تبلیغات
دفتر چهل برگ من - و این آخرین سخنی بود که از آن امام (علیه السلام) شنیده شد...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

دوشنبه 1394/05/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

و این آخرین سخنی بود که از آن امام (علیه السلام) شنیده شد...



لباس قیراندود شب، مدینه را در برگرفته و سکوتی مبهم بر شهر سایه افکنده است. در آن شب زنی تنها، نگران و شتابان در کوچه پس کوچه های شهر به پیش می رود. بر در چند خانه می کوبد و پس از لختی درنگ و رساندن پیام خویش دوباره با همان حال راهش را در پیش می گیرد.

اینک او ماموریت اش را به پایان رسانده وشتابان به خانه برمی گردد، خانه ای که از در و دیوار آن غبار غم می بارد. در سایه روشن اتاقی محقر بستری به چشم می خورد. خدایا! او جعفربن محمد (علیه السلام)  است که این چنین در بستر افتاده است. در تبی شدید می سوزد و چهره اش به زردی گراییده است. آن زن به اتاق واردمی شود و به بالین همسرخویش می رود. اشک در چشمانش حلقه زده است. با صدایی بغض آلود رو به همسرش کرده می گوید: مولای من همه آنان را که فرموده بودید از پیغام شما آگاه کردم.

چند دقیقه بعد فرزندان و نزدیکترین یاران امام (علیه السلام) بر گرد بستر او جمع می شوند، لحظات بسختی می گذرند و آرامشی تلخ و جانکاه بر آن محفل حکمفرماست. در این هنگام امام (علیه السلام) چشمان تبدارش رابسختی می گشاید و آخرین نگاهش را متوجه جمع می سازد. همه منتظرند که آخرین وصایای امامشان را بشنوند، لبان حضرت (علیه السلام) آرام آرام گشوده می شوند و با آخرین توانی که برایشان مانده است این کلام را به زبان جاری می سازند:

«آنان که نمازرا کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید.»

و این آخرین سخنی بود که از آن امام شنیده شد.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.