تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

یکشنبه 1394/05/11
ن : برگی از دفتر نظر شما

بیشتر و بیشتر...






جادوگری که روی درخت  زندگی میکرد
به او گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
او هم با زرنگی آرزو کرد که
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
او وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم کم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد او هم باشید
که
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

(منبع: پاتوق بچه شیعه ها 2
)


چهارشنبه 1394/05/7
ن : برگی از دفتر نظر شما

خود شکن! آیینه شکستن خطاست...



امیر مؤمنان علی علیه السّلام می فرماید:

«علی العاقل ان یحصی من نفسه مساویها فی الدّین و الرأی و الاخلاق و الآداب فیجمع ذلک فی صدره او فی کتاب و یعمل فی ازالّتها؛[1]

بر هر خردمندی لازم است که عیوب مذهبی و فکری و اخلاقی و معاشرتی خود را دقیقا مورد بررسی قرار دهد و آنها را در سینه خود ضبط نماید و یا روی کاغذی بنویسد و سپس کوشش کند که تمام آنها را ریشه کن سازد».

ولی گروهی به نام «عیب جویان»، بر اثر ناآگاهی از اوصاف روحی خود و بی خبری از وضع و حال خویشتن، به دنبال لغزشهای مردم رفته و پرده از معایب و لغزشهای آنان برمی دارند؛ اینان مردمی هستند که از ذکر و بیان عیوب مردم نزد دیگران لذت می برند؛ زیرا در خود، نوعی حقارت احساس می کنند، و با بیان نقاط ضعف مردم و آشکار ساختن عیوب آنان و کاستن از ارزش و موقعیت اجتماعی آنها، احساس حقارت خود را تسکین می دهند.

خدا در قرآن کریم وقتی میخواهد بگوید از یکدیگر عیب جویی مکنید، چنین میفرماید: «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ؛ از خود عیب جویی منمایید» و مقصود از این تعبیر، همان تحریک عاطفه انسانی است؛ زیرا اخوت مذهبی و برادری دینی، آن چنان رشته الفت و مودتی در میان مؤمنان به وجود آورده و آنها را مانند یک تن و مجموعه واحدی زنده قرار داده است که عیب جویی از یک فرد مسلمان، به منزله عیب جویی از خود محسوب شده است.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد


انتقاد مشفقانه غیر از عیب جویی است

نکته قابل توجهی که در این جا بسیاری از آن غافلند، این است که عیب جویی و سرزنش کردن مردم، امری است و راهنمایی آنان به کارهای نیک و متوجه ساختن آنان به معایب کار خود، امری دیگر. عیب جویی از رذایل اخلاقی است؛ در حالی که هدایت مردم و توجه دادن آنها به نقاط ضعف خویش، از طریق نصیحت و اندرز، از وظایف مذهبی و انسانی به شمار می رود و بر هر انسان آگاه و بیداری لازم است که همنوعان خود را از بدبختی و تیره روزی نجات بخشد. آگاهانیدن مردم به عیوب زندگی خودشان، به قدری مهم و با ارزش است که امام صادق علیه السّلام آن را بزرگترین هدیه انسانی شمرده است که یک فرد می تواند آن را به فرد دیگر تقدیم نماید و چنین می فرمایند: «رحم اللّه امرأ اهدی الی عیوبی؛[2] خداوند بیامرزد کسی را که عیوبم را به عنوان هدیه به من تذکر دهد». امیر مؤمنان علیه السلام می فرمایند: «لیکن آثر النّاس عندک من اهدی الیک عیبک؛[3] برگزیده ترین فرد در نظر تو کسی باشد که عیوب زندگی تو را به عنوان هدیه به تو ببخشد». اصولا نخستین گام برای درمان بیماریهای جسمی و روحی و از بین بردن بحرانهای اجتماعی، این است که قبل از هر چیز، ریشه بیماری و نوع مرض، به طور دقیق شناخته شود و تا این کار درست انجام نگیرد، هر نوع معالجه ای بی اثر و غیر مفید خواهد بود. کسانی که از صراحت گفتار و بیان حقایق تلخ و فاش ساختن عیوب اجتماع، واهمه و ترس دارند، افرادی هستند که می خواهند نقایص روحی و اجتماعی آنها زیر سرپوش سکوت و بستن زبانها و شکستن قلمها مخفی بماند و هرگز راضی نمی شوند که اشکالات کار آنها در آیینه بیان نویسندگان و گویندگان منعکس گردد و هرگاه دیدگان آنها به چنین آیینه هایی افتاد، می خواهند آنها را بشکنند؛ باید به چنین کسانی گفت: «خود شکن! آیینه شکستن خطاست». تنها این مورد نیست که یک رذیله اخلاقی(بدگویی و عیب جویی) با یک سجیه انسانی(راهنمایی کردن مردم به نقایص و معایب خود) با یکدیگر مشتبه می شوند، بلکه ممکن است بسیاری از سجایای انسانی و اصول اخلاقی با یک سلسله رذایل روحی و اخلاقی قابل اشتباه باشند و با بررسی دقیق می توان مرزهای هر کدام را از دیگری متمایز و جدا ساخت.




سه شنبه 1394/05/6
ن : برگی از دفتر نظر شما

اقتصاد مقاومتی...




برنامه‌های اقتصادی براساس و با فرض ماندن تحریمها بایستی برنامه‌ریزی بشود و تعقیب بشود و تحقّق پیدا بکند. فرض کنیم که این تحریمها ذرّه‌ای و سرِ سوزنی کم نخواهد شد؛ که حالا خود آنها هم همین را میگویند. آنها هم میگویند که تحریمها دست نخواهد خورد، حتّی از حالا شروع کردند که اگر در زمینه‌ی هسته‌ای هم به توافق برسیم، معنای آن این نیست که همه‌ی تحریمها برداشته خواهد شد؛ هنوز چیزهای دیگری هم هست؛ این همان حرفی است که ما همیشه میگفتیم. من بارها در همین جلسه و جلسات گوناگون دیگر عرض کرده‌ام که [موضوع] هسته‌ای بهانه است؛ مسئله‌ی هسته‌ای هم نباشد، یک بهانه‌ی دیگری می‌آورند: مسئله‌ی حقوق بشر هست، مسئله‌ی حقوق زنان هست، مسائل گوناگون فراوان را میسازند؛ جعل کردن و بهانه‌گیری که خیلی مایه‌ای نمیخواهد، دستگاه تبلیغاتی و امپراطوری تبلیغاتی هم که در اختیار آنها است. بنابراین، علاج مسئله‌ی تحریم، عبارت است از همین اقتصاد مقاومتی.

بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ93/
4/16   


سه شنبه 1394/05/6
ن : برگی از دفتر نظر شما

هیچ کس جوابم را نداد جز خدا...





یکشنبه 1394/05/4
ن : برگی از دفتر نظر شما

هر که چون لاله کاسه گردان شد...



حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغر لاله گون نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز



یکشنبه 1394/05/4
ن : برگی از دفتر نظر شما

به خدا اعتماد کن و بچه باش...



تمام توجهم به فاطمه بود. ازنگاه کردن به خنده ها ی ملیح و شادی آفرین و بازی های به ظاهر ساده و شیرینش روحم  تازه می شد. گوش دادن به جمله ها و کلمات و عمه عمه گفتن های واضحش باور اینکه هنوز چند ماه  به افق دو ساله شدنش  باقیمانده است را، سخت تر می کند.  حین تماشا و بازی، گاهی هم سکوت می کنم و دلتنگ می شوم. عسل این شیرین کامی، با تلخی نگرانی ام آمیخته و طعم عجیبی ایجاد کرده است. هر روز وابسته تر می شود و حضورش زمان بیشتری را برای توجه به او طلب می کند. وقتی با هزار بهانه به منزل می رود، چند ساعت بعد با هق هقی که نشان از گریه ای طولانی و عمیق است، باز می گردد.  گاهی تا ساعت دوازده شب مهمان ماست و این یعنی مطالعه و روشن کردن سیستم و ... تعطیل. مجبور بودم برای مسئولیتی که پذیرفته بودم سیستم را روشن کنم.  مگر می گذاشت به نیت تبرک هم که شده موس را لمس کنم. امان صفحه کلید بریده شد. سوال کردن هایش بیچاره ام کرده بود. ناگزیر از اتاق خارج شدم و با همکاری مادرم برادر زاده عزیز را پشت د ر جا گذاشتم و به اتاق بازگشتم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای دست هایش که محکم به در می کوبید و پشت در عمه عمه می کرد شنیده شد. شنیده شدن صدای مادرم و مهربانی هایش، توجه نکردن به خواهش او را ممکن می ساخت. البته تا آنجایی که صدای گریه اش شنیده شد. از اتاق خارج شدم. روبرویش نشستم. سعی کردم با کلمات و نوازش آرامش کنم. نمی دانم چه شد باور نکرد و برای اولین بار به چشمانم حمله ور شد . در یک عکس العمل سریع،مقاومت کردم برای نجات از کور شدن که  دستم محکم خورد به دستش . بغض کرد، رهایم کرد و رفت. تا مدتی کنارم نمی آمد. انگار ترسیده بود. ناراحت شدم. بازگشتم به اتاق. در فکر بودم و مشغول سیستم . چطور می شد به او بفهمانم ؛ نمی شود تمام زمانم متعلق به او باشد، گاهی مجبورم کنارش نباشم، با آن همه رابطه عاطفی این مدت  چرا باور نمی کند دستم اتفاقی با او برخورد کرده و ... چقدر  بی وفا!  در همین افکاربودم که دیدم کنارم ایستاده و دو باره با لبخند دلبرانه اش، صدا می زند عمه عمه. دلم برایش تنگ شده بود، بغلش کردم و ابراز علاقه.  بعد از سال ها امروز فهمیدم که آن فراموشی  کودکانه ای   که پیامبر مهربانی ها از ما طلب می نماید، فراموشی بدی هاست کنار به یاد داشتن خوبی ها. فکر می کنم خیلی هایمان باید سال ها تمرین کنیم و زحمت بکشیم، آن هم برای بچه بودن،  خیلی  دور شده ایم از امتیاز داشتن دلی بی کینه و آشنا به محبت آنها که به ما ستم کردند.
به خدا اعتماد کن و بچه باش.


سه شنبه 1394/04/30
ن : برگی از دفتر نظر شما

برگه ی امتحان...



یک استاد دانشگاه می‌گفت: یک بار که داشتم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کردم به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت با خودم گفتم ایرادی ندارد بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد و از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می‌کنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت احساس کردم زیاد است کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت. برگه‌ها که تمام شد با لیست دانشجویان تطبیق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم را تصحیح کرده ام!
بله،اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقت‌ها اگر خودمان را تصحیح كنیم می‌بینیم به آن خوبی كه فكر می‌كنیم نیستیم.



دوشنبه 1394/04/29
ن : برگی از دفتر نظر شما

چاره ای ندارند جز آنکه خردت کنند...






وقتی برای دیگران لقمه ی بزرگتر از دهانشان باشی،


آنها چاره ای ندارند جز آنکه خردت کنند تا برایشان اندازه شوی

پس مراقب معاشرت هایت باش...

ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن!

یا خواب میمانی

یا از زندگی عقب...



دوشنبه 1394/04/29
ن : برگی از دفتر نظر شما

خطبه ی 238 نهج البلاغه...



شامیان سنگدل و اوباش اند، وبردگانى فرومایه، كه از هرطرف جمع شده، و ازدسته هاى گوناگون اختیار شده اند، از آنانى هستند كه شایسته است دین و ادب را آموزششان دهند، و یادشان داده و تربیتشان كنند و بر آنان قیّم گذاشته و دستشان را بگیرند. نه از مهاجرینند نه از انصار و نه از آنان كه خانه و زندگى براى اهل هجرت آماده كردند و به اختیار خود ایمان پذیرفتند. بدانید كه شامیان براى خود در حكمیت، نزدیك ترین فرد را به آنچه دوست داشتند انتخاب كردند و شما نزدیك ترین كس را به آنچه راضى نبودید برگزیدید. سر و كار شما با عبداللّه بن قیس (ابوموسى اشعرى) است كه دیروز مى گفت: كارزار فتنه است، چلّه هاى كمان را قطع كنید و شمشیرها را در نیام برید. اگر در این گفتار راستگوست پس خطا كرد كه به اختیار خود در میدان جنگ شركت كرد و اگر دروغگوست متّهم به كوردلى است. عمروعاص را با مشت محكم ابن عباس فرو كوبید و از مهلت ایام بهره ببرید و بلاد دوردست اسلام را در دست خود بگیرید. آیا نمى بینید كه جنگ را به شهرهاى شما كشیده اند،و حیات شما هدف تیر دشمن شده است؟!


جمعه 1394/04/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

آخرین سحرت را چشیدیم و رفتی ای ماه زیبا / باز هم سراغ ما بیا...



حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!


پنجشنبه 1394/04/25
ن : برگی از دفتر نظر شما

و جوارت مطلوب من...



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

منزّهى تو
چه تنگ است راهها بر كسى‏ كه تو راهنمایش نباشى،
و چه آشكار است حق نزد كسى‏ كه راه را نشانش‏ دادى،
خدایا
ما را به راههاى رسیدن به سرایت بكشان،
و ما را از نزدیك‏ترین راههاى ورود به بارگاهت‏ ببر،
دور را بر ما نزدیك كن،
و دشوار و سخت را بر ما آسان گردان،
و ما را به آن بندگانت كه با چالاكى به سویت مى‏ شتابند،
و همواره در رحمتت را مى‏ كوبند ملحق نما،
آنان‏كه در هر شب و روز تو را عبادت مى‏كنند،
و از هیبتت در هراسند،
بندگانى كه آبشخورها براى آنان زلال كردى
و به خواسته‏ هایشان با كامیابى رساندى،
و آنان را بر جوینده‏ هایشان كامروا نمودى،
و از روى فضلت حاجاتشان را برآوردى،
و نهادشان را از محبّتت آكنده ساختى،
و از زلال چشمه‏ ات سیرابشان نمودى،
اینان به وسیله تو به لذّت مناجاتت‏ دست یافتند،
و از حسن عنایت تو دورترین مقاصدشان را فراچنگ آوردند،
اى كسى‏ كه بر روى آورندگان بر خویش روى آورد
و با مهرورزى بر ایشان روى‏ آور و بخشنده است،
و به غفلت‏ ورزان از یادش دلسوز و مهربان است،
و براى جلب آنان به درگاهش با محبّت و عطوف است،
از تو مى‏خواهم مرا از كسانى قرار دهى كه بهره بیشترى از تو دارند،
و برترین جایگاه را نزد تو نصیب خود ساخته‏ اند
و از دوستى‏ ات سهم برجسته‏ ترى به آنان‏ رسیده،
و در معرفتت بهره بیشترى نصیب آنان گشته است،
همانا همّتم از همه‏ جا بریده و تنها متوجّه تو گشته است،
و رغبتم به جانب تو منصرف‏ شده است،
پس تنها تو مراد منى نه غیر تو،
و شب ‏زنده‏ دارى و بى‏ خوابى‏ ام تنها براى توست نه براى غیر تو،
و دیدارت نور دیدگان من است‏ و وصالت آرزوى هستى‏ ام،
و تنها به سوى توست اشتیاقم،
تنها در مسیر عشق توست شیفتگى‏ ام
و در هواى توست دلدادگى‏ ام،
و خشنودى‏ ات مقصود من،
و دیدارت نیاز من،
و جوارت مطلوب من،
و قربت نهایت خواسته من است،
آسودگى و راحتم‏ در رازونیاز با توست،
داروى دردم و درمان بیمارى سینه‏ ام،
و خنكاى آتش قلبم،
و برآمدن اندوهم تنها پیش توست،
پس در هنگام ترس همدمم باش،
و لغزشم را نادیده گیر،
و گناهم را بیامرز،
توبه‏ ام را بپذیر
و دعایم را اجابت كن،
و سرپرست زمامم و توانگرى گاه تهیدستى‏ ام باش،
مرا از خود جدا مكن،
و از خویشتن دورم مساز،
اى نعمت و بهشت من،
و اى دنیا و آخرتم،
اى مهربان‏ترین مهربانان
(مناجات المریدین از مناجات پانزده گانه منسوب به امام سجاد علیه السلام)


سه شنبه 1394/04/23
ن : برگی از دفتر نظر شما

سلام بر تو ای ماه خوبیها...



خدایا
اى كسى كه در برابر احسان به خلق مزد نمى‏ خواهى،
و اى كسى كه از بخشش پشیمان نمى‏ شوى،
و اى كسى كه مزد بنده خود را افزون از عمل مى‏ بخشى و برابر نمى‏ دهى،
نعمتت بى ‏سابقه استحقاق،
و عفوت به آئین تفضل،
و عقوبتت عدل،
و قضایت خیر است
اگر عطا كنى عطایت را به منت آلوده نمى‏ سازى،
و اگر منع كنى منعت از روى ستم نیست...

خدایا
و تو ماه رمضان را از جمله آن وظائف ممتاز و فرائض مخصوص قرار داده‏ اى،
همان ماه رمضان كه آن را از همه ماهها اختصاص بخشیده‏ اى،
و از همه زمانها و روزگارها برگزیده‏ اى،
و بر همه اوقات سال برترى داده‏ اى،
به سبب قرآن و نورى كه در آن فرو فرستاده‏ اى،
و به سبب آنكه ایمان را در آن ماه مضاعف ساخته‏ اى،
و روزه را در آن ماه واجب كرده‏ اى،
و بپا خاستن براى عبادت را در آن ترغیب فرموده ‏اى،
و شب قدر را در آن تجلیل نموده‏ اى...

سلام بر تو
اى همنشینى كه چون پدید آید احترامش بزرگ،
و چون ناپدید شود فقدانش دردناك است
و اى مایه امیدى كه فراقش رنج افزا است
سلام بر تو
اى همدمى كه چون رو آورد مایه انس شد، و شادى انگیخت،
و چون سپرى شد، وحشت افزود، و متألم ساخت
سلام بر تو
اى همسایه‏ اى كه دلها در جوار آن رقت گرفت،
و گناهان در آن كم شد
سلام بر تو
اى یارى دهنده‏ اى كه ما را در مبارزه شیطان یارى داد،
و اى رفیقى كه راههاى احسان را هموار ساخت
سلام بر تو
چه بسیارند آزاد شدگان خدا در دوران تو،
و چه نیكبخت است به سبب تو كسى كه احترامت را منظور داشته است
و چه پوشنده بودى انواع عیبها را
سلام بر تو
چه طولانى بودى بر گناهكاران
و چه با هیبت بودى در دلهاى مؤمنان
سلام بر تو
اى ماهى كه روزها با تو سر همسرى ندارند،
سلام بر تو
كه از هر جهت موجب سلامتى
سلام بر تو
كه همنشینیت مكروه، و معاشرتت نكوهیده نیست
سلام بر تو
همچنانكه با ارمغان بركات بر ما وارد شدى،
و آلودگى گناهان را از ما فرو شستى
سلام بر تو
كه وداع با تو از روى خستگى،
و ترك روزه‏ات از سر ملالت نیست
سلام بر تو
كه پیش از آمدن در آرزوى تو بودیم،
و پیش از رفتن از اندیشه فراقت محزونیم
سلام بر تو
چه بسا بدیها كه به یمن تو از جانب ما گشته،
و چه خوبیها كه به بركت تو بر ما روان شده!
سلام بر تو
و بر شب قدرى كه از هزار ماه بهتر است
سلام بر تو
دیروز چه سخت به تو دل بسته بودیم،
و فردا چه بسیار به تو مشتاق خواهیم بود
سلام بر تو
و بر فضیلتت كه از آن محروم شدیم،
و بركات گذشته‏ ات كه از ما ربوده شد...

(فرازی از دعای وداع با ماه مبارک رمضان، صحیفه ی سجادیه)



دوشنبه 1394/04/22
ن : برگی از دفتر نظر شما

قصه ی سقوط ...



گاهی آدم دوست داره به برخی خاطراتش رجوع کنه حالا اون خاطرات میتونن با عکسی یا قطعه فیلمی یا عطرخاصی یا نوشته ای یا حتی طعمی و یا خیلی چیزهای دیگه زنده بشن و آدم رو ببرن به گذشته های نزدیک یا دور، شیرین یا تلخ... آغاز دوستیها یادمون میاد، اتفاقات فراموش شده، دشمنی های از یاد رفته که روزی خیلی هم جدی بودن و خلاصه کلی داستان زندگی که تک تک اونها حتی با داشتن تلخی ها و دشواری ها، امروز دیگه تموم شدن و شیرینن...

به نظرم یکی از چیزایی که خوبه آدم برای زنده شدن خاطرات و همینطور برای شناختن درونیات خودش به اونا رجوع کنه، نوشته هاشه! اونایی که آزادانه و غیر سفارشی نوشته شدن. اونایی که بیواسطه ی عقل و با خودِ خودِ دل نوشته شدن! نوشته هایی که بوی حقیقت میدن و به دستورات و قانونهای عقلی و منطقی، نه، گفتن! بی ریای بی ریا! خالصِ خالص! مستقیمِ مستقیم!

یادش بخیر! اولین کلاس فیلمنامه نویسیمون، اولین استاد فیلمنامه نویسیمون و اولین دوستانمون تو اون کلاس که دقیقا نمیدونم کدوماشون الان فیلمنامه نویس شدن یا به هر دلیلی، موجه و غیر موجه، فیلمنامه نویس نشدن. مثل همیشه نمیدونم!

یادش بخیر! استادمون آقای... جزء اولین آموزشهاشون، این بود که هر چیزی رو میبینید و اطرافتونه، سعی کنید در ده دقیقه وصف کنید! اون هم با دل! نه با عقل ! که عقل کار خراب کنه و نوشته رو مصنوعی میکنه و شاید منظورشون این بود که: هر آنچه از دل بر نیاید! لاجرم بر دل ننشیند!... میگفتن اگه میخواید نویسنده ی خوبی بشید حداقل روزی دوساعت بدون فکر کردن و دخالت عقل! بنویسید و از محصول کارتون ناراحت نباشید حتی اگه ظاهرا بد از آب دربیاد... نوشته هاتون رو نگه دارید تا به مرور از روی اونها پیشرفتتتون رو در زمینه ی نویسندگی ببینید و حس کنید...

یادش بخیر! تقریبا همه مون طلبه بودیم و نوشته های اولیه ی اکثرمون با تمام سادگیها و غلط هاش، عطری از ارزشها و رنگی از دین داشت عطر و رنگی که گاهی و در برخیمون پر رنگ و گاهی و در برخیمون کم رنگ بود...همگی حرف دل بود و قصه ی غصه ها و دغدغه ها...

امروز داشتم یکی از کشوهای کتابای قدیمیم رو مرتب میکردم که چشمم به دفتر اون کلاس که همه ی یادداشتها و توصیفها و نوشته های اولیه م توش بود، افتاد. دیدم چه چیزایی رو توصیف کردم و چه جالب و از چه زاویه های مختلفی به اشیاء نگاه کردم! برام جالب بود که حدود پنج سال پیش چه دیدگاه هایی داشتم و با چه عینکی دنیا رو میدیدم... چقدر خاطره برام زنده شد... چه اتفاقاتی که در اون کلاس برای ما پیش نیومد... حتی یه بار همگی باهم از کلاس اخراج شدیم! و کلاس کلا منحل شد اما چند ماه! بعد باز تشکیل شد و ما بالاخره تونستیم مدرک دوره ی پیشرفته ی فیلمنامه نویسیمون رو بگیریم... یادم اومد که با عزیزترین دوستانم تو اون کلاس آشنا شدم ووووو

هیچوقت یادم نمیره استاد رو که چقدر از ما حمایت کردن و چقدر ما طلبه ها رو با سینما! آشتی دادن و یادمون دادن که اگه از چیزی بدمون میاد و نقصی توش میبینیم، راهش این نیست که ازش دوری کنیم بلکه بهتره تلاش کنیم توش وارد بشیم و در حد امکان تغییرش بدیم حالا چقدر موفق شدیم که به توصیه های ایشون عمل کنیم، بماند!

یادش بخیر یکی از توصیفات آغازینم، که طبق توصیه های استاد، تو حدود ده دقیقه، بدون دخالت فکر و عقل و با خودِ خودِ دل! نوشتم و اسمشو گذاشتم: (تابلوی خانه ی ما)...و با تمام نقص هاش و به خواست استاد برای کلاس خوندمش...

قصه ی سقوط! قصه ی تردید! قصه ی تسلیم! قصه ی جهل! قصه ی سکوت! قصه ی دلهره!



(تابلوی خانه ی ما)
1389/6/6

( دیوار بی روح و بی رنگ خانه ی ما، با افکار من نقاشی شده. افکار من همان تابلوهایی هستند که با کلی وسواس خریداری شده و با کلی وسواس در بهترین جای دیوار نصب شده. برخی فقط رقص خطوطند و دریایی عمیق از افکار و برخی بازی رنگها و نقش خاطرات و نمایش آفریده های زیبا. چشمم به یکی از آنها افتاده. آنقدر محو آن شده ام که نمیدانم واقعیت داخل آن است یا من واقعی هستم. جاده ای که انتهای آن معلوم نیست. شاید انتهای آن زیبا باشد شاید زشت و ناخواستنی. لباسی رنگین و زیبا از برگهای پاییزی به تن کرده و عبور از آن نمیتواند مخفیانه باشد چرا که خش خش برگها هر عبوری هر چند کوتاه را فاش میکنند.

نمیدانم جاده لباسی رنگین بر تن کرده که فردایی که خواهد آمد، آن را عوض کرده و لباسی از حریر سفید بر تن کند و عروسی گردد برای زایشی نو و سبزی و طراوت یا این زردی و سرخی پوشیده شده بر تمام جاده، سرخی تب و زردی بیماریست که فردا لباس سفید وداع و خداحافظی را بر تن او خواهد پوشاند و نجاتی از این بیماری نخواهد داشت؟ نمیدانم!. پیرمردی خسته و پرخاطره به اندازه ی تاریخی روی الاغی سوار و در حال گذر از این جاده ی رازآلود و پر خاطره تر از خود است و در سمتی از جاده دیواری کاهگلی، همه ی آن سمت را پوشانده و سمتی دیگر را درختانی نیمه لخت که همه ی دارایی خود را تقدیم جاده کرده و زیر پای رهگذران ریخته اند و چندان دلبندی به مابقی دارایی خود ندارند. سر فرود آورده و تسلیم در برابر خواست طبیعت، گوش بر سکوت جاده دارند تا شاید پیرمردی سوار بر الاغی از آن بگذرد و سکوت پر معنای آن را بشکند.

زمان متوقف شده. صدای خش خش برگها به گوش نمیرسد. برگی درحال سقوط، بین زمین و آسمان مانده و پیرمردی بر الاغ سوار، راکد و ساکن، مردد است که برود یا نه! شاید انتهای جاده ناخواستنی باشد. این توقف، تابلوی خانه ی ماست.


از آن خارج شده دل به واقعیت بیرون از آن میبندم... در واقعیت، بارها و بارها از این جاده عبور کردم ولی هیچکدام سکوت تابلو را نداشت. همه صدای وزش بادهای پاییزی بود و خش خش برگهای ریزان! )



یکشنبه 1394/04/21
ن : برگی از دفتر نظر شما

این تویی که آمرزیدی...



...این تویى که منت نهادى

و این تویى کـه نـعـمـت دادى

ایـن تـویى که احسان فرمودى

این تویى که نیکى کردى

این تویى که فزونى بـخـشیدى

این تویى که کامل کردى

این تویى که روزى دادى

این تویى که توفیق دادى

این تویى کـه عـطـا کردى

این تویى که بى نیاز کردى

این تویى که ثروت بخشیدى

این تویى که ماءوى دادى

این تـویـى کـه کفایت کردى

این تویى که هدایت کردى

این تویى که نگهداشتى

این تویى که پوشاندى

این تویى که آمرزیدى

این تویى که نادیده گرفتى

این تویى که قدرت و چیرگى دادى

این تویى که عزت بخشیدى

این تویى که کمک کردى

این تویى که پشتیبانى کردى

این تویى که تـاءیـیـد کـردى

این تویى که یارى کردى

این تویى که شفا دادى

این تویى که عافیت دادى

این تویى کـه اکـرام کـردى...


(بخشی از دعای عرفه)



پنجشنبه 1394/04/18
ن : برگی از دفتر نظر شما

اسرائیل روزبه‌روز ناامن‌تر خواهد شد...



توافق هسته‌ای بشود یا نشود امنیت اسرائیل تامین نخواهد شد

"اسرائیل روزبه‌روز ناامن‌تر خواهد شد؛

چه توافق هسته‌اى بشود، چه نشود؛

این را بدانید امنیّت اسرائیل تأمین نخواهد شد

چه توافق هسته‌اى بشود و چه نشود"

(از بیانات مقام معظم رهبری)


یکشنبه 1394/04/14
ن : برگی از دفتر نظر شما

سلام بر امام مظلوم...





...رادمردی که در برابر اشک یتیمان و محرومان، مهربان تر از پدر و مادر بود و با لطف و مهربانی اشک های غم دیدگان را پاک می کرد و دست محبت بر سرشان می کشید و با آنان چون فرزندان خویش رفتار می نمود. چگونه می توانست آن اشقی الاشقیا شمشیر زهراگینش را بر سر آن نامتناهی فرد بزند، او که محور مرکزی تمام فضایل بود. آن انسان کاملی که مجسمه تمام نمای رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و نفس او و برادر او و جانشین به حق او بود. او که نمی توان با کلمات، حقش را ادا کرد و توصیفش نمود، زیرا جز خدا و رسولش کسی نتوانست و نخواهد توانست تا روز رستاخیز او را بشناسد و قدرش را بداند و عظمتش را درک کند، نه آن ها که پرستیدنش و نه آن ها که پیرویش کردند، همه در شناخت مقامش حیران و سرگردانند...

او تنها اطاعت خدا را مدّ نظر دارد و تنها به تکلیف شرعی اش عمل می کند چه در مسند خلافت باشد و چه در خانه، زندانی! چه در مصاف دشمن باشد و چه همراه با یتیمان! چه در نبرد قاسطین و مارقین و ناکثین باشد و چه در کنج عزلت از خلق! و خلاصه چه در حال زائیده شدن از مادر در کعبه باشد و چه در حال جان دادن در مسجد کوفه. آن جا لب به شهادتین می گشاید و اینجا لب با ذکر شهادتین فرو می بندد...

به خدا هرگاه ناله های علی (علیه السلام) را می خوانم، بیش از حادثه شهادتش دلتنگ و گریان می شوم؛ گو اینکه شهادتش مایه آسایش و آرامش او بود که از دست این نااهلان راحت شود و به وسعت بپیوندد. چه او آن قدر به مرگ علاقمند است که از کودک بر پستان مادر افزون تر...

این سان علی (علیه السلام) جهان را با قلبی پر از خون وداع می کند و در شب قدر، رستگارانه به خدای کعبه می پیوندد.



جمعه 1394/04/12
ن : برگی از دفتر نظر شما

مثل خیلی چیزها...



مثل هیزمهای کوچک!

 در صحرا هیزمهای بزرگ را با هیزمهای کوچک و ریز روشن میکنند.

گناهان بزرگ هم با گناهان کوچک شروع میشوند. به همین خاطر است که قرآن کریم

روی گناهان ریز و کوچک حساسیت نشان داده و میگوید: اگر به سراغ شر و شرارت

بروید هر چند کم و ناچیز باشد، نتیجه آن را خواهید دید.


مثل قیچی!

بزازها دائم قیچی را تیز میکنند،. چرا؟ چون به پارچه خورده است و پارچه نرم است و نرمی پارچه آن را کند میکند.

یادت باشد بعضیها مثل قیچی هستند؛ میخواهند تو را قیچی کنند، جدا کنند. حال اگر

با آنها نقش پارچه را، نقش ابریشم را بازی کنی آنها هم کُند میشوند و دست برمیدارند.

فرعون قیچی بود. خدا به موسی گفت: ابریشم باش، یعنی با او نرم رفتار کن و نرم سخن  بگو


مثل سیب!

شما اگر سیبی را افقی و به سمت مقابل پرتاب کنید، هرگز به سمت شما باز نمیگردد.

اما اگرهمین سیب را مستقیم و به سوی آسمان پرتاب کنید دیر یا زود به خود شما باز میگردد.

یادمان باشد خداوند دنیا را افقی نیافریده، بلکه کاملًا عمودی است. پس آدمها هر چه میکنند

به خودشان باز میگردد.


مثل گل!

 به گل آب بدهی گلاب میدهد. یعنی همان چیز، بهترش را به شما برمیگرداند.

خدا دوست دارد مثل گل باشیم، یعنی هر کس به ما محبتی کرد با محبت بیشتر پاسخ بدهیم.

هنگامی که شما را احترام کردند شما زیباتر احترام کنید.


مثل آب زلال!

آب، گوارا است و صدای آب هم آرامبخش است، اما آبی که زلال باشد، وگرنه آب

گل آلود نه گوارایی دارد و نه آرامش میبخشد. من و تو مثل آبیم؛ اگر صاف و صادق

باشیم، دیگران در کنار ما به آرامش خیال میرسند و در کنار ما راحت و آسوده اند و

گرنه مایهی رنج آنها خواهیم بود.


مثل نان سنگک!

نان سنگک تا خمیر و خام است، به سنگها حتی به ریزترین آنها میچسبد، اما همین که

پخته شد، خیلی راحت از همه آنها جدا خواهد شد.

انسان هم همینطور است؛ تا خام است، دلبسته و وابسته است، اما همین که پخته شد،

خیلی راحت از این چیزهایی که به آنها وابسته و دلبسته است، دل برمیکند.


مثل نرم کننده پوست!

 وقتی پوست دستتان بر اثر سرما خشک میشود چه میکنید؟

سنگ پا می کشید؟ نه! چرا؟ چون بهبودی که نمی بخشد هیچ ،

آسیب هم می زند.به همین خاطر از ماده ای نرم و لطیف مثل کِرم

استفاده می کنید و اینجاست که پوست دست شما  دوباره نرمی

و لطافت خود را پیدا میکند. و این یعنی نرمش، نرمش میآورد.

در زندگی زناشویی و اساساً روابط اجتماعی هم ماجرا از همین

قرار است. پس اگر کسی با شما خشک و خشن رفتار کرد و شماهم با نرمش

و لطافت با او رفتار کنید او هم مثل شما لطیف و نرمخو خواهد شد.

البته این نسخه شفابخش ازحضرت علی(علیه السلام) است که فرمود:

 « لِن لِمَن غالَظَک، یوشَک اَن یلِین لَک »

با کسی که با تو با غلظت و شدت و خشونت رفتار میکند، نرم باش.

هیچ دور نیست که او نیز مثل شما نرمخو شود.


مثل والیبال!

توی بازی والیبال وقتی توپ را به آن طرف تور پرتاب میکنی از دو حال خارج نیست،

یا طرف جواب میدهد یا نمیدهد. اگر جواب داد هیچکدام برنده نیستید، اما اگر جواب نداد

شما برنده اید و امتیاز خواهید گرفت. زندگی بی شباهت به این بازی نیست. یعنی شما به

دوست، همسایه و همسر خود خدمت میکنی. آنها هم متقابلًا به شما احسان و لطف میکنند،

و در این صورت هیچکدام برنده نیستید، یا بهتر بگویم این بازی بازنده ندارد. اما اگر شما 

خدمت کردید و آنها به هر دلیلی پاسخ ندادند، اینجاست که شما برنده اید.

این را گفتم که نگویی بشکند این دستی که نمک ندارد! تازه باید شاد و خوشحال هم باشی.



پنجشنبه 1394/04/11
ن : برگی از دفتر نظرات

دنیای وارونه ی وارونه (3)





دقت کردید، روابط مستقیم و چهره به چهره مون،

نسبت به گذشته های نه چندان دور، چقدر ضعیف و کم رنگ شده؟

و روابط غیر مستقیم و به اصطلاح مجازی جای روابط مستقیم رو گرفته؟

نمیدونم اگه ما روزی با دوستان مجازی خود روبرو بشیم،

میتونیم ارتباطی صحیح و گرم با اونها داشته باشیم یا نه!؟

چون ارتباط به مفهوم حقیقی و بیرون از مجاز! رو داریم از یاد میبریم

بهتر نیست بجای

زندگی در مجاز!

چرخی به بیرون بزنیم، و وارونه بشیم و

زندگی در بیرون از مجاز!

رو تمرین و تجربه کنیم؟

امتحانش سخته و نیاز به همتی عالی و اراده ای قوی داره

درست مثل ترک اعتیاد!






شنبه 1394/04/6
ن : برگی از دفتر نظر شما

مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ أُعْطِیَ الْإِجَابَه



مطلب زیر در زمینه وسعت اضطرار و و سعت در دعا از حجه الاسلام میرباقری تقدیم میشود

اگر کسی با دعا مانوس شد کم کم درهای دعا به رویش باز می شود، به او حال دعا می دهند، وسعت دعا پیدا می کند، وسعت اضطرار پیدا می کند، و وسعت اضطرار وسعت رحمت می آورد.

«قُلْ ما یَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُكُم»؛ اگر دعایتان نبود خدا چه اعتنایی به شما بکند. به اندازه فقرمان و اضطرارمان به ما می دهند.  انسان اگر اضطرارش به نان است خب، نان به او می دهند. دلیلش هم این است که اگر بیشتر از نان به او بدهند هدر می شود.

خدا استاد ما را رحمت کند، می گفت: دیده اید اینهایی که از بالای ماشین هندوانه پرت می کنند؟ در لحظه ای که طرف مقابل حواسش پرت است، اگر پرت کند، هم هندوانه می شکند هم طرف آلوده می شود!

ما هم وقتی نمی خواهیم، اگر بهمان بدهند، هم خودمان آلوده می شویم هم نعمت را ضایع می کنیم. من که از خدا جز نان نمی خواهم طبیعی است که اگر بیشتر بدهند این نعمت من را خسته می کند. حوصله ام سر می رود. نمی دانم با آن چکار کنم. به اندازه فقرمان و اضطرارمان به ما می دهند. توسعه و گسترش اضطرار، توسعه رحمت می آورد.

وسعت اضطرار به این است که سحرها بلند بشوید ابوحمزه بخوانید، کم کم فضای ابوحمزه، فضای جمال الهی، فضای افتقار من، فضای بدی های من، فضای محاسن او، موانع من، مشکلات من برایم روشن بشود. آنوقت انسان زبان دعا پیدا می کند، زبان دعا که پیدا شد همان می شود که فرمودند: مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ أُعْطِیَ الْإِجَابَه



جمعه 1394/04/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

در فراق مادر (سلام الله علیها)



...دلواپس غروب توام،آفتاب من
بر روزهای روشن من،رنگ شب مزن
در جام لحظه های خوشم شوکران مریز
مادر نمک به زخم جگرهایمان مریز
محزون رنج های پدر می­شوم مرو
من شاهد عزای پدر می­شوم مرو
مادر بمان کنار گل یاس باغ خود
آتش مزن به حاصل خود با فراق خود
فصل بهار خانه مان را خزان مکن
مادر بمان و نیت ترک جهان نکن
مادر حلال کن که دعایم اثر نکرد
شرمنده ام قنوت عشایم اثر نکرد
اشک غمت به ساحل پلک ترم نشست
سنگ فراق شیشه ی قلب مرا شکست
امن یجیب خواندن من بی­ نتیجه ماند
زهرا یتیم گشت و پدر بی­ خدیجه ماند
شعر از: وحید قاسمی


جمعه 1394/04/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

پرواز را می فهمم ...





پرواز را می فهمم ...

اما ...


چهارشنبه 1394/04/3
ن : برگی از دفتر نظر شما

حجاب مصونیت نیست!





چه کسی میگوید حجاب مصونیت است؟

امروز دیگر حجاب  مرا مصون نمیکند!

در دنیای غرب! و مهد آزادی و حقوق بشر! داشتن حجاب میتواند مرا هدفی کند برای گلوله های داغ! محرومیتها! محدودیتها! اسارتها!

و در دنیای غربزده!، داشتن حجاب میتواند مرا هدفی کند برای طعنه های سرد!

اینکه با آن به دنبال کسب و کارم! به دنبال پُستی کلیدی! ریا کارم! متحجر و متعلق به گذشته های دورم!

امروز، با داشتن حجاب، من حتی از نگاه های مسموم هم مصون نیستم!

امروز دیگر حجاب مصونیت نیست!

امروز حجاب مسئولیت است!

من، با حجابم، در دنیای غرب ، مسئول جان خود هستم!

و مسئول آزادیها و حقوقی که بر باد داده ام!

و در دنیای غربزده، با حجاب خود، مسئولم، به گونه ای نباشم که مصداقی واقعی شوم برای طعنه های سرد!

مسئولم، به گونه ای نباشم که صاحبان نگاه مسموم، به خود جرات داده و مرا نیز هدف چشمان خود قرار دهند...

آری حجاب مصونیت نیست!

حجاب مسئولیت است!



چهارشنبه 1394/04/3
ن : برگی از دفتر نظر شما

و با گناهانم بسویت بازگشته ام ...



...و اما من اى معبودم

کسى هستم که به گناهانم اعتراف دارم

پس آنها را بیامرز

و این منم که بد کردم

این منم که خطا کردم

این منم که (به بدى ) همت گماشتم

این منم که نادانى کردم

این منم که غفلت ورزیدم

این منم که فراموش کردم

این منم که (به غیر یا به خود) اعتماد کردم

این منم کـه (بـه کـار بـد) تـعمّد کردم

این منم که وعده دادم

واین منم که خلف وعده کردم

این منم که پیمان شکنى کردم

این منم که به بدى اقرارکردم

ایـن مـنـم کـه بـه نـعـمـت تـو بـر خـود و در پـیـش خـود اعـتراف دارم

و با گناهانم بسویت بازگشته ام

پس آنها را بیامرز...


بخشهایی از دعای عرفه



دوشنبه 1394/04/1
ن : برگی از دفتر نظر شما

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم...




ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو بجان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست




شنبه 1394/03/30
ن : برگی از دفتر نظر شما

بر تو توکل می کنم...



...خدایا مرا به حقایق اهل قرب محقق كن،
و به راه و روش اهل جذب ببر،
خدایا به تدبیرت نسبت به من
مرا از تدبیرم،
و به اختیارت از اختیارم بى‏ نیاز گردان،
و مرا به مواضع بیچارگى‏ ام‏ آگاه كن،
خدایا مرا از خوارى نفسم نجات ده،
و از شك شركم پاك كن
و پیش از آنكه وارد قبر شوم، از تو یارى مى‏ جویم،
پس مرا یارى ده،
و بر تو توّكل مى‏كنم،پس مرا وامگذار،
و از تو درخواست مى‏كنم.پس ناامیدم مكن،
و در فضل تو رغبت مى‏ نمایم،پس محرومم مگردان،
و خود را به تو منسوب مى‏كنم،پس دورم مكن،
و در آستانه تو مى‏ ایستم پس مرانم...

(بخشهایی از دعای عرفه)




پنجشنبه 1394/03/28
ن : برگی از دفتر نظر شما

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...




الهی!نه من آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی!

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی...

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی!

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...


چهارشنبه 1394/03/27
ن : برگی از دفتر نظر شما

دعای ابوحمزه ثمالی



دانلود فایل صوتی دعای ابوحمزه ثمالی با صدای حاج مهدی سماواتی


چهارشنبه 1394/03/27
ن : برگی از دفتر نظر شما

كه احدى غیر از ترا در آن شریك نگردانیم...



...خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست،

و ما را به شناسائى فضل این ماه،

و بزرگ داشتن حرمت آن،

و خوددارى از آنچه در آن منع كرده‏ اى ملهم ساز،

و به روزه داشتن آن بوسیله نگه داشتن اعضاء از گناهانت،

و بكار بردن آنها به آنچه ترا خشنود سازد، یارى ده.

تا با گوشهاى خود سخن لغوى نشنویم،

و با چشمهامان به طرف لهوى نشتابیم،

و دستهامان را به حرامى نگشائیم،

و گامهامان را در امر ممنوعى پیش نگذاریم،

و تا شكمهامان غیر آنچه حلال ساخته‏ اى در خود جاى ندهد،

و زبانهامان جز به آنچه تو حدیث كرده‏ اى گویا نشود،

و جز در كارى كه به ثواب تو نزدیك سازد زحمت نكشیم،

و جز آنچه از عقاب تو نگاه دارد فرا نگیریم،

آنگاه همه آن اعمال ما را از ریاكاران،

و سمعه سمعه‏ پیشگان بپیراى،

بطورى كه احدى غیر از ترا در آن شریك نگردانیم

و جز تو، در آن، مرادى نداشته باشیم...

(بخشهایی از دعای 44 صحیفه سجادیه)

(التماس دعا و طلب حلالیت از همه مخاطبان وبلاگ)



سه شنبه 1394/03/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

دل به دریا زدی ولی ای عشق/ از دل خاک سر برآوردی...



ماهی سرخ عاشق دریا
دست بسته رسیده ای از راه
صدوهفتاد و پنج حسرت را
باخود آورده ای فقط همراه
مادرت ایستاده باحسرت
هرزمان که شهید آوردند
باز در بین تیترهای خبر
هی بخوان که شهید آوردند
بی قرارت شده است و قطره اشک
نمکی روی زخم او شده است
دست هایی که دست بسته تو را
پیش چشم زمانه رو شده است
صدو هفتاد و پنج زنده به گور
گنج هایی که در دل خاکند
صد و هفتاد و پنج ماهی سرخ...

و خبر ها چقدر غمناکند
در دل رود بی قراری بود
اشک مادر همیشه جاری بود
خبر آمد رسیده ای از راه
آخرین موسم بهاری بود

دل به دریا زدی ولی ای عشق
از دل خاک سر برآوردی
 از سفر جز پلاک خونی خود

باخودت چیز دیگر آوردی؟
آمدی و خوش آمدی اما
مادرت بود و چشم هایی تر
جای تو بر زمین نخواهد بود
ماهی سرخ از آسمان چه خبر؟

شعر از: مرضیه فرمانی



سه شنبه 1394/03/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

مدرسه ی عشق...



Image result for ‫شهدا‬‎

چهره ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می کردی می توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می داد.لاغر و باریک اندام بود و در چهره اش مظلومیتی غریب موج می زد. اصلاً به او نمی آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی شناسد، عشق می شناسد».

به او می گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». با اخم نگاهم می کند و جواب می دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه ای که انسان کامل پرورش می دهد». بعد لبخندی می زند. لبخندش سراسر معنا بود. سال ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد...




( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]