تبلیغات
دفتر چهل برگ من - کاش اجازه بدیم تا دخترگل فروش، فقط گل بفروشه!...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کاش اجازه بدیم تا دخترگل فروش، فقط گل بفروشه!...





امروز غروب موقع برگشتن به خونه، از پنجره ی اتوبوس داشتم بیرون و نگاه میکردم و در همون حال فکرای مختلفی هم تو ذهنم میومد و میرفت به طوری که چشمم باز بود ولی واقعا چیزی رو نمیدیدم و انگار ترافیک مغزم بیشتر از ترافیک بیرون اتوبوس بود... خلاصه به چراغ قرمز رسیدیم و اتوبوس کامل ایستاد... چشمم افتاد به دخترنوجوان و زیبایی که اونور خیابون داشت گل میفروخت یه مدتی نگاه ازش برنداشتم نمیدونم چرا من بجای اون دختر سردم شد و یه لحظه آرزو کردم که خداکنه زودتر همه ی گلها رو بفروشه و بره خونه ش البته اگه خونه ای داشته باشه ولی تو اون مدتی که من نگاش میکردم حتی یک نفر هم شیشه ی ماشینش رو پایین نداد تا گلی بخره و همه بی تفاوت میگذشتن. با دیدن اینهمه بی تفاوتی فکرای قبلی از ذهنم کنار رفت و فکرای جدیدی اومد تو ذهنم مثلا با خودم میگفتم چه آدمایی تو اون ماشینا نشستن! مگه یه گل چنده که حتی یکیشون حاضر به خریدنش نیستن تا این دختر کارش تموم بشه و بره خونه! چرا کسی قدر گل رو نمیدونه؟ چرا کسی گل نمیخره؟... تو همین فکرا بودم که یه ماشین کنار دختر توقف کرد و آقای راننده مثل اینکه تصمیم داشته باشه گلی بخره شیشه رو پایین داد و یه حرفایی به دخترگل فروش زد خیلی خوشحال شدم گفتم بالاخره  یه انسان باوجدان یا حداقل یه انسان گل دوست که قدر گل رو میدونه پیدا شد اما این خوشحالیم زیاد دوام نیاورد و دیدم  دخترنوجوان که گویا از حرفای بی ربط اون آقای راننده عصبانی شده بود چنتا شاخه گل به اطراف پرتاب کرد و رفت تو پیاده رو و نشست کنار درب یه مغازه... چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد و دختر از نگاهم خارج شد...
فکرایی که بعد از دیدن این صحنه، اومد تو ذهنم کلی با فکرای قبلیم فرق داشت. کلی خودم و سرزنش کردم که چرا آدمایی رو که گل نمی خریدن رو زیرسؤال بردم و ازشون ایراد گرفتم! و صفاتی مثل بی تفاوت و غیره به اونا دادم! اگه قراره بین بی تفاوتی و بی شرمی یکی رو انتخاب کنی مسلماً...
اگه قراره نه قدر گل رو بدونی و نه قدر گل فروش رو، کاش هیچوقت هیچ شیشه ی اتومبیلی به روی هیچ گل فروشی باز نشه!...
کاش اگه نمیتونیم مشکلی رو از دوش کسی برداریم لااقل مشکل بزرگتری رو به اون تحمیل نکنیم!...
کاش اجازه بدیم تا دختر گل فروش، فقط گل بفروشه!...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
محبان جعفریه شاهرود شنبه 1394/08/23 08:39 قبل از ظهر
سلام دوست عزیزم
مطالب بسیار زیبا و قابل تاملی در وبلاکتان وجود دارد. موفق باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.