تبلیغات
دفتر چهل برگ من - عاشقانه های جنگ/لطفا ضبط نکنید...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

یکشنبه 1394/07/5
ن : برگی از دفتر نظرات

عاشقانه های جنگ/لطفا ضبط نکنید...



سرهنگ طفره می رفت. انگار برای حرف زدن تردید داشت. نگاهی به دورتادور میز انداخت و چهره ها را از نظر گذراند.

ـ دارد ضبط می کند؟

ـ آره

سردار به شوخی گفت:

ـ عکست که نمی افتد توی ضبط این همه به کتت ور می روی!

ـ هیس س س، دارد ضبط می کند!... خب، بسم الله الرحمن الرحیم، عرض کنم حضورتان، یک خاطره ای دارم از آقا مهدی زین الدین که یک کمی با دیگر خاطراتی که گفته شد تفاوت دارد. یعنی مربوط به جبهه نیست؛ به پشت جبهه است. ولی به خوبی، روحیه و صفای آقامهدی را نشان می دهد. یک روز برای انجام مأموریتی شش هفت نفری همراه آقا مهدی رفته بودیم نزدیکی های شوش. نزدیکی های ظهر کارمان تمام شد. آقا مهدی گفت «غذای خوب کجاست؟ برویم دلی از عزا درآوریم؟»

من گفتم «آقا مهدی! یک جای خوب سراغ دارم. اگر موافق باشی برویم آن جا. غذای خوبی دارد.»

رفتیم شوش؛ همان جا که من گفته بودم. آنجا که رسیدیم وقت اذان بود. آقا مهدی یک عادت بدی که داشت... این را ننویسیدها! برای مزاح گفتم. در واقع یک عادت خوبی که داشت هرجا وقت نماز می شد می ایستاد به نماز. آن جا هم...

رانندة آقا مهدی با انگشت به ضبط اشاره کرد و گفت:

ـ با عرض پوزش از جناب سرهنگ که حرفشان را قطع می کنم. دربارة همین نماز اول وقت آقا مهدی، بارها وسط جاده، وسط بیابان، وقت نماز، خودرو را نگه می داشت، می ایستاد به نماز. خیلی هم مقید به نماز جماعت بود. به کسانی که همراهش بودند می گفت: بایستید جلو؛ پیش نماز، اگر کسی بهانه می آورد یا شکسته نفسی می کرد و این جور چیزها، خودش جلو می ایستاد و نماز به جماعت برگزار می شد.

ـ بله می گفتم... غذا خوری شلوغ بود؛ مرد و زن. ما رفتیم بالکن غذاخوری برای نماز، ولی قبل از بالا رفتن، آقا مهدی برای همه غذا سفارش داد. همه می دانستند که آقا مهدی در چنین مواقعی هوای بچه ها را دارد. خواستیم بیاییم پایین سر میز ناهار که یک دفعه صدای گریه آقا مهدی بلند شد. هاهای گریه و «الهی العفو» گفتن. همان توی راه پله میخکوب شدیم. همه مشتری های غذاخوری دست از غذا کشیدند و سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج که این کیه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ راستش، خب، حالا باید راستش را گفت؛ بعد از بیست، بیست و یک سال، آن موقع ما از آن وضعیت، آن نگاه های متعجب خجالت کشیدیم. توی دلمان گفتیم:«بابا، این کارها جایش توی نماز شب است؛ توی آن تنهایی. نه این جا، وسط شهر، وسط غذاخوری، وسط مردم...»

کاشکی این ها را ضبط نمی کردی... ولی نه، اشکال ندارد، حقیقت است دیگر. اگر آن وقت ها این فکرها را نمی کردیم که حالا این جا نبودیم، پیش آقا مهدی بودیم، پیش بقیه شهدا. ضبط کن. چند دقیقه ای همه نگاه ها به بالکن بود. می خواستند ببینند کیه که این طور گریه می کند و الهی العفو می گوید. بالاخره آقا مهدی سر از سجده برداشت. صورتش خیس خیس بود. انگار تازه شسته بود. مشتری ها که این صحنه ها را دیدند همه یخ کردند. رنگ همه شان زرد شد. غافلگیر شده بودند. آقا مهدی همین که دید همه دارند او را نگاه می کنند، لبخندی زد و انگار نه انگار چیزی شده، مردم هم به حال عادی برگشتند.

سر میز غذا، سفارش های آقا مهدی را آوردند و مشغول شدیم، اما همه زیرچشمی آقا مهدی را زیر نظر داشتیم. می خواستیم ببینیم حالا که قرار شده دلی از عزا درآوریم او چه می کند؟! برای آقا مهدی سوپ آوردند. تعجب کردیم، ولی به خودمان دلداری دادیم که اول سوپ سفارش داده تا آماده شود برای غذای اصلی. آقا مهدی نان خرد کرد و ریخت توی سوپ و مشغول شد. ما هم به چه بدبختی شروع کردیم به خوردن جوجه کباب. خوب، نمی شد. حسابش را بکنید؛ فرمانده لشکر «تلیت» بخورد. ما هم با پررویی...

سوپش که تمام شد منتظر بودیم که غذای اصلی را بیاورند. ولی او یک «الهی شکر» گفت و بلند شد. همه وا رفتیم. همین را بگویم که تا اهواز همه ساکت بودیم جز آقا مهدی. خجالت می کشیدیم که حتی کلمه ای بگوییم...

خب، اگر می شود اسمی از من نیاور. بنویس، بنویس خاطره ای از «هم رزم سردار».

ثبت در: حوزه نت



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 1394/07/6 01:17 بعد از ظهر
کاش همه ی ما شهادت نصیبمان شود تا فرموده قران زنده شویم و نزد خدا روزی معنوی داشته باشیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.