تبلیغات
دفتر چهل برگ من - قصه ی سقوط ...
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

دوشنبه 1394/04/22
ن : برگی از دفتر نظر شما

قصه ی سقوط ...



گاهی آدم دوست داره به برخی خاطراتش رجوع کنه حالا اون خاطرات میتونن با عکسی یا قطعه فیلمی یا عطرخاصی یا نوشته ای یا حتی طعمی و یا خیلی چیزهای دیگه زنده بشن و آدم رو ببرن به گذشته های نزدیک یا دور، شیرین یا تلخ... آغاز دوستیها یادمون میاد، اتفاقات فراموش شده، دشمنی های از یاد رفته که روزی خیلی هم جدی بودن و خلاصه کلی داستان زندگی که تک تک اونها حتی با داشتن تلخی ها و دشواری ها، امروز دیگه تموم شدن و شیرینن...

به نظرم یکی از چیزایی که خوبه آدم برای زنده شدن خاطرات و همینطور برای شناختن درونیات خودش به اونا رجوع کنه، نوشته هاشه! اونایی که آزادانه و غیر سفارشی نوشته شدن. اونایی که بیواسطه ی عقل و با خودِ خودِ دل نوشته شدن! نوشته هایی که بوی حقیقت میدن و به دستورات و قانونهای عقلی و منطقی، نه، گفتن! بی ریای بی ریا! خالصِ خالص! مستقیمِ مستقیم!

یادش بخیر! اولین کلاس فیلمنامه نویسیمون، اولین استاد فیلمنامه نویسیمون و اولین دوستانمون تو اون کلاس که دقیقا نمیدونم کدوماشون الان فیلمنامه نویس شدن یا به هر دلیلی، موجه و غیر موجه، فیلمنامه نویس نشدن. مثل همیشه نمیدونم!

یادش بخیر! استادمون آقای... جزء اولین آموزشهاشون، این بود که هر چیزی رو میبینید و اطرافتونه، سعی کنید در ده دقیقه وصف کنید! اون هم با دل! نه با عقل ! که عقل کار خراب کنه و نوشته رو مصنوعی میکنه و شاید منظورشون این بود که: هر آنچه از دل بر نیاید! لاجرم بر دل ننشیند!... میگفتن اگه میخواید نویسنده ی خوبی بشید حداقل روزی دوساعت بدون فکر کردن و دخالت عقل! بنویسید و از محصول کارتون ناراحت نباشید حتی اگه ظاهرا بد از آب دربیاد... نوشته هاتون رو نگه دارید تا به مرور از روی اونها پیشرفتتتون رو در زمینه ی نویسندگی ببینید و حس کنید...

یادش بخیر! تقریبا همه مون طلبه بودیم و نوشته های اولیه ی اکثرمون با تمام سادگیها و غلط هاش، عطری از ارزشها و رنگی از دین داشت عطر و رنگی که گاهی و در برخیمون پر رنگ و گاهی و در برخیمون کم رنگ بود...همگی حرف دل بود و قصه ی غصه ها و دغدغه ها...

امروز داشتم یکی از کشوهای کتابای قدیمیم رو مرتب میکردم که چشمم به دفتر اون کلاس که همه ی یادداشتها و توصیفها و نوشته های اولیه م توش بود، افتاد. دیدم چه چیزایی رو توصیف کردم و چه جالب و از چه زاویه های مختلفی به اشیاء نگاه کردم! برام جالب بود که حدود پنج سال پیش چه دیدگاه هایی داشتم و با چه عینکی دنیا رو میدیدم... چقدر خاطره برام زنده شد... چه اتفاقاتی که در اون کلاس برای ما پیش نیومد... حتی یه بار همگی باهم از کلاس اخراج شدیم! و کلاس کلا منحل شد اما چند ماه! بعد باز تشکیل شد و ما بالاخره تونستیم مدرک دوره ی پیشرفته ی فیلمنامه نویسیمون رو بگیریم... یادم اومد که با عزیزترین دوستانم تو اون کلاس آشنا شدم ووووو

هیچوقت یادم نمیره استاد رو که چقدر از ما حمایت کردن و چقدر ما طلبه ها رو با سینما! آشتی دادن و یادمون دادن که اگه از چیزی بدمون میاد و نقصی توش میبینیم، راهش این نیست که ازش دوری کنیم بلکه بهتره تلاش کنیم توش وارد بشیم و در حد امکان تغییرش بدیم حالا چقدر موفق شدیم که به توصیه های ایشون عمل کنیم، بماند!

یادش بخیر یکی از توصیفات آغازینم، که طبق توصیه های استاد، تو حدود ده دقیقه، بدون دخالت فکر و عقل و با خودِ خودِ دل! نوشتم و اسمشو گذاشتم: (تابلوی خانه ی ما)...و با تمام نقص هاش و به خواست استاد برای کلاس خوندمش...

قصه ی سقوط! قصه ی تردید! قصه ی تسلیم! قصه ی جهل! قصه ی سکوت! قصه ی دلهره!



(تابلوی خانه ی ما)
1389/6/6

( دیوار بی روح و بی رنگ خانه ی ما، با افکار من نقاشی شده. افکار من همان تابلوهایی هستند که با کلی وسواس خریداری شده و با کلی وسواس در بهترین جای دیوار نصب شده. برخی فقط رقص خطوطند و دریایی عمیق از افکار و برخی بازی رنگها و نقش خاطرات و نمایش آفریده های زیبا. چشمم به یکی از آنها افتاده. آنقدر محو آن شده ام که نمیدانم واقعیت داخل آن است یا من واقعی هستم. جاده ای که انتهای آن معلوم نیست. شاید انتهای آن زیبا باشد شاید زشت و ناخواستنی. لباسی رنگین و زیبا از برگهای پاییزی به تن کرده و عبور از آن نمیتواند مخفیانه باشد چرا که خش خش برگها هر عبوری هر چند کوتاه را فاش میکنند.

نمیدانم جاده لباسی رنگین بر تن کرده که فردایی که خواهد آمد، آن را عوض کرده و لباسی از حریر سفید بر تن کند و عروسی گردد برای زایشی نو و سبزی و طراوت یا این زردی و سرخی پوشیده شده بر تمام جاده، سرخی تب و زردی بیماریست که فردا لباس سفید وداع و خداحافظی را بر تن او خواهد پوشاند و نجاتی از این بیماری نخواهد داشت؟ نمیدانم!. پیرمردی خسته و پرخاطره به اندازه ی تاریخی روی الاغی سوار و در حال گذر از این جاده ی رازآلود و پر خاطره تر از خود است و در سمتی از جاده دیواری کاهگلی، همه ی آن سمت را پوشانده و سمتی دیگر را درختانی نیمه لخت که همه ی دارایی خود را تقدیم جاده کرده و زیر پای رهگذران ریخته اند و چندان دلبندی به مابقی دارایی خود ندارند. سر فرود آورده و تسلیم در برابر خواست طبیعت، گوش بر سکوت جاده دارند تا شاید پیرمردی سوار بر الاغی از آن بگذرد و سکوت پر معنای آن را بشکند.

زمان متوقف شده. صدای خش خش برگها به گوش نمیرسد. برگی درحال سقوط، بین زمین و آسمان مانده و پیرمردی بر الاغ سوار، راکد و ساکن، مردد است که برود یا نه! شاید انتهای جاده ناخواستنی باشد. این توقف، تابلوی خانه ی ماست.


از آن خارج شده دل به واقعیت بیرون از آن میبندم... در واقعیت، بارها و بارها از این جاده عبور کردم ولی هیچکدام سکوت تابلو را نداشت. همه صدای وزش بادهای پاییزی بود و خش خش برگهای ریزان! )



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
mah دوشنبه 1394/04/22 03:58 بعد از ظهر
«اگه از چیزی بدمون میاد و نقصی توش میبینیم، راهش این نیست که ازش دوری کنیم بلکه بهتره تلاش کنیم توش وارد بشیم و در حد امکان تغییرش بدیم»
چه جمله جالبی! از این به بعد این راه رو امتحان میكنم...
منصوره دوشنبه 1394/04/22 04:17 قبل از ظهر
به نام دوست که هر چه داریم از اوست...
نوشته شما دوست عزیز باعث شد خیلی چیزها به یادم بیاد... مثلاً صدای شما وقتی این متن رو قرائت میکردید و من لذت برده و به وجد اومده بودم... و درسهای زندگی که آقای استاد به ما دادند، همونهایی که هر روز در زندگی من به کار میان، اولین و مهمترینشون «صبر»...
براتون آرزوی موفقیت دارم
و ممنون از این خاطره بازی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.