تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

یکشنبه 1394/04/21
ن : برگی از دفتر نظر شما

قصه ی سقوط ...



گاهی آدم دوست داره به برخی خاطراتش رجوع کنه حالا اون خاطرات میتونن با عکسی یا قطعه فیلمی یا عطرخاصی یا نوشته ای یا حتی طعمی و یا خیلی چیزهای دیگه زنده بشن و آدم رو ببرن به گذشته های نزدیک یا دور، شیرین یا تلخ... آغاز دوستیها یادمون میاد، اتفاقات فراموش شده، دشمنی های از یاد رفته که روزی خیلی هم جدی بودن و خلاصه کلی داستان زندگی که تک تک اونها حتی با داشتن تلخی ها و دشواری ها، امروز دیگه تموم شدن و شیرینن...

به نظرم یکی از چیزایی که خوبه آدم برای زنده شدن خاطرات و همینطور برای شناختن درونیات خودش به اونا رجوع کنه، نوشته هاشه! اونایی که آزادانه و غیر سفارشی نوشته شدن. اونایی که بیواسطه ی عقل و با خودِ خودِ دل نوشته شدن! نوشته هایی که بوی حقیقت میدن و به دستورات و قانونهای عقلی و منطقی، نه، گفتن! بی ریای بی ریا! خالصِ خالص! مستقیمِ مستقیم!

یادش بخیر! اولین کلاس فیلمنامه نویسیمون، اولین استاد فیلمنامه نویسیمون و اولین دوستانمون تو اون کلاس که دقیقا نمیدونم کدوماشون الان فیلمنامه نویس شدن یا به هر دلیلی، موجه و غیر موجه، فیلمنامه نویس نشدن. مثل همیشه نمیدونم!

یادش بخیر! استادمون آقای... جزء اولین آموزشهاشون، این بود که هر چیزی رو میبینید و اطرافتونه، سعی کنید در ده دقیقه وصف کنید! اون هم با دل! نه با عقل ! که عقل کار خراب کنه و نوشته رو مصنوعی میکنه و شاید منظورشون این بود که: هر آنچه از دل بر نیاید! لاجرم بر دل ننشیند!... میگفتن اگه میخواید نویسنده ی خوبی بشید حداقل روزی دوساعت بدون فکر کردن و دخالت عقل! بنویسید و از محصول کارتون ناراحت نباشید حتی اگه ظاهرا بد از آب دربیاد... نوشته هاتون رو نگه دارید تا به مرور از روی اونها پیشرفتتتون رو در زمینه ی نویسندگی ببینید و حس کنید...

یادش بخیر! تقریبا همه مون طلبه بودیم و نوشته های اولیه ی اکثرمون با تمام سادگیها و غلط هاش، عطری از ارزشها و رنگی از دین داشت عطر و رنگی که گاهی و در برخیمون پر رنگ و گاهی و در برخیمون کم رنگ بود...همگی حرف دل بود و قصه ی غصه ها و دغدغه ها...

امروز داشتم یکی از کشوهای کتابای قدیمیم رو مرتب میکردم که چشمم به دفتر اون کلاس که همه ی یادداشتها و توصیفها و نوشته های اولیه م توش بود، افتاد. دیدم چه چیزایی رو توصیف کردم و چه جالب و از چه زاویه های مختلفی به اشیاء نگاه کردم! برام جالب بود که حدود پنج سال پیش چه دیدگاه هایی داشتم و با چه عینکی دنیا رو میدیدم... چقدر خاطره برام زنده شد... چه اتفاقاتی که در اون کلاس برای ما پیش نیومد... حتی یه بار همگی باهم از کلاس اخراج شدیم! و کلاس کلا منحل شد اما چند ماه! بعد باز تشکیل شد و ما بالاخره تونستیم مدرک دوره ی پیشرفته ی فیلمنامه نویسیمون رو بگیریم... یادم اومد که با عزیزترین دوستانم تو اون کلاس آشنا شدم ووووو

هیچوقت یادم نمیره استاد رو که چقدر از ما حمایت کردن و چقدر ما طلبه ها رو با سینما! آشتی دادن و یادمون دادن که اگه از چیزی بدمون میاد و نقصی توش میبینیم، راهش این نیست که ازش دوری کنیم بلکه بهتره تلاش کنیم توش وارد بشیم و در حد امکان تغییرش بدیم حالا چقدر موفق شدیم که به توصیه های ایشون عمل کنیم، بماند!

یادش بخیر یکی از توصیفات آغازینم، که طبق توصیه های استاد، تو حدود ده دقیقه، بدون دخالت فکر و عقل و با خودِ خودِ دل! نوشتم و اسمشو گذاشتم: (تابلوی خانه ی ما)...و با تمام نقص هاش و به خواست استاد برای کلاس خوندمش...

قصه ی سقوط! قصه ی تردید! قصه ی تسلیم! قصه ی جهل! قصه ی سکوت! قصه ی دلهره!



(تابلوی خانه ی ما)
1389/6/6

( دیوار بی روح و بی رنگ خانه ی ما، با افکار من نقاشی شده. افکار من همان تابلوهایی هستند که با کلی وسواس خریداری شده و با کلی وسواس در بهترین جای دیوار نصب شده. برخی فقط رقص خطوطند و دریایی عمیق از افکار و برخی بازی رنگها و نقش خاطرات و نمایش آفریده های زیبا. چشمم به یکی از آنها افتاده. آنقدر محو آن شده ام که نمیدانم واقعیت داخل آن است یا من واقعی هستم. جاده ای که انتهای آن معلوم نیست. شاید انتهای آن زیبا باشد شاید زشت و ناخواستنی. لباسی رنگین و زیبا از برگهای پاییزی به تن کرده و عبور از آن نمیتواند مخفیانه باشد چرا که خش خش برگها هر عبوری هر چند کوتاه را فاش میکنند.

نمیدانم جاده لباسی رنگین بر تن کرده که فردایی که خواهد آمد، آن را عوض کرده و لباسی از حریر سفید بر تن کند و عروسی گردد برای زایشی نو و سبزی و طراوت یا این زردی و سرخی پوشیده شده بر تمام جاده، سرخی تب و زردی بیماریست که فردا لباس سفید وداع و خداحافظی را بر تن او خواهد پوشاند و نجاتی از این بیماری نخواهد داشت؟ نمیدانم!. پیرمردی خسته و پرخاطره به اندازه ی تاریخی روی الاغی سوار و در حال گذر از این جاده ی رازآلود و پر خاطره تر از خود است و در سمتی از جاده دیواری کاهگلی، همه ی آن سمت را پوشانده و سمتی دیگر را درختانی نیمه لخت که همه ی دارایی خود را تقدیم جاده کرده و زیر پای رهگذران ریخته اند و چندان دلبندی به مابقی دارایی خود ندارند. سر فرود آورده و تسلیم در برابر خواست طبیعت، گوش بر سکوت جاده دارند تا شاید پیرمردی سوار بر الاغی از آن بگذرد و سکوت پر معنای آن را بشکند.

زمان متوقف شده. صدای خش خش برگها به گوش نمیرسد. برگی درحال سقوط، بین زمین و آسمان مانده و پیرمردی بر الاغ سوار، راکد و ساکن، مردد است که برود یا نه! شاید انتهای جاده ناخواستنی باشد. این توقف، تابلوی خانه ی ماست.


از آن خارج شده دل به واقعیت بیرون از آن میبندم... در واقعیت، بارها و بارها از این جاده عبور کردم ولی هیچکدام سکوت تابلو را نداشت. همه صدای وزش بادهای پاییزی بود و خش خش برگهای ریزان! )



یکشنبه 1394/04/21
ن : برگی از دفتر نظر شما

این تویی که آمرزیدی...



...این تویى که منت نهادى

و این تویى کـه نـعـمـت دادى

ایـن تـویى که احسان فرمودى

این تویى که نیکى کردى

این تویى که فزونى بـخـشیدى

این تویى که کامل کردى

این تویى که روزى دادى

این تویى که توفیق دادى

این تویى کـه عـطـا کردى

این تویى که بى نیاز کردى

این تویى که ثروت بخشیدى

این تویى که ماءوى دادى

این تـویـى کـه کفایت کردى

این تویى که هدایت کردى

این تویى که نگهداشتى

این تویى که پوشاندى

این تویى که آمرزیدى

این تویى که نادیده گرفتى

این تویى که قدرت و چیرگى دادى

این تویى که عزت بخشیدى

این تویى که کمک کردى

این تویى که پشتیبانى کردى

این تویى که تـاءیـیـد کـردى

این تویى که یارى کردى

این تویى که شفا دادى

این تویى که عافیت دادى

این تویى کـه اکـرام کـردى...


(بخشی از دعای عرفه)



پنجشنبه 1394/04/18
ن : برگی از دفتر نظر شما

اسرائیل روزبه‌روز ناامن‌تر خواهد شد...



توافق هسته‌ای بشود یا نشود امنیت اسرائیل تامین نخواهد شد

"اسرائیل روزبه‌روز ناامن‌تر خواهد شد؛

چه توافق هسته‌اى بشود، چه نشود؛

این را بدانید امنیّت اسرائیل تأمین نخواهد شد

چه توافق هسته‌اى بشود و چه نشود"

(از بیانات مقام معظم رهبری)


یکشنبه 1394/04/14
ن : برگی از دفتر نظر شما

سلام بر امام مظلوم...





...رادمردی که در برابر اشک یتیمان و محرومان، مهربان تر از پدر و مادر بود و با لطف و مهربانی اشک های غم دیدگان را پاک می کرد و دست محبت بر سرشان می کشید و با آنان چون فرزندان خویش رفتار می نمود. چگونه می توانست آن اشقی الاشقیا شمشیر زهراگینش را بر سر آن نامتناهی فرد بزند، او که محور مرکزی تمام فضایل بود. آن انسان کاملی که مجسمه تمام نمای رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و نفس او و برادر او و جانشین به حق او بود. او که نمی توان با کلمات، حقش را ادا کرد و توصیفش نمود، زیرا جز خدا و رسولش کسی نتوانست و نخواهد توانست تا روز رستاخیز او را بشناسد و قدرش را بداند و عظمتش را درک کند، نه آن ها که پرستیدنش و نه آن ها که پیرویش کردند، همه در شناخت مقامش حیران و سرگردانند...

او تنها اطاعت خدا را مدّ نظر دارد و تنها به تکلیف شرعی اش عمل می کند چه در مسند خلافت باشد و چه در خانه، زندانی! چه در مصاف دشمن باشد و چه همراه با یتیمان! چه در نبرد قاسطین و مارقین و ناکثین باشد و چه در کنج عزلت از خلق! و خلاصه چه در حال زائیده شدن از مادر در کعبه باشد و چه در حال جان دادن در مسجد کوفه. آن جا لب به شهادتین می گشاید و اینجا لب با ذکر شهادتین فرو می بندد...

به خدا هرگاه ناله های علی (علیه السلام) را می خوانم، بیش از حادثه شهادتش دلتنگ و گریان می شوم؛ گو اینکه شهادتش مایه آسایش و آرامش او بود که از دست این نااهلان راحت شود و به وسعت بپیوندد. چه او آن قدر به مرگ علاقمند است که از کودک بر پستان مادر افزون تر...

این سان علی (علیه السلام) جهان را با قلبی پر از خون وداع می کند و در شب قدر، رستگارانه به خدای کعبه می پیوندد.



جمعه 1394/04/12
ن : برگی از دفتر نظر شما

مثل خیلی چیزها...



مثل هیزمهای کوچک!

 در صحرا هیزمهای بزرگ را با هیزمهای کوچک و ریز روشن میکنند.

گناهان بزرگ هم با گناهان کوچک شروع میشوند. به همین خاطر است که قرآن کریم

روی گناهان ریز و کوچک حساسیت نشان داده و میگوید: اگر به سراغ شر و شرارت

بروید هر چند کم و ناچیز باشد، نتیجه آن را خواهید دید.


مثل قیچی!

بزازها دائم قیچی را تیز میکنند،. چرا؟ چون به پارچه خورده است و پارچه نرم است و نرمی پارچه آن را کند میکند.

یادت باشد بعضیها مثل قیچی هستند؛ میخواهند تو را قیچی کنند، جدا کنند. حال اگر

با آنها نقش پارچه را، نقش ابریشم را بازی کنی آنها هم کُند میشوند و دست برمیدارند.

فرعون قیچی بود. خدا به موسی گفت: ابریشم باش، یعنی با او نرم رفتار کن و نرم سخن  بگو


مثل سیب!

شما اگر سیبی را افقی و به سمت مقابل پرتاب کنید، هرگز به سمت شما باز نمیگردد.

اما اگرهمین سیب را مستقیم و به سوی آسمان پرتاب کنید دیر یا زود به خود شما باز میگردد.

یادمان باشد خداوند دنیا را افقی نیافریده، بلکه کاملًا عمودی است. پس آدمها هر چه میکنند

به خودشان باز میگردد.


مثل گل!

 به گل آب بدهی گلاب میدهد. یعنی همان چیز، بهترش را به شما برمیگرداند.

خدا دوست دارد مثل گل باشیم، یعنی هر کس به ما محبتی کرد با محبت بیشتر پاسخ بدهیم.

هنگامی که شما را احترام کردند شما زیباتر احترام کنید.


مثل آب زلال!

آب، گوارا است و صدای آب هم آرامبخش است، اما آبی که زلال باشد، وگرنه آب

گل آلود نه گوارایی دارد و نه آرامش میبخشد. من و تو مثل آبیم؛ اگر صاف و صادق

باشیم، دیگران در کنار ما به آرامش خیال میرسند و در کنار ما راحت و آسوده اند و

گرنه مایهی رنج آنها خواهیم بود.


مثل نان سنگک!

نان سنگک تا خمیر و خام است، به سنگها حتی به ریزترین آنها میچسبد، اما همین که

پخته شد، خیلی راحت از همه آنها جدا خواهد شد.

انسان هم همینطور است؛ تا خام است، دلبسته و وابسته است، اما همین که پخته شد،

خیلی راحت از این چیزهایی که به آنها وابسته و دلبسته است، دل برمیکند.


مثل نرم کننده پوست!

 وقتی پوست دستتان بر اثر سرما خشک میشود چه میکنید؟

سنگ پا می کشید؟ نه! چرا؟ چون بهبودی که نمی بخشد هیچ ،

آسیب هم می زند.به همین خاطر از ماده ای نرم و لطیف مثل کِرم

استفاده می کنید و اینجاست که پوست دست شما  دوباره نرمی

و لطافت خود را پیدا میکند. و این یعنی نرمش، نرمش میآورد.

در زندگی زناشویی و اساساً روابط اجتماعی هم ماجرا از همین

قرار است. پس اگر کسی با شما خشک و خشن رفتار کرد و شماهم با نرمش

و لطافت با او رفتار کنید او هم مثل شما لطیف و نرمخو خواهد شد.

البته این نسخه شفابخش ازحضرت علی(علیه السلام) است که فرمود:

 « لِن لِمَن غالَظَک، یوشَک اَن یلِین لَک »

با کسی که با تو با غلظت و شدت و خشونت رفتار میکند، نرم باش.

هیچ دور نیست که او نیز مثل شما نرمخو شود.


مثل والیبال!

توی بازی والیبال وقتی توپ را به آن طرف تور پرتاب میکنی از دو حال خارج نیست،

یا طرف جواب میدهد یا نمیدهد. اگر جواب داد هیچکدام برنده نیستید، اما اگر جواب نداد

شما برنده اید و امتیاز خواهید گرفت. زندگی بی شباهت به این بازی نیست. یعنی شما به

دوست، همسایه و همسر خود خدمت میکنی. آنها هم متقابلًا به شما احسان و لطف میکنند،

و در این صورت هیچکدام برنده نیستید، یا بهتر بگویم این بازی بازنده ندارد. اما اگر شما 

خدمت کردید و آنها به هر دلیلی پاسخ ندادند، اینجاست که شما برنده اید.

این را گفتم که نگویی بشکند این دستی که نمک ندارد! تازه باید شاد و خوشحال هم باشی.



پنجشنبه 1394/04/11
ن : برگی از دفتر نظرات

دنیای وارونه ی وارونه (3)





دقت کردید، روابط مستقیم و چهره به چهره مون،

نسبت به گذشته های نه چندان دور، چقدر ضعیف و کم رنگ شده؟

و روابط غیر مستقیم و به اصطلاح مجازی جای روابط مستقیم رو گرفته؟

نمیدونم اگه ما روزی با دوستان مجازی خود روبرو بشیم،

میتونیم ارتباطی صحیح و گرم با اونها داشته باشیم یا نه!؟

چون ارتباط به مفهوم حقیقی و بیرون از مجاز! رو داریم از یاد میبریم

بهتر نیست بجای

زندگی در مجاز!

چرخی به بیرون بزنیم، و وارونه بشیم و

زندگی در بیرون از مجاز!

رو تمرین و تجربه کنیم؟

امتحانش سخته و نیاز به همتی عالی و اراده ای قوی داره

درست مثل ترک اعتیاد!






جمعه 1394/04/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ أُعْطِیَ الْإِجَابَه



مطلب زیر در زمینه وسعت اضطرار و و سعت در دعا از حجه الاسلام میرباقری تقدیم میشود

اگر کسی با دعا مانوس شد کم کم درهای دعا به رویش باز می شود، به او حال دعا می دهند، وسعت دعا پیدا می کند، وسعت اضطرار پیدا می کند، و وسعت اضطرار وسعت رحمت می آورد.

«قُلْ ما یَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُكُم»؛ اگر دعایتان نبود خدا چه اعتنایی به شما بکند. به اندازه فقرمان و اضطرارمان به ما می دهند.  انسان اگر اضطرارش به نان است خب، نان به او می دهند. دلیلش هم این است که اگر بیشتر از نان به او بدهند هدر می شود.

خدا استاد ما را رحمت کند، می گفت: دیده اید اینهایی که از بالای ماشین هندوانه پرت می کنند؟ در لحظه ای که طرف مقابل حواسش پرت است، اگر پرت کند، هم هندوانه می شکند هم طرف آلوده می شود!

ما هم وقتی نمی خواهیم، اگر بهمان بدهند، هم خودمان آلوده می شویم هم نعمت را ضایع می کنیم. من که از خدا جز نان نمی خواهم طبیعی است که اگر بیشتر بدهند این نعمت من را خسته می کند. حوصله ام سر می رود. نمی دانم با آن چکار کنم. به اندازه فقرمان و اضطرارمان به ما می دهند. توسعه و گسترش اضطرار، توسعه رحمت می آورد.

وسعت اضطرار به این است که سحرها بلند بشوید ابوحمزه بخوانید، کم کم فضای ابوحمزه، فضای جمال الهی، فضای افتقار من، فضای بدی های من، فضای محاسن او، موانع من، مشکلات من برایم روشن بشود. آنوقت انسان زبان دعا پیدا می کند، زبان دعا که پیدا شد همان می شود که فرمودند: مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ أُعْطِیَ الْإِجَابَه



جمعه 1394/04/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

در فراق مادر (سلام الله علیها)



...دلواپس غروب توام،آفتاب من
بر روزهای روشن من،رنگ شب مزن
در جام لحظه های خوشم شوکران مریز
مادر نمک به زخم جگرهایمان مریز
محزون رنج های پدر می­شوم مرو
من شاهد عزای پدر می­شوم مرو
مادر بمان کنار گل یاس باغ خود
آتش مزن به حاصل خود با فراق خود
فصل بهار خانه مان را خزان مکن
مادر بمان و نیت ترک جهان نکن
مادر حلال کن که دعایم اثر نکرد
شرمنده ام قنوت عشایم اثر نکرد
اشک غمت به ساحل پلک ترم نشست
سنگ فراق شیشه ی قلب مرا شکست
امن یجیب خواندن من بی­ نتیجه ماند
زهرا یتیم گشت و پدر بی­ خدیجه ماند
شعر از: وحید قاسمی


جمعه 1394/04/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

پرواز را می فهمم ...





پرواز را می فهمم ...

اما ...


چهارشنبه 1394/04/3
ن : برگی از دفتر نظر شما

حجاب مصونیت نیست!





چه کسی میگوید حجاب مصونیت است؟

امروز دیگر حجاب  مرا مصون نمیکند!

در دنیای غرب! و مهد آزادی و حقوق بشر! داشتن حجاب میتواند مرا هدفی کند برای گلوله های داغ! محرومیتها! محدودیتها! اسارتها!

و در دنیای غربزده!، داشتن حجاب میتواند مرا هدفی کند برای طعنه های سرد!

اینکه با آن به دنبال کسب و کارم! به دنبال پُستی کلیدی! ریا کارم! متحجر و متعلق به گذشته های دورم!

امروز، با داشتن حجاب، من حتی از نگاه های مسموم هم مصون نیستم!

امروز دیگر حجاب مصونیت نیست!

امروز حجاب مسئولیت است!

من، با حجابم، در دنیای غرب ، مسئول جان خود هستم!

و مسئول آزادیها و حقوقی که بر باد داده ام!

و در دنیای غربزده، با حجاب خود، مسئولم، به گونه ای نباشم که مصداقی واقعی شوم برای طعنه های سرد!

مسئولم، به گونه ای نباشم که صاحبان نگاه مسموم، به خود جرات داده و مرا نیز هدف چشمان خود قرار دهند...

آری حجاب مصونیت نیست!

حجاب مسئولیت است!



چهارشنبه 1394/04/3
ن : برگی از دفتر نظر شما

و با گناهانم بسویت بازگشته ام ...



...و اما من اى معبودم

کسى هستم که به گناهانم اعتراف دارم

پس آنها را بیامرز

و این منم که بد کردم

این منم که خطا کردم

این منم که (به بدى ) همت گماشتم

این منم که نادانى کردم

این منم که غفلت ورزیدم

این منم که فراموش کردم

این منم که (به غیر یا به خود) اعتماد کردم

این منم کـه (بـه کـار بـد) تـعمّد کردم

این منم که وعده دادم

واین منم که خلف وعده کردم

این منم که پیمان شکنى کردم

این منم که به بدى اقرارکردم

ایـن مـنـم کـه بـه نـعـمـت تـو بـر خـود و در پـیـش خـود اعـتراف دارم

و با گناهانم بسویت بازگشته ام

پس آنها را بیامرز...


بخشهایی از دعای عرفه



دوشنبه 1394/04/1
ن : برگی از دفتر نظر شما

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم...




ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو بجان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست




شنبه 1394/03/30
ن : برگی از دفتر نظر شما

بر تو توکل می کنم...



...خدایا مرا به حقایق اهل قرب محقق كن،
و به راه و روش اهل جذب ببر،
خدایا به تدبیرت نسبت به من
مرا از تدبیرم،
و به اختیارت از اختیارم بى‏ نیاز گردان،
و مرا به مواضع بیچارگى‏ ام‏ آگاه كن،
خدایا مرا از خوارى نفسم نجات ده،
و از شك شركم پاك كن
و پیش از آنكه وارد قبر شوم، از تو یارى مى‏ جویم،
پس مرا یارى ده،
و بر تو توّكل مى‏كنم،پس مرا وامگذار،
و از تو درخواست مى‏كنم.پس ناامیدم مكن،
و در فضل تو رغبت مى‏ نمایم،پس محرومم مگردان،
و خود را به تو منسوب مى‏كنم،پس دورم مكن،
و در آستانه تو مى‏ ایستم پس مرانم...

(بخشهایی از دعای عرفه)




پنجشنبه 1394/03/28
ن : برگی از دفتر نظر شما

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...




الهی!نه من آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی!

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی...

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی!

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...


چهارشنبه 1394/03/27
ن : برگی از دفتر نظر شما

دعای ابوحمزه ثمالی



دانلود فایل صوتی دعای ابوحمزه ثمالی با صدای حاج مهدی سماواتی


چهارشنبه 1394/03/27
ن : برگی از دفتر نظر شما

كه احدى غیر از ترا در آن شریك نگردانیم...



...خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست،

و ما را به شناسائى فضل این ماه،

و بزرگ داشتن حرمت آن،

و خوددارى از آنچه در آن منع كرده‏ اى ملهم ساز،

و به روزه داشتن آن بوسیله نگه داشتن اعضاء از گناهانت،

و بكار بردن آنها به آنچه ترا خشنود سازد، یارى ده.

تا با گوشهاى خود سخن لغوى نشنویم،

و با چشمهامان به طرف لهوى نشتابیم،

و دستهامان را به حرامى نگشائیم،

و گامهامان را در امر ممنوعى پیش نگذاریم،

و تا شكمهامان غیر آنچه حلال ساخته‏ اى در خود جاى ندهد،

و زبانهامان جز به آنچه تو حدیث كرده‏ اى گویا نشود،

و جز در كارى كه به ثواب تو نزدیك سازد زحمت نكشیم،

و جز آنچه از عقاب تو نگاه دارد فرا نگیریم،

آنگاه همه آن اعمال ما را از ریاكاران،

و سمعه سمعه‏ پیشگان بپیراى،

بطورى كه احدى غیر از ترا در آن شریك نگردانیم

و جز تو، در آن، مرادى نداشته باشیم...

(بخشهایی از دعای 44 صحیفه سجادیه)

(التماس دعا و طلب حلالیت از همه مخاطبان وبلاگ)



سه شنبه 1394/03/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

دل به دریا زدی ولی ای عشق/ از دل خاک سر برآوردی...



ماهی سرخ عاشق دریا
دست بسته رسیده ای از راه
صدوهفتاد و پنج حسرت را
باخود آورده ای فقط همراه
مادرت ایستاده باحسرت
هرزمان که شهید آوردند
باز در بین تیترهای خبر
هی بخوان که شهید آوردند
بی قرارت شده است و قطره اشک
نمکی روی زخم او شده است
دست هایی که دست بسته تو را
پیش چشم زمانه رو شده است
صدو هفتاد و پنج زنده به گور
گنج هایی که در دل خاکند
صد و هفتاد و پنج ماهی سرخ...

و خبر ها چقدر غمناکند
در دل رود بی قراری بود
اشک مادر همیشه جاری بود
خبر آمد رسیده ای از راه
آخرین موسم بهاری بود

دل به دریا زدی ولی ای عشق
از دل خاک سر برآوردی
 از سفر جز پلاک خونی خود

باخودت چیز دیگر آوردی؟
آمدی و خوش آمدی اما
مادرت بود و چشم هایی تر
جای تو بر زمین نخواهد بود
ماهی سرخ از آسمان چه خبر؟

شعر از: مرضیه فرمانی



سه شنبه 1394/03/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

مدرسه ی عشق...



Image result for ‫شهدا‬‎

چهره ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می کردی می توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می داد.لاغر و باریک اندام بود و در چهره اش مظلومیتی غریب موج می زد. اصلاً به او نمی آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی شناسد، عشق می شناسد».

به او می گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». با اخم نگاهم می کند و جواب می دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه ای که انسان کامل پرورش می دهد». بعد لبخندی می زند. لبخندش سراسر معنا بود. سال ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد...



یکشنبه 1394/03/24
ن : برگی از دفتر نظر شما

مناجات نامه شهید چمران



خدایا! تو به من پوچی لذات زودگذر را آشکار نمودی. ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.

خدایا! تو را شکر می‌کنم که از پوچیها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی. فهمیدم که سعادت و حیات درخوشی و آسایش نیست بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است.

خدایا! تو را شکر می‌کنم که اشک آفریدی که عصاره حیات انسان است آنگاه که در آتش عشق می‌سوزم، یا در شدت درد می‌گدازم یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‌شوم و سراپای وجودم لطف می‌شود.

خدایا! تو را شکر می‌گویم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی و غم و دردهای خدایی دادی که زیبا و متعادل بود.

خدایا! تو را شکر می‌کنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را با آتش آن گداختی.خدایا دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می‌کند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد.

خدایا! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دورنکند.



پنجشنبه 1394/03/21
ن : برگی از دفتر نظر شما

تو آزادی!



روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید

از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد

و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم

گفت: آری

گفت: نامت چیست

گفت: هرچه تو بگویی

گفت: از کجا آمده ای

گفت: هر کجا که تو بخواهی

گفت: چه کار می کنی؟

گفت: هر چه تو بگویی

ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم

و رو به غلام کرد و گفت: تو آزادی





( تعداد کل صفحات: 11 )

[ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]