست ازش عبور کنیم. وسط کوچه یه پارچه ی بزرگ مشکی زده بودن که روش عکس یه مرد بود. زیر عکس نوشته بود: بچه ها حلالم کنید! بیشتر که دقت کردم شناختمش. تو محل معروف بود به فروشنده ی مواد مخدر! شاید آدمای مرده و بی تحرک زیر پل، محصول شغل صاحب همین عکس باشن. اصلا بعید نیست ولی حالا دستش از دنیا کوتاه شده و منتظر حلالیته! خیلی تعجب کردم که چه انتظار بی جایی داره مگه میشه چنین شخصی رو حلال کرد؟ مگه الکیه؟ هیچ جوری نتونستم خودم رو راضی کنم که ذکری برای طلب مغفرت براش بگم...


گلوم کمی سوزش گرفته بود و ظاهرا بدون هیچ دلیلی! سرفه م گرفت. شاید از آلودگی هوا...


از اونجا رد شدیم ولی فکرم پیششون بود. پیش صاحب عکسی که حلالیت میخواست. پیش مردان جوان ولی بی حرکت زیرپل. پیش اون مرد جوان که پول نداشت برای زن و بچه ش غذا بخره...


با خودم گفتم اون مرد موادفروش، کارش خیلی زشت و قبیحه چون برا پول درآوردن، آدما رو آروم آروم میکشه و نابود میکنه و اصلا قابل بخشش نیست. اصلا!...


اما بقیه چی؟


مثلا

اونایی که باید یه فکری برای تمیز شدن هوا کنن و نمیکنن...
اونایی که بجای فروش، کلی سیب زمینی دفن میکنن...
اونایی که کالای تاریخ گذشته به مردم میفروشن...
اونایی که باعث میشن نیمه عریان بیرون اومدن از خونه برای مردم تبدیل بشه به ارزش...
اونایی که...
و اونایی که...

برگشتم و به پشت سرم نگاهی کردم به عکسی که روی پارچه ی سیاهی ملتمس حلالیته! غبار ذهنم رو پاک کرده و جور دیگه ای قضیه رو تصور کردم. تو دلم گفتم خدایا نکنه روزی که دستها از همه جا کوتاهه و قدرت ها پودر شده و به هوا رفته، چشم باز کنیم و حقایقی رو ببینیم که مبحوتمون کنه...

نکنه ببینیم صاحب ملتمس اون عکس، برای بخشیده شدن مستحق تره تا بسیاری از ما!
نکنه اون حق کمتری از دیگران به گردن داشته باشه در مقایسه با بسیاری از ما!
نکنه...
و نکنه...

چرا چشم هامون بسته س و نی فهمیم، کشتن تدریجی دیگران فقط با فروش مواد مخدر به اونا نیست
بلکه فراتر از اون،

مرگِ پدری در نزد پسرکشه که نمیتونه حتی کمترین خواسته ش رو برآورده کنه!
مرگِ ریه های انسان هاییه که تنها گناهشون اعتماد به ماست و انتخاب ما!
مرگِ غیرت هاست...
مرگِ...
و مرگِ...
.
.
بارون پیش بینی شده نبارید...
سرفه های من شدیدتر شد...
چندساعت از درس خوندن افتادم...
ولی
فهمیدم درس خوندنی که، عملی در پی نداشته باشه رو باید انداخت تو سطل زباله، چون این درس ها رو خیلی از اونایی که باید کاری کنند هم، خوندن! اما به کارشون نیومده...
فهمیدم، برای صاحب درک شدن، صرف خوندن و خوندن و خوندن، کفایت نمی کنه...
فهمیدم...
و فهمیدم...
.
.
حال و هوامون عوض شد و برگشتیم...
باز درس و درس و درس...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 1394/12/10 07:33 بعد از ظهر
متن شیواوتاثیرگذاریست
امیدوارم باز هم ازشما بخونیم
آرزوی توفیق روزافزون براتون دارم
اندکی صبر!روزهای خوب خواهندآمد جمعه 1394/11/23 08:13 بعد از ظهر
سلام...قلم خوبی داری...تبریک



م.س پنجشنبه 1394/10/17 02:33 بعد از ظهر
خدا رو شكر كه به توافق رسیدیم
موفق باشید
م.س پنجشنبه 1394/10/17 12:02 بعد از ظهر
با نظر شما در مورد عدالت موافقم. اما بنده در هیچ جایی از صحبت هام منظورم از انفاق یا احسان، كمك به پیاده كردن عدالت یا رفع تمام نقایص جامعه نبود. تلاش برای استقرار عدالت و حكومت عادل بحث مهمیه اما حتی در صورت وجود چنین حكومتی، باز هم افراد جامعه مسئولیت دارند.
مگه در زمان حكومت مولا علی علیه السلام عدل حاكم نبود؟ ولی در اون جامعه هم فقیر بود، منكر بود و...
به عقیده من وظایف حاكمیت با وظایف آحاد جامعه همپوشانی نداره.
اما در حقیقت احسان بخشی از وظایف ماست، چنانكه تلاش برای استقرار دولت عادل هم بخش مهم دیگری از اونه. احسان كردن ما تمام مشكلات جامعه رو برطرف نمیكنه. اما از طرفی قرار نیست ما پاسخگوی تمام مشكلات باشیم. از ما در این خصوص سوال خواهد شد كه در جایی كه توانایی رفع یك مشكل رو داشتی، چه كردی... همونطور كه سوال خواهد شد برای استقرار حاكمیت عادل چه كردی...
برگی از دفتر پاسخ داد:
با همه ش موافقم خصوصا تلاش آحاد جامعه برای استقرار حاکمیت عدل و حاکمان عادل...
م.س چهارشنبه 1394/10/16 10:30 قبل از ظهر
خانوم یا آقای چیت ساز عزیز:
این مشكلات راهكار نداره؟ !!!! واقعا این دیدگاه عجیبه!!!
حالا فرض میكنیم كه قسمت دوم نظر شما صحیحه: یعنی نیاز به كار شبانه روزی كارشناسان داره.
بله همینطوره. اما كدوم كارشناسان؟
كارشناسانی از نهادهای مختلف اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ...
مثلا حوزه های علمیه... به نظر شما حوزه ها چند درصد در رفع این مشكلات دارن تلاش میكنن؟ من با چیزهایی كه از جو حاكم بر حوزه های میشنوم، میگم هیچی! متاسفانه حوزه ها از مسیر اصلی خودشون خارج شدن و تبدیل شدن به نهادهای كاملا مصرفی و كارایی خودشون رو كاملا از دست دادن.
از سایر نهادها هم كه مجلس و دولت و ... هستند، دیگه نگم. همه میدونیم در چه وضع فجیعی قرار دارن.
اما نقش مهمترین نهاد اجتماعی كه خانواده هست رو هرگز از یاد نبریم. اینجاست كه پای وظیفه تك تك ماها به میون میاد...
ما چه كردیم؟؟؟
م.س چهارشنبه 1394/10/16 10:21 قبل از ظهر
بسیاری از ما نه مسئول ارائه ی راهکاریم نه مسئول اجرای راهکارهای کلان و نه بسیاری تکالیف دیگه که مسئولین مشخص و تعریف شده ای دارن... تک تک ما فقط مسئول تکالیفی هستیم که متوجه خود میبینیم... مردم یک وظیفه دارند و حاکمان وظیفه ای دیگه... وقتی کسی شعاری میده باید اجراش کنه حالا اون شعار میخواد کوچیک باشه یا بزرگ و گرنه مصداق دروغگوه...
هیچ کس نمیتونه به مردم بگه ریاضت بکشید و حرف هم نزنید (صرف نظر از ناراضیان مغرض و دائمی حتی در شرایط مطلوب) ووو
شما اگر راهکار دارید بفرمایید...

پاسخ:
بنده هم منظورم اجرای راهكارهای كلان كه وظیفه حاكمیته، نبود. اما اطمینان دارم این كه مثلا دولتی در انجام وظایف خودش كوتاهی كنه، دلیل بر این نیست كه ما هم خود رو فارغ از هرگونه اقدام عملی در رفع نقایص موجود در اطرافمون بدونیم. من بر خلاف شما اعتقاد دارم اتفاقا ما مسئول ارائه راهكاریم. اما در حد وسع خودمون، اختیار خودمون، و توانایی و امكانات در اختیار خودمون...
هر یك از ما یك رسانه ایم. یك رسانه برای تمام كسانی كه باهاشون در ارتباطیم. و وظیفه رسانه تنها بیان مشكلات و كاستی های اجتماعی نیست. بلكه ارائه راهكار و راه چاره جزء لاینفك مسئولیت های یك رسانه است. به نظرم اگر همه اینطور فكر كنیم، و البته عمل كنیم، جامعه ای آرمانی و ایده آل خواهیم داشت. و در ثانی مسئولان هم خود رو موظف به اجرای وظایف خود خواهند دانست. اما اگر ما مشكلی رو در اطراف خود ببینیم و بی تفاوت از كنارش عبور كنیم، مسلماً از كنار مشكلات موجود در ساختار حاكمیت و مسئولان هم خواهیم گذشت.
بسیاری از احكام اسلامی هم جهت مكلف كردن ما برای مشاركت در رفع مشكلاته. مثلا خمس، زكات، انفاق، امر به معروف و نهی از منكر...
میدونید دیدگاه شما منو یاد چه كسانی میندازه؟ افرادی كه میگن ما مالیات میدیم به دولت. پس خودش هم بره به فقرا و مساكین كمك كنه!
من میگم این باید بشه یك فرهنگ كه به جای تعریف مشكلات موجود بی سر و صدا سعی در رفع اونها كنیم. اگر این بشه یك فرهنگ، در بین مسئولان هم رواج خواهد یافت. مگه مسئولین از كجا اومدن؟! از متن جامعه.
یادمون نره كه این مردم هستند كه به مسئولان خط میدن كه چیكار كنن و چیكار نكنن. یك جامعه بی مسئولیت لایق یك حاكمیت بی مسئولیته، و بالعكس.
برگی از دفتر پاسخ داد:
فقدان عدل در جامعه رو نمیشه با احسان جبران کرد... احسان و بذل و بخشش و غیره در جایی راهکار محسوب میشن که تلاشها برای بهبود وضعیت ، پاسخگو نیست نه اینکه یکی ظلم کنه اون هم در سطح کلان و یکی بی توجه به اون ظلم سعی در جبران اون با ملکات اخلاقی داشته باشه! چنین جامعه ای محکوم به فناست و بعد اجتماعی و سیاسی اسلام چنین چیزی رو ترویج نمیکنه... در یک کلام آنچه یک جامعه رو به سمت سعادت سوق میده تنها، عدالته که پیاده کردن اون هم وظیفه ی حکومت اسلامیه نه ملت اسلامی...
چیت ساز یکشنبه 1394/10/13 08:42 بعد از ظهر
جالب بود متن چندلایه س مستقیم و غیر مستقیم مشکلات رو عنوان کرده و اهداف متفاوتی رو دنبال میکنه من برخلاف م س معتقدم مشکلات عنوان شده در این متن یا راهکار نداره یا اگه داره نیاز به کارشناسان باتجربه و کارشبانه روزیی داره که در حد این متن لطیف نیست از ساختار و قالب متون نمیشه انتظار خروج از قالب داشت
برگی از دفتر پاسخ داد:
نمیشه راهکار نداشته باشه
م.س یکشنبه 1394/10/13 03:35 بعد از ظهر
سلام. متن زیبایی بود از نظر ادبی. و بسیار دلنشین. اما به عقیده من سوژه تكراری بود.
هر روز ذهنمون پر میشه از توصیف این كاستی های اجتماعی. كافیه چند شبكه تلویزیونی، یا فیلم های روی پرده سینماها، یا روزنامه ها و جراید رو مروری كنید. یا دقت كنید به صحبتهایی كه بین افراد حتی غریبه در كوچه و خیابان و صف های انتظار اتوبوس و مترو و ... رد و بدل میشه.خواهید دید كه ما جامعه ایران در توصیف مشكلات موجود خبره شدیم بره خودمون!!!
اما چرا هیچ یك از این رسانه ها به ارائه راهكار برای درمان دردها یا پیشگیری از اونها نمیپردازند؟
البته روی صحبتم با شخص شما نیست... چون هدف هر شخصی از هر نوشته ای متفاوته. این یك نوشته ادبی دلنشین و زیبا بود. اما ای كاش همه ما به ارائه راهكار هم بپردازیم...
برگی از دفتر پاسخ داد:
بسیاری از ما نه مسئول ارائه ی راهکاریم نه مسئول اجرای راهکارهای کلان و نه بسیاری تکالیف دیگه که مسئولین مشخص و تعریف شده ای دارن... تک تک ما فقط مسئول تکالیفی هستیم که متوجه خود میبینیم... مردم یک وظیفه دارند و حاکمان وظیفه ای دیگه... وقتی کسی شعاری میده باید اجراش کنه حالا اون شعار میخواد کوچیک باشه یا بزرگ و گرنه مصداق دروغگوه...
هیچ کس نمیتونه به مردم بگه ریاضت بکشید و حرف هم نزنید (صرف نظر از ناراضیان مغرض و دائمی حتی در شرایط مطلوب) ووو
شما اگر راهکار دارید بفرمایید...
مادر شنبه 1394/10/12 11:56 بعد از ظهر
عالی بود ،واقعا دل نشین و واقعی بود لذت بردم و در حالیکه اشک ریختم از عمق دل فکر کردم که هر کدوم از ما چقدر در مقابل هم مسئولیم
شنبه 1394/10/12 07:29 بعد از ظهر
هر روز دور و برمون پراز اتفاقاییه که میتونیم ازشون کلی چیز یاد بگیریم. هر روز حتی بدون درس خوندن میتونیم عالم تر بشیم و هر روز با عملی کردن علم دیروزمون میتونیم آدم تر بشیم!!!
اما ما هر روز با چشمایی بستهبه روی حقیقت از کنار خیلی چیزا میگذریم!خیلیامون هر روز از کنار اون میدون رد میشیم و اتفاقات مشابه میبینیم اما هیچوقت حتی ککمون هم نگزیده!
ما به ظاهر آدم ها به کجا داریم میریم؟؟!!!
به کجا چنین شتابان؟!
س.س شنبه 1394/10/12 07:16 بعد از ظهر
احسنت به مادر عزیزم که به جرات میتونم بگم اگر نوشته هاش مثل نوشته های خیلی از نویسنگان بزرگ،در معرض عموم قرار میگرفت،بالاتر از خودش، نویسنده ای نبود.
واقعا زیبا و رسا و دلچسب بود.واقعا احساسات رو برانگیخته میکرد و حرف دل همه ماها رو میزد.بسیار عالی و زیبا بود نویسنده بزرگ زندگی من.دوستت دارم
برگی از دفتر پاسخ داد:
واقعا عزیزم؟ اغراق نمیکنی؟
منم دوست دارم خانومم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.