تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

یکشنبه 1394/07/12
ن : برگی از دفتر نظرات

بگو در قربانگاه عشق چه خواستی از محبوبت...



...و تو در حالی که ایران من عزادار است از آب گل‌آلود ماهی میگیری.

...گاهی امنیت حرم امن الهی را زیر سوال می‌بری،

...گاهی به عرب و عجم ناسزا میگویی!

…گاهی راه میان‌بُر برای حج پیشنهاد میدهی و یاد فقیر و نیازمند و جهیزیه و انفاق میفتی!

خدای من خیلی قبل‌تر از تو به فکر فقرا بوده.. همان وقت که خمس را واجب کرد.. زکات را واجب کرد.. همان وقت که حج را بر مستطیع در طول عمرش، فقط یک بار واجب کرد.

تو دلت بیشتر از خدا شور بندگانش را می‌زند؟!

نمیدانم آن وقت که عده‌ای در دیسکوهای تایلند مَستند.. وقتی هزینه یک شب عروسی بعضی به اندازه بودجه یک وزارتخانه می شود.. وقتی هزینه سالانه جراحی بینی در ایران به 200 میلیارد می رسد و درست وقتی سالی یک میلیارد دلار پول بی‌زبان در ترکیه خرج خوش‌گذرانی ایرانی‌ها می شود،

آن وقت فریادهایت کجاست؟

نمیدانم چرا آمار مرگ‌ومیر در اثر اُوردوز پارتی‌های شبانه و مختلط پایتخت، تو را به فکر راه حل نمی‌اندازد؟

نمی دانم چرا قلاب بهانه‌گیری‌هایت فقط به پر وبال مذهب گیر می‌کند؟

به حکم کدام آیینی قضاوت کردی ایمان حاجیان را؟

آنان که که مستطیع می شوند، واجب خدا را برخود حرام نمی کنند.

تنها ریختن پول در جیب دشمن را تحریم میکنند.

…خرید سوغاتی سعودی را تحریم می‌کنند.

آن‌ها خوب میدانند خدا در جایی جز قلب محرومان نیست.

اما این را هم می‌فهمند که حج نمایش قدرت و وحدت مسلمانان است.

...این را می‌دانند که پیشنهاد راه میان‌بر برای حج از طرف کسانیست که به دنبال آسوده کردن خیال دشمن هستند! و...

.

.

.

حاجی بار سفر بسته ای؟!

این لباس احرام مبارکت باشد...

چه زیبا برپیکر روحت نشسته است!

اما از تو می خواهم که عاشقانه هایت با خدا را با ما هم تقسیم کنی که سخت محتاجیم...

حاجی ! دلت سرشار از شوق پریدن است...خوشا به احوالت...

دلم می خواهد به تو بگویم اگر آرام تو را از نزدیکیهای غدیر عبور دادند و نامی از آن به زبان نیامد ،غمگین نشو و غصه نخور،بغض سنگینت را به سختی فرو ببر...این قوم کثیف سالهاست مشغول این پلیدی هایند...

تو در آسمان مدینه و در آن فضای غریبانه ی مظلومیت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم)، غدیر را برای خودت تجسم کن و برای مظلومیت های تکرار شونده شیعه در تمام تاریخ ،آرام و بی صدا اشک بریز...

حاجی مواظب باش صدای گریه ات بلند نشود.گریه برای علی و فاطمه و حسن و حسین در شهر رسول الله جرم است و مجازات دارد.

اما به من بگو این اشک ها و این گریه های پر حرارت تو چه رازی داشت که لباس احرامت را معنای واقعی بخشید؟؟

چه سرّی در نجواها و ضجه های عاشقانه ات بود که فرشتگان کربلایی را به منا خواندی تا بالهای رحمتشان را برایت گشودند و سبکبار و همبال آنان پرکشیدی؟

لبیک تو در صحرای عرفات چقدر رنگ حسینی به خود گرفت که حسین وار پرکشیدی؟

عطر حسین در سایه جبل الرحمه چه خوش بر پیکرت نشست که حج را ناتمام رها کردی و با لبهای خشک و عطشان به دیدار محبوب شتافتی و تن عریانت چه حسین وار بر زمین ماند و مظلومانه و غریبانه ،نسل معاویه و یزید و شمر پیکر پاکت را لگدمال کردند.

بگو در قربانگاه عشق چه خواستی از محبوبت که هیچ قربانی دیگری جز خودت را نپذیرفت؟؟

آه... که این نسل نحس و شوم چه خوب ارثیه بزرگ اجدادشان را حفظ کرده و سینه به سینه به اینجا رسانده اند.آنها که می توانستند با چند قطره آب، زندگی را به هزاران نفر هدیه کنند، چگونه خبیثانه جلوی چشم لب تشنگان، با لئامت و پستی تمام آب سر می کشیدند و به حاجیان تشنه ای که نقش بر زمین بودند پوزخند می زدند .

آه... که "انسان لحظه ای نمی تواند خود را از این غم فارغ بداند"

می دانم که در صحرای عرفات اشکهای تمنایت برای ظهور مولایمان خاک مقدس آن زمین را سیراب کرده است.قبل از آنکه شهادت حسینی ات را از خدا بخواهی ،خواسته ای تا مولا هر چه زودتر از راه برسد و مقتدرانه زمین را از لوث وجود این نااهلان پاک کند.

به امید روزی که جایگاه غدیر را به باشکوه ترین نقطه تاریخ تبدیل کنیم.

اللهم عجل لولیک الفرج

دلنوشته از:رقیه رحیمی طلبه دانش آموخته


جمعه 1394/07/10
ن : برگی از دفتر نظرات

تحصن غیرت در بیرون خانه ی ملت...





چهارشنبه 1394/07/8
ن : برگی از دفتر نظرات

فرهنگی که تکیه بر باور غدیر دارد رنگ نمی پذیرد...




ملتی که از متن فولاد و بتن، گل های عشق می رویاند و در مهد تمدن عقول خودبنیاد، تعقل متکی بر وحی می پروراند، چنین فرهنگی که امحاء باطل و اجلال حق، جزو فطرت اوست کجا شکست می خورد؟


فرهنگی که تکیه بر باور غدیر دارد و از زلال کوثر غدیر سیراب شده است، چنین فرهنگی که بزرگترین میراث مدنیت جهان شمول را در سینه دارد کجا رنگ پذیر می شود و چگونه رنگ می گیرد؟


فرهنگی که می شنود، می شورد، حذف می کند، می پذیرد، مدارا می کند، تحلیل می برد، ذوب می سازد و آن گاه خوبی های هر تمدنی را فرا می گیرد و بدی هایش را وا میگذارد، هرگز شکست نمی پذیرد.


کج اندیشان و آینده نگران و سیاستمداران الحاد جهانی کجا میتوانند امتی که غدیر دارد و ولای معصومین علیهم السلام را در جان می پرورد و از آستانه ی خانه ی محمد صلی الله علیه و آله وسلم تکان نمی خورد و به آرمان های آسمانی اسلام شیعی سر سپرده است، را به زانو درآورند؟


آری اینگونه است و این گونه بود که پیشینیان صالح ما به بستر شهادت غنودند و با چهره هایی گلگون از فوران خون و با گل بوسه هایی ارغوانی از صدها زخم سر به خاک های غربت و تنهایی نهادند اما اندیشه و ایمان و آرمانشان را پاس داشتند.



یکشنبه 1394/07/5
ن : برگی از دفتر نظرات

عاشقانه های جنگ/لطفا ضبط نکنید...



سرهنگ طفره می رفت. انگار برای حرف زدن تردید داشت. نگاهی به دورتادور میز انداخت و چهره ها را از نظر گذراند.

ـ دارد ضبط می کند؟

ـ آره

سردار به شوخی گفت:

ـ عکست که نمی افتد توی ضبط این همه به کتت ور می روی!

ـ هیس س س، دارد ضبط می کند!... خب، بسم الله الرحمن الرحیم، عرض کنم حضورتان، یک خاطره ای دارم از آقا مهدی زین الدین که یک کمی با دیگر خاطراتی که گفته شد تفاوت دارد. یعنی مربوط به جبهه نیست؛ به پشت جبهه است. ولی به خوبی، روحیه و صفای آقامهدی را نشان می دهد. یک روز برای انجام مأموریتی شش هفت نفری همراه آقا مهدی رفته بودیم نزدیکی های شوش. نزدیکی های ظهر کارمان تمام شد. آقا مهدی گفت «غذای خوب کجاست؟ برویم دلی از عزا درآوریم؟»

من گفتم «آقا مهدی! یک جای خوب سراغ دارم. اگر موافق باشی برویم آن جا. غذای خوبی دارد.»

رفتیم شوش؛ همان جا که من گفته بودم. آنجا که رسیدیم وقت اذان بود. آقا مهدی یک عادت بدی که داشت... این را ننویسیدها! برای مزاح گفتم. در واقع یک عادت خوبی که داشت هرجا وقت نماز می شد می ایستاد به نماز. آن جا هم...

رانندة آقا مهدی با انگشت به ضبط اشاره کرد و گفت:

ـ با عرض پوزش از جناب سرهنگ که حرفشان را قطع می کنم. دربارة همین نماز اول وقت آقا مهدی، بارها وسط جاده، وسط بیابان، وقت نماز، خودرو را نگه می داشت، می ایستاد به نماز. خیلی هم مقید به نماز جماعت بود. به کسانی که همراهش بودند می گفت: بایستید جلو؛ پیش نماز، اگر کسی بهانه می آورد یا شکسته نفسی می کرد و این جور چیزها، خودش جلو می ایستاد و نماز به جماعت برگزار می شد.

ـ بله می گفتم... غذا خوری شلوغ بود؛ مرد و زن. ما رفتیم بالکن غذاخوری برای نماز، ولی قبل از بالا رفتن، آقا مهدی برای همه غذا سفارش داد. همه می دانستند که آقا مهدی در چنین مواقعی هوای بچه ها را دارد. خواستیم بیاییم پایین سر میز ناهار که یک دفعه صدای گریه آقا مهدی بلند شد. هاهای گریه و «الهی العفو» گفتن. همان توی راه پله میخکوب شدیم. همه مشتری های غذاخوری دست از غذا کشیدند و سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج که این کیه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ راستش، خب، حالا باید راستش را گفت؛ بعد از بیست، بیست و یک سال، آن موقع ما از آن وضعیت، آن نگاه های متعجب خجالت کشیدیم. توی دلمان گفتیم:«بابا، این کارها جایش توی نماز شب است؛ توی آن تنهایی. نه این جا، وسط شهر، وسط غذاخوری، وسط مردم...»

کاشکی این ها را ضبط نمی کردی... ولی نه، اشکال ندارد، حقیقت است دیگر. اگر آن وقت ها این فکرها را نمی کردیم که حالا این جا نبودیم، پیش آقا مهدی بودیم، پیش بقیه شهدا. ضبط کن. چند دقیقه ای همه نگاه ها به بالکن بود. می خواستند ببینند کیه که این طور گریه می کند و الهی العفو می گوید. بالاخره آقا مهدی سر از سجده برداشت. صورتش خیس خیس بود. انگار تازه شسته بود. مشتری ها که این صحنه ها را دیدند همه یخ کردند. رنگ همه شان زرد شد. غافلگیر شده بودند. آقا مهدی همین که دید همه دارند او را نگاه می کنند، لبخندی زد و انگار نه انگار چیزی شده، مردم هم به حال عادی برگشتند.

سر میز غذا، سفارش های آقا مهدی را آوردند و مشغول شدیم، اما همه زیرچشمی آقا مهدی را زیر نظر داشتیم. می خواستیم ببینیم حالا که قرار شده دلی از عزا درآوریم او چه می کند؟! برای آقا مهدی سوپ آوردند. تعجب کردیم، ولی به خودمان دلداری دادیم که اول سوپ سفارش داده تا آماده شود برای غذای اصلی. آقا مهدی نان خرد کرد و ریخت توی سوپ و مشغول شد. ما هم به چه بدبختی شروع کردیم به خوردن جوجه کباب. خوب، نمی شد. حسابش را بکنید؛ فرمانده لشکر «تلیت» بخورد. ما هم با پررویی...

سوپش که تمام شد منتظر بودیم که غذای اصلی را بیاورند. ولی او یک «الهی شکر» گفت و بلند شد. همه وا رفتیم. همین را بگویم که تا اهواز همه ساکت بودیم جز آقا مهدی. خجالت می کشیدیم که حتی کلمه ای بگوییم...

خب، اگر می شود اسمی از من نیاور. بنویس، بنویس خاطره ای از «هم رزم سردار».

ثبت در: حوزه نت



جمعه 1394/07/3
ن : برگی از دفتر نظرات

بی گمان اینهمه تأخیر دلیلی دارد...



دلِ من مالِ خودم نیست، کفیلی دارد

عشق در مکتب ما شرح طویلی دارد

کوچ کرده ست و خبر داده که برمی گردد

او که هر گوشه ی این دهکده ایلی دارد

هر چه دلباخته در حسرت او جان به لب اند

آن سفرکرده ولی صبر جمیلی دارد

رونق بتکده ها گرچه غمی جانکاه است

شادمانیم که این مُلک خلیلی دارد

آه...ای منتظرانِ فرج اش برخیزید

بی گمان اینهمه تأخیر دلیلی دارد

(زهرا شعبانی)



چهارشنبه 1394/07/1
ن : برگی از دفتر نظرات

یک فیلمنامه ی سردرگم...



صحنه ی اول- کشورمن - روز - داخلی



صحنه ی دوم- کشورمن - روز - داخلی




صحنه ی سوم!- کشورمن؟ - روز؟شب؟ - داخلی؟خارجی؟







صحنه ی چهارم!- کشورمن؟ - روز؟شب؟ - داخلی؟خارجی؟



صحنه ی پنجم!-کشورمن؟- روز؟شب؟ - داخلی؟خارجی؟





چهارشنبه 1394/07/1
ن : برگی از دفتر نظرات

مسئله‌ی اوّلِ همه‌ی مسلمانان...



...امروز سیاستهای شرارت‌آمیز آمریکا در این منطقه -که مایه‌ی جنگ و خونریزی و ویرانی و آوارگی و نیز فقر و عقب‌ماندگی و اختلافات قومی و مذهبی است- از یک سو، و جنایتهای رژیم صهیونیستی -که رفتار غاصبانه در کشور فلسطین را به نهایتِ درجه‌ی شقاوت و خباثت رسانیده- و اهانت مکرّر به حریم مقدّس مسجدالاقصی و لگدکوب کردن جان و مال فلسطینیان مظلوم از سوی دیگر، مسئله‌ی اوّلِ همه‌ی شما مسلمانان است که باید در آن بیندیشید و تکلیف اسلامی خود را در برابر آن بشناسید. و علمای دینی و نخبگان سیاسی و فرهنگی وظیفه‌ای بس سنگین‌تر دارند که متأسّفانه غالباً مورد غفلت آنان است. علما به جای برافروختن آتش اختلافات مذهبی، و سیاسیّون به جای انفعال در برابر دشمن، و نخبگان فرهنگی به جای سرگرمی به حاشیه‌ها، درد بزرگ دنیای اسلام را بشناسند و رسالت خود را که در پیشگاه عدل الهی، مسئول ادای آنند پذیرا گردند و از عهده‌ی آن برآیند. حوادث گریه‌آور در منطقه -در عراق و شام و یمن و بحرین- و در کرانه‌ی غربی و غزّه و در برخی دیگر از کشورهای آسیا و آفریقا، گرفتاری‌های بزرگ امّت اسلامی است که سَرانگشت توطئه‌ی استکبار جهانی را در آن باید دید و به علاج آن اندیشید؛ ملّتها باید آن را از دولتهای خود بخواهند و دولتها باید به مسئولیّت سنگین خود وفادار باشند...

بخشی از پیام رهبرمعظم انقلاب ۲۷ شهریور ۱۳۹۴


سه شنبه 1394/06/31
ن : برگی از دفتر نظرات

استادِ عشق...





روز اول مهر بود. کوله پشتیش رو انداخت رو دوشش، بندای کفشش رو محکم کرد،ایستاد و برای لحظاتی چشم به مادر دوخت. مادری که در یک دست قرآن و در دست دیگه یک کاسه آب داشت. لبخندی زد، قرآن رو بوسید و با خوشحالی وصف ناپذیری خداحافظی کرد و رفت به مدرسه ای که از یک سال پیش برپا شده بود. رفت که دیگه بر نگرده. چهارده سال بیشتر نداشت اما برای معلمی و استادی رفت، نه برای شاگردی. اون رفت که ما بمونیم و هرسال که اول مهر میشه و شروع مدرسه رفتنمون با شروع دفاع مقدسمون یکی، به یاد بیاریم که او با رفتن سرخِش و با خون پاکِش به ما یاد داد استاد کسی نیست که یه دنیا سواد داشته باشه و فقط بالای منبر بره و موعظه کنه و دائم حرفهایی رو تکرار کنه که اگه پاش بیفته معلوم نیست خودش بتونه اونا رو اجرا کنه یا نه! بلکه استاد اونی بود که یه دنیا سواد عاشقی داشت و بجای منبر، رفت رو مین تا آب تو دل هیشکی تکون نخوره و دست کسی به ناموس کشورش نرسه و دفاع مقدسی کنه از انقلاب...
روحشان شاد و اِن شاءالله همه ی ما مورد شفاعتشون قرار بگیریم...


یکشنبه 1394/06/29
ن : برگی از دفتر نظرات

شیطان و نفس اماره...



فرق شیطان با نفس اماره چیست؟

پاسخ به این سؤال نیازمند بیان چند مقدمه است:


مقدمه اول: نفس و مراتب آن

هویت حقیقی انسان، دارای ابعاد و لایه های سه گانه (حیوانی، انسانی، الهی) است. از آیات قرآن مجید نیز به خوبى استفاده مى‏شود که روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است:[1]

1- نفس اماره یا لایه حیوانی انسان:

لایه حیوانی انسان در شهوت، غضب و امیال نفسانی خلاصه می شود.[2] این میل قلبی و حالت نفسانی را قرآن به نفس اماره، تعبیر می نماید و تأکید می کند که: « به درستی که نفس، (انسان را) به کارهای زشت و ناروا فرمان می دهد».[3]

به همین دلیل به آن اماره ‏(امر کننده به بدی ها) گفته‏اند. در این مرحله هنوز عقل و ایمان آن‏ قدرت را نیافته که نفس سرکش را مهار زده و آن را رام کنند بلکه در بسیارى از موارد در برابر او تسلیم مى‏گردند و نفس سرکش آنها را شکست مى‏دهد.

در گفتار همسر عزیز مصر[4] به این مرحله اشاره شده است آن گاه که گفت: "و ما أبرئ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ[5]" من هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏کنم، چرا که نفس سرکش همواره به بدیها فرمان مى‏ دهد"

2- نفس لوامه:

" نفس لوامه "مرتبه ای از نفس است که پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، انسان به این مرتبه ارتقاء مى‏یابد. در این مرحله ممکن است بر اثر طغیان غرائز گاه گاه مرتکب خلاف هایى بشود اما فورا پشیمان مى‏گردد و به ملامت و سرزنش خویش مى‏پردازد و تصمیم بر جبران گناه مى‏گیرد، و دل و جان را با آب توبه مى‏شوید.

قرآن مجید این مرحله را" نفس لوامه" تعبیر کرده ومی فرماید :" و سوگند به (نفس لوّامه ) وجدان بیدار و ملامتگر که رستاخیز حقّ است!" [6]

3- نفس مطمئنه:

" نفس مطمئنه " آن مرتبه‏اى است که پس از تصفیه و تهذیب و تربیت کامل، انسان به آن مى‏رسد در این مرتبه‏ غرائز سرکش توانایى پیکار با عقل و ایمان در خود نمى‏بینند چرا که عقل و ایمان آن قدر نیرومند شده‏اند که غرائز نفسانى در برابر آن توانایى چندانى ندارند.

این مقام انبیاء و اولیا و پیروان راستین آنها است، آنهایى که در مکتب مردان خدا درس ایمان و تقوا آموختند و سالها به تهذیب نفس پرداخته و جهاد اکبر را به مرحله نهایى رسانده‏اند.

قرآن از این مرحله به نفس مطمئنه تعبیر کرده می فرماید:"ای نفس مطمئن و آرام یافته به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او هم از تو خشنود".[7]


مقدمه دوم: ابلیس و شیطان



دوشنبه 1394/06/23
ن : برگی از دفتر نظر شما

سکوت معنادار ولی جامعه ی اسلامی...



کسی که معرفت به امام زمانش داشته باشد نه تنها سخنان امام خویش را می شنود بلکه سخنان نزده او را نیز حس می کند. و معنای سکوت امامش را درمی یابد. امام علی (علیه السلام) در روایتی که از کمیل ابن زیاد نقل شده است، به زیبایی راز سینه پر از علم خویش را و اندوه از نبود کسانی که لیاقت درک و فهم این دریای بی نهایت را داشته باشند بیان میدارد:

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ( علیه السلام ) لِكُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیِّ قَالَ كُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ( علیه السلام ) فَأَخْرَجَنِی إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ : یَا كُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ كُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِیقٍ یَا كُمَیْلُ الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ یَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ یَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ یَا كُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ ، بِهِ یَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَیْهِ یَا كُمَیْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِیَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ یَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَیْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ حَتَّى یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِینِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِمْ انْصَرِفْ یَا كُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ .

از سخنان آن حضرت است به كمیل بن زیاد نخعى كمیل بن زیاد گفت: امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام دستم را گرفت و به صحرا برد، چون به آنجا رسید آهى كشید چون آه اندوهناك، سپس فرمود: اى كمیل، این دلها ظرفهاست، و بهترین آنها نگاه‏دارنده ‏ترین آنهاست، پس آنچه را برایت مى‏ گویم حفظ كن. مردم سه گروهند: دانشمند ربّانى، دانشجوى بر راه نجات، و مگسانى ناتوان كه به دنبال هر صدایى مى‏ روند، و با هر بادى حركت مى‏ كنند، به نور دانش روشنى نیافته، و به ركنى محكم پناه نبرده ‏اند. اى كمیل، دانش بهتر از ثروت است، دانش تو را مى ‏پاید و تو ثروت را مى‏ پایى. ثروت را خرج كردن كم مى‏ كند و دانش با خرج شدن افزایش‏ مى ‏یابد. نیكى كردن با ثروت با از بین رفتن ثروت از بین مى‏ رود. اى كمیل، شناخت دانش دینى است كه انسان به آن جزا داده مى ‏شود، انسان با كمك معرفت كسب طاعت مى ‏كند، و بعد از مرگش نام نیك به دست مى‏ آورد. دانش حاكم، و ثروت محكوم است. اى كمیل بن زیاد، ثروت اندوزان در حالى كه زنده ‏اند مرده ‏اند، و دانشمندان تا جایى كه روزگار باقى است باقى‏ اند، شخصشان با از دنیا رفتن گم شده، و شخصیّتشان در دل ها موجود است. بدان كه در اینجا دانش فراوانى است- اشاره به سینه‏ اش فرموده- اگر براى آن افراد شایسته‏ اى مى ‏یافتم انتقال مى‏ دادم آرى شخص تیز فهمى را براى این علوم مى‏ یابم ولى از او بر آن ایمن نیستم، ابزار دین را براى دنیا به كار مى‏ گیرد، و با نعمت‏ هاى خداوند بر بندگانش، و به حجت‏ هاى حق بر اولیائش بزرگى مى‏ فروشد، یا كسى را مى‏ یابم كه پیرو حاملان حق است و او را در اطراف‏ و جوانب آن بصیرتى نیست، به اولین شبهه ‏اى كه عارضش مى‏ گردد آتش شك در دلش افروخته مى‏ شود. بدان كه نه این را اهلیّت است نه آن را. یا كسى را مى‏ یابم كه حریص به لذت شده، و به آسانى مطیع شهوت گشته. یا كسى كه شیفته جمع كردن مال و انباشتن آن است، این دو نفر به هیچ وجه رعایت كننده دین نیستند، نزدیكترین موجود از نظر شباهت به این دو طایفه چهارپایان رها شده در علفزارند. علم با مرگ حاملانش به این صورت مى ‏میرد. خداوندا، آرى زمین از كسى كه به حجّت خدا براى خدا قیام نماید تهى نمى ‏ماند، قائمى آشكار و مشهور، یا ترسان و پنهان، تا دلایل الهى و بیّناتش باطل نگردد. اینان چند نفرند، و كجایند به خدا قسم عددشان اندك، و نزد خداوند از نظر منزلت بسیار بزرگند، خداوند دلایل و بیّناتش را به وجود آنان محافظت مى‏كند تا به افرادى شبیه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهایشان كشت كنند. دانش با حقیقت بصیرت به آنان روى نموده، و با روح‏ یقین در آمیخته‏ اند و آنچه را ناز پروردگان سخت گرفته ‏اند آسان یافته‏ اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت كرده ‏اند مأنوس شده ‏اند، و با بدن هایى كه ارواحشان به محلّ برتر آویخته همنشین دنیا شده ‏اند. اینان جانشین حق در زمین، و دعوت كنندگان به دین خدا هستند. آه آه كه چه مشتاق دیدار آنانم اى كمیل، اگر مى‏ خواهى باز گرد.



پنجشنبه 1394/06/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

تصاویری که هیچ کس را تکان نداد!...






دیروز دوستی داشت تصاویر تبلتش رو نشونم می داد و قصدش این بود که با کمک من یکی از مدل های لباس رو انتخاب کنه و به گفته ی خودش با یک پارچه ی عالی و گران قیمت اون مدل رو برای خودش بدوزه تا در اولین مجلس عروسی که پیش رو داشت بپوشه و به قول خانم ها!!! با اون لباس از عروس خانم هم زیباتر و شیک تر بشه و در مجلس بدرخشه! ووو خلاصه در حین تماشا رسیدیم به این تصاویر که در فضای اینترنت معروفند به تصاویر تکان دهنده! و چون ایشون تا حد زیادی از احساسات من مطلعه، قدری رو این تصاویر توقف کرد و با احساس تمام گفت: ببین چه دنیایی داریم؟ بجای کمک کردن به دیگرون عادت کردیم ازشون عکس بگیریم و جاییزه ببریم و معروف بشیم! من جوابی ندادم و گفتم بیا از این عکسا بگذریم و به دیدن مدلهای لباس ادامه دادیم. دلیل سکوتم این بود که مطمئن بودم حرف های ایشون مثل حرفهای همه ی ما! کاملا گذرا و ناشی از احساس آنیه چون اگه اینطور نبود و واقعا این عکسها تکان دهنده بودن، باید دنیا یه شکل دیگه میشد مثلا ما دوتا باید تکانی میخوردیم و دیگه دنبال مدل لباس نمی گشتیم اون هم لباس هایی که ضرورتا باید با پارچه ی گرانقیمت دوخته بشه تا جلوه داشته باشه و باید این تلنگر رو به خود میزدیم، در زمینی که انسان هایی زیست میکنند که بجای جانشینی خدا و تلاش در راه رسیدن به صفات او و ارتقاء روحشون، ناچارند برای تامین اولیه ترین نیازهای مادی، عزت نفس و شرافت و انسانیت خودشون رو زیر پا بگذارند، سخن گفتن از لباس گران قیمت، به دور از آدمیته! نه تنها لباس گران قیمت که خوردن غذای روزمره هم باید برامون مثل خوردن زهر باشه! ولی آیا آنچه واقعیت داره، اینه؟ یعنی ما با دیدن چنین تصاویری یا شنیدن فقر و استیصال افراد، متاثر میشیم و به فکر فرو میریم و با خود تصمیمی جدی میگیریم که از این پس به دیگران هم فکر کنیم و به قدر نیاز و ضرورت بخوریم و بپوشیم و منزل داشته باشیم ووو؟ یا نه، تنها برای لحظاتی و فقط مقداری، غمگین میشیم و سپس روز از نو و روزی از نو و فراموش میکنیم که گروهی حتی در نزدیکترین فاصله ی ممکن از ما، زندگی میکنند که درصد کمی از دارایی ما، حلّال بزرگترین مشکلات اونهاست؟ واقعا ما کجا داریم میریم؟ چرا نمی بینیم و نمیشنویم؟ چرا همگی با اینکه مسلمانیم و مدعی، شدیم مصداق آیات شریفه ی:

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُون (بقره 18)...


وَمَثَلُ الَّذِینَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ(بقره171)...


وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف179)
...

چرا؟
چرا دنیامون روز به روز شکل وحشتناکتر و جهنمی تری میگیره؟
چرا هر روز بیشتر از روز گذشته، با اینکه به مرگ و رستاخیز نزدیکتر میشیم، بیشتر برای شیکتر و لوکس تر زیستن در زمین دست و پا میزنیم؟
چرا هر روز فاصله مون با انسانیت بیشتر و معنادار تر میشه؟
چرا قیامت و سرنوشت حتمی و ابدی خودمون رو از یاد بردیم و فکر میکنیم آنچه ابدیه دنیاست؟
چرا با دیدن تصاویر قتل و خشونت و گرسنگی و فقر و چپاول، تکانی نمیخوریم؟

نکنه
:
خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ(بقره 7)


چهارشنبه 1394/06/18
ن : برگی از دفتر نظر شما

آمریکا شیطان بزرگ...




"رئیس همه شیطانهای عالم، ابلیس است،

اما ابلیس کارش فقط اغوا و فریب است

در حالیکه آمریکا هم اغوا می کند، هم کشتار هم تحریم و هم فریب و ریاکاری...

شیطانی را که ملت از در بیرون کردند در صدد است از پنجره برگردد

و ما نباید اجازه این کار را بدهیم."

از بیانات رهبرمعظم انقلاب ( (۱۳۹۴/۰۶/۱۸


سه شنبه 1394/06/17
ن : برگی از دفتر نظر شما

تقابل دو جبهه تاریخی «ما می‌توانیم» و «ما نمی‌توانیم»...



ما در زمینه‌ی بحث اعتماد به نفس ملی مانند سایر مسائل جامعه خود دارای رویکردهای مختلفی هستیم. در این زمینه باید به وجود قشری از نخبگان در کشور اشاره کرد که شعار اصلی و اساسی آن‌ها ما نمی‌توانیم می‌باشد. به این معنا که هیچ اصالتی برای کشور، تاریخ و دارایی‌های اساسی ملت خود قائل نیستند و صرفاً راه پیشرفت و کسب قدرت را در پیروی از جهان دیگر (غرب) می‌دانند. در دیدگاه این قشر کشور ما نمی‌تواند با اتکا به دارایی‌های فکری و مادی خود به موفقیت برسد.
 
 این جبهه عقبه تاریخی دارد چنان که به صورت کاملاً محسوس و ملموس می‌توان نشانه‌های ان را در تاریخ مشروطه به نظاره نشست؛ تجویزات میرزا ملکم خان و تقی زاده نمونه ای از این دست مباحث است که می‌توان به ان ها اشاره کرد. مثلاً میرزا ملکم خان چنین اظهار نظر می‌کند که؛ «بنابه اصل ترقی، هرچیزی که متعلق به گذشته باشد از اعتبار ساقط است و به کار نمی‌آید و اگر اصالتی هم در گذشته باشد، در گذشته غرب است نه در گذشته ما»(1) یا برای مثال نسخه ای که حسن تقی زاده برای الگوی توسعه کشور می‌پیچد؛ «وظیفه‌ی اول همه وطن پرستان ایران، قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب وعادات و کلاً اوضاع فرنگستان است ... ایران باید ظاهراً ًو باطناً و جسماً و روحا ًفرنگی مآب شود»(2) جالب این جاست که تقی زاده سخن از وطن پرستی می‌آورد و محتوایان را گذار از داشته‌های وطن و تقلید از فرهنگ بیگانه می‌داند.
 
تقابل تمام عیار دو جبهه تاریخی ما می‌توانیم و ما نمی‌توانیم، یک بار در تاریخ مشروطه و با رویارویی دو تئوری مشروطه شرطی غربی و وارداتی و مشروعه شرعی اسلامی اتفاق افتاد که نتیجه آن در نهایت انحراف انقلاب مشروطه و به دار آویخته شدن شهید آیت الله شیخ فضل الله نوری شد. جلال آل احمد که خود در سال‌های پایینی عمرش به مقابله تمام عیار با جبهه غربزدگی و به تعبیر خودش روشنفکران خائن پرداخت با عبور از ظاهر ماجرای بر دار رفتن شیخ شهید، تفسیر تاریخی و تئوریک خود را چنین اظهار کرد: «من نعش آن شهید شیخ فضل الله نوری را بر بالای دار همچون پرچمی می دانم که پس از دویست سال کشمکش، به نشانه‌ی استیلای غربزدگی بر بام این مملکت افراشته شد.»(3)

استمرار این تفکر در تاریخ معاصر ایران را می‌توان در جریان‌های امروزین لیبرال-سکولار و جریان مدرنیته اسلامی در کشور دانست که پروژه فکری انها در نهایت به استحاله محتوای انقلاب در نظم جهانی می‌انجامد و ما را تابعی از تفکر مدرن و تاریخ مدرنیته می‌خواهد. جبهه ما نمی‌توانیم از دو پشتوانه برخوردار بوده است: اول خود جبهه جهانی لیبرالیسم و سکولاریسم و دوم افراد، نهادها و جریان‌های طرفدار این تفکر؛ "غربی‌ها، اروپائی‌ها یکی از شیرین‌کارترین کارهایشان که به نفع خودشان تمام شد، این بود که آمدند نخبگان کشورهای دیگر را در مشت گرفتند، افکار خودشان را به این‌ها تلقین کردند؛ بعد این‌ها را رها کردند توی کشورهای خودشان، گفتند بروید. کشورهای غربی - یعنی انگلیس، فرانسه و بقیه‌ی کشورها - به جای اینکه پول خرج کنند تا افکار سیاسی خودشان را در آن کشورها پیاده کنند، تربیت‌شده‌های آن‌ها رفتند بدون مزد و منت، کارهای آن‌ها را برایشان انجام دادند. جزو بلاهای کشورهای عقب‌مانده و توسعه نیافته، یکی این بود. هنوز هم دنباله‌هایشان هستند و دارند کار خودشان را می‌کنند"(4)



سه شنبه 1394/06/17
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

با تو بودن حس زیباییست خدای مهربانم...



نردبانی به سوی تو ساختم
به سمت آسمان
نردبانی از عشق
و پیچکی که ریشه اش در قلب است
شرابش خونِ دل است
می نوشد و شاداب است و سرزنده
می نوشد از رگهایی که همچون رود در جریان اند
و می روید هر روز به سمت آسمان
پیچکی سبز که گلهایش لطیف تر از مهرند
و لطیف تر از نسیم بهاری
و نرم و با احساس
نردبانی چنان استوار،
که طوفان هم نمی تواند آن را بلرزاند
ستونِ نردبانم ساقه ی پیچک است
و پله هایش برگ ها
دسته اش از جنس گل
لطیف و مهربان
و چنان محکم که هر لحظه می توان با اطمینان برآن تکیه زد
بدونِ آنکه لحظه ای بلرزد
و یا بگوید آخ،،،
نردبانم رو به آسمان دارد
رو به روشنایی خورشید
نردبانم روبه سوی خدا دارد
بالا می روم تا اوج زیبایی ها
و سخن می گویم با آفریدگار پاکی ها
صدایم را می شنود
و صدایش را می شنوم ، در عمق وجودم
چه لطیف و مهربان است
با تو بودن حس زیباییست خدای مهربانم...


دوشنبه 1394/06/16
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

تذکر...





هر شب یه وقتی رو اختصاص بدیم به فکر کردن درباره ی اینکه

در طول روز به دنبال چی بودیم و برای رسیدن به چی تا شب دویدیم...



شنبه 1394/06/14
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

أَلَمْ یَجِدْكَ یَتِیماً فَآوَى...



با تماشای دوباره ی فیلم محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم)، باز آن را شعری دیدم بلند و موزون، سرشاراز احساس، پر از گل های محمدی و مملو از رحمتی برای عالمیان...

در طول تماشای فیلم، بارها و بارها بر پیامبررحمتی گریستم که مظلوم است حتی در میان پیروان خویش و ستم کشیده است همچون دو امانت گران بهایی که در بین ما بجا گذاشت و خود به سوی آسمان شتافت یکی اهل بیت پاکش و دیگری کتاب قرآن... یکی را تک تک خانه آتش زدیم و فرق سر شکافتیم و تشنه لب به خاک و خون کشیدیم و... دست آخر به غیبت واداشتیم و دیگری را گوشه نشین و غریب در کنج خانه هامان به دست فراموشی سپردیم...

فیلم، تصویریست از سوره ی مبارکه ای که می فرماید:

اَعوذُبِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم
وَالضُّحَى (۱)
وَالَّیْلِ إِذَا سَجَى (۲)
مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى (۳)
وَلَلاخِرَةُ خَیْرٌ لَكَ مِنَ الأُولَى (٤)
وَلَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى (۵)
أَلَمْ یَجِدْكَ یَتِیماً فَآوَى (۶)
وَوَجَدَكَ ضَإلاّ فَهَدَى (۷)
وَوَجَدَكَ عَائِلاً فَأَغْنَى (۸)
فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ (۹)
وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ (۱۰)
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (۱۱)
صَدَقَ الله العَلیِ العَظیم
خصوصا آیه ی ششم 

صحنه صحنه ی فیلم با احساسی ناب این حقیقت را القاء میکند که آنکه خدا را دارد چه نیاز به دیگری دارد.

در تمام لحظاتی که غرق در صحنه ها بودم، به خود بالیدم که مسلمان زاده شده ام و پیرو  چنین پیامبری و آرزو کردم کاش مسلمان زندگی کنم و مسلمان بمیرم...
آمین یا رب العالمین



سه شنبه 1394/06/10
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

سیاهی چادرم...





پر از سفیدی و لطافت و وقار می شوم

با سیاهی چادرم



پنجشنبه 1394/06/5
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

فیلم "محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم)"...



فیلم محمد رسول الله

سینمای ایران سال های سال در انتظار رونمایی از فیلمی درباره زندگی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) بوده است اما به دلایلی مختلف چنین فیلمی ساخته نشد تا اینکه مجید مجیدی تصمیم گرفت به خواست مردم و البته سینمای ایران لبیک گوید. او در نشست این فیلم درباره توضیح جزئیات دلایل ساخت آن چنین میگوید:

" حدود ۹ سال پیش مرا به جشنواره ای در دانمارک دعوت کردند و می خواستند برایم بزرگداشت بگیرند. همان روزها ماجرای توهین به ساحت مقدس پیامبر در رسانه ای در دانمارک پیش آمد و این مساله باعث شد که به این بزرگذاشت نروم و در آن جشنواره شرکت نکنم. آن روزها با خودم گفتم چطور می‌توانم در کشوری تجلیل شوم که به باورها و اعتقاداتم توهین کرده‌ است. به همین دلیل نامه ای به رییس وقت جشنواره نوشتم و اعلام کردم که نمی‌توانم در کشوری حضور یابم که به مقدس ترین ارزش‌ها و باورهای من توهین کرده است. من به آن جشنواره نرفتم ولی از همان موقع ذهنم مشغول این موضوع بود که چرا ما در کشور خودمان و در تمام این سال ها کاری برای پیامبر اسلام نکرده ایم و منتظر مانده ایم تا آنها حرکتی داشته باشند و سپس جواب آنها را بدهیم. ما همیشه واکنشی عمل کرده ایم و اتفاقا آنها هم واکنش‌های ما را در رسانه‌هایشان نشان داده و از آن به عنوان ترویج خشونت تعبیر کرده اند. آنها احساسات پاک میلیون‌ها آدمی که به مقدساتشان توهین شده و احیانا به پرچم آتش زدنی منجر شده است به خشونت تعبیر کرده‌اند. همه این مسایل باعث شد که با خودم بگویم باید کاری انجام دهم و اسلام رحمانی را به تصویر بکشم."

در این فیلم نشان داده میشود ابرهه یکی از فرماندهان سپاه حبشه به فرمان پادشاه آن کشور لشکرکشی می کند تا خانه خدا را از بین ببرد.او با چندین هزار نفر با اسب و فیل و تجهیزات به سمت مکه می آیند اما به اراده خداوند در 3 کیلومتری مکه که حریم مکه محسوب می شود، فیل ها قدم از قدم بر نمی دارند و میلیون ها پرنده ابابیل (پرستوهای کوچک) در حالی که سنگ هایی در منقار خود دارند، که این سنگ ها، سنگ هایی از جهنم است بر سر لشکریان ابرهه فرو می ریزد و همه را از بین می برد. یک ماه بعد از حمله ابرهه، پیامبر اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) به دنیا می آید و فیلم دوران جاهلیت و ظلم و ستمی که بر مردم می رود را به تصویر در می آورد و نیز پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) که شاهد وقایع تلخ دوران جاهلیت است را تا سن 12 سالگی نشان می دهد.صحنه‌های وفات مادر رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در روستای ابواء و صحنه‌های مربوط به دوران شیرخوارگی و خردسالی ایشان در روستای سعدیه هم از دیگر بخش‌های فیلم است. فیلم با اولین سفر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به شام و رسیدن به صومعه بحیرا به پایان می‌رسد. بحیرا راهبی مسیحی است که درباره ظهور آخرین پیامبر به ابوطالب بشارت می‌دهد.

همانطور که مجید مجیدی بارها اشاره کرده است این فیلم در پی ارائه تصویری واقعی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) است. آنچه در این اثر سینمایی مقابل دیدگان مخاطبان قرار می‌گیرد حضور پرمهر و سرشار از برکت ایشان است که هر جا حضور می‌یافتند مردم را به مهر و دوستی فرامی‌خواندند. در فیلم نشان داده می‌شود که حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) از همان کودکی و نوجوانی سرمنشا مهر و دوستی بوده‌اند.



پنجشنبه 1394/06/5
ن : برگی از دفتر نظر شما چیه؟

دنیای وارونه ی وارونه (4)






داشته های ما، همچون دریاییست که غرق در آنیم

آنقدر غرق، که نه تنها وسعت و زیبایی آن را نمی بینیم،

بلکه در آرزوی نجات از آنیم
.
.
.
گاهی عافیت، در وارونگیست

و سخت نیست اگر

چرخی بزنیم و

بجای دیدن نداشته هایمان

داشته هایمان را ببینیم


پنجشنبه 1394/06/5
ن : برگی از دفتر نظر شما

10 نکته...



1) همیشه و همه جا در عین تلاش ، به خداوند توکل کنید و بدانید اگر صادقانه حرکت کنید دست او همواره بالای سر شما است و از شما حمایت خواهد کرد. خودش می فرماید: ان الله یدافع عن الذین آمنوا : یعنی خداوند از کسانی که به او ایمان دارند و در مسیرش حرکت می کنند حمایت می کند.

 2) بدانید كه زندگى مانند مدرسه است و شما براى یادگیرى به اینجا آمده‌اید. مسائل، جزئى از برنامه درسى است كه ظاهر مى‌شوند و از بین مى‌روند، درست مثل مسائل كلاس ریاضى، امّا درس‌هایى كه از آن‌ها یاد مى‌گیرید براى همیشه پا برجا مى‌ماند.

3) هر مصیبت یا ضایعه‌اى كه برایتان پیش مى‌آید به خودتان بگوئید: آیا 5 سال دیگر، این اتفاق اهمیتى خواهد داشت؟

4) هیچكس مسئول شادى و رضایت شما نیست بجز خودتان.

5)
هر وضعیتى، چه خوب و چه بد، تغییر خواهد كرد.

6)
لزومى ندارد كه در هر بحثى برنده شوید، اختلاف نظرها را بپذیرید.

7)
سعى كنید هر روز بر روى لب حداقل سه نفر لبخند بیاورید.

8)
زندگى خودتان را با دیگران مقایسه نكنید.

9)
با گذشته خود صلح كنید تا «حال»تان خراب نشود.

10)
ریخت و پاش و آشفتگى را از خانه، ماشین و میز كارتان دور سازید.


پنجشنبه 1394/05/29
ن : برگی از دفتر نظر شما

قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی...



دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راه دوری اومدم

جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می تونی

قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه

می شه قلب من و مثل گنبد طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه

این دل غریبه رو با دلت آشنا کنی

دوست دارم تو ایون آینه ات از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم

دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو صدا کنی

چی می شه اگه منو راهی کربلا کنی

یا علی موس الرضا می شه به من نگاه کنی

اونقده رضا می گم تا دردمو دوا کنی


دوشنبه 1394/05/26
ن : برگی از دفتر نظر شما

نتیجه ی دینداری...



امام صادق علیه السلام :

انَّ صَاحِبَ الدِّینِ فَكَّرَ فَعَلَتْهُ السَّكِینَةُ وَ اسْتَكَانَ فَتَوَاضَعَ وَ قَنِعَ فَاسْتَغْنَى وَ رَضِیَ بِمَا أُعْطِیَ وَ انْفَرَدَ فَكُفِیَ الْإِخْوَانَ وَ رَفَضَ الشَّهَوَاتِ فَصَارَ حُرّاً وَ خَلَعَ الدُّنْیَا فَتَحَامَى الشُّرُورَ وَ اطَّرَحَ الْحَسَدَ فَظَهَرَتِ الْمَحَبَّةُ وَ لَمْ یُخِفِ النَّاسَ فَلَمْ یَخَفْهُمْ وَ لَمْ یُذْنِبْ إِلَیْهِمْ فَسَلِمَ مِنْهُمْ وَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنْ كُلِّ شَیْ‏ءٍ فَفَازَ وَ اسْتَكْمَلَ الْفَضْلَ وَ أَبْصَرَ الْعَافِیَةَ فَأَمِنَ النَّدَامَة


آدم دین‏دار

چون مى ‏اندیشد،آرامش بر جان او حاكم است.

چون خضوع مى ‏كند متواضع است.

چون قناعت مى‏ كند، بى‏ نیاز است.

به آنچه داده شده خشنود است.

چون تنهایى را برگزیده از دوستان بى‏ نیاز است.

چون هوا و هوس را رها كرده آزاد است.

چون دنیا را فرو گذارده از بدى‏ ها و گزندهاى آن در امان است.

چون حسادت را دور افكنده محبتش آشكار است.

مردم را نمى ‏ترساند پس از آنان نمى‏ هراسد و به آنان تجاوز نمى‏ كند پس از گزندشان در امان است.

به هیچ چیز دل نمى ‏بندد پس به رستگارى و كمال فضیلت دست مى ‏یابد

و عافیت را به دیده بصیرت مى‏ نگرد

پس كارش به پشیمانى نمى ‏كِشد.

امالى (مفید) ص 52،جلد 14                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         



جمعه 1394/05/23
ن : برگی از دفتر نظر شما

گفتگو از مرگ انسانیت است...






...صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
.
.
.
.
در دنیایی که حیوانات خانگی تختخواب دارند،
انسانیت مرده است که،
کودکی در خیابان...


پنجشنبه 1394/05/22
ن : برگی از دفتر نظر شما

من اینجا مسافرم...



جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی

ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می

شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.


سه شنبه 1394/05/20
ن : برگی از دفتر نظر شما

آیا این مرد دیوانه است، یا مردم شهر ما؟...



راوی میگوید:

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچهٔ بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبهٔ خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: 

چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند ، از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت: 

«مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟»

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد!

دوباره از او پرسیدم:

قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای برایم تعریف کن ..

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.

با آستینِ لباسش آبی را که از دهانش شره کرده بود پاک کرد و گفت:

 قشنگترین چیزی که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:

چرا به نظر تو زشت بود؟

مگر مراسم خاکسپاری ، بدون گریه هم میشود؟

جواب داد:

«مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است ، یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟



دوشنبه 1394/05/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

فجر صادق...



در پست قبلی که به بهانه ی شهادت امام جعفرصادق (علیه السلام)، بود حدیث معروف امام (علیه السلام) درباره ی نماز رو انتخاب کردم. ایشان (علیه السلام) فرموده اند: "آنان که نماز را کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید."

این حدیث شریف از معروف ترین روایاتیه که تاکید فراوانی بر بجا آوردن نماز داره و به وضوح نشون میده که کوچک شمارنده ی آن، از چه نعمت و موهبت بزرگی محروم خواهد شد حالا چه رسد به کسی که تارک اونه... پس در یک جمع بندی میشه گفت از بین عبادات و واجبات، نماز خواندن از اهمیت بسیار بالایی برخورداره و نباید به هیچ قیمت و بهانه ای ترک بشه و زمین گذاشته بشه.
بعد از نوشتن این حدیث شریف، حدیث دیگه ای از امام صادق علیه السلام به ذهنم اومد که اون هم به نوعی درباره ی نمازه. ایشان (علیه السلام) میفرمایند:

"لا تَنظُروا إِلى كَثرَةِ صَلاتِهِم وَ صَومِهِم وَ كَثرَةِ الحَجِّ و َالمَعروفِ و َطَنطَنَتِهِم بِاللَّیلِ، و َلكِنِ انظُروا إِلى صِدقِ الحَدیثِ و َأَداءِ الامانَةِ"

به زیادى نماز و روزه و حج و احسان و مناجات شبانه مردم نگاه نكنید، بلكه به راستگویى و امانتدارى آنها توجه كنید.

امام( علیه السلام) دراین حدیث از زاویه ای دیگه به موضوع پرداختن.
یک مقدمه بگم و اون اینه که کسانی که به علومی چون حدیث و اصول، مسلط هستند، خوب میدونند که برخی احادیث برخی دیگه رو اصطلاحا تخصیص میزنن یا مقید میکنن و یا موضوعش رو تاکید میکنن و یا...
من نه متخصص علم حدیث هستم و نه به علم اصول تسلط چندانی دارم اما با اندک سوادی که دارم و با کنار هم قرار دادن این دو حدیث شریف، میتونم اینطور استدلال کنم که در مقایسه ی این دو حدیث و جمع آن دو، آنچه رتبه ی بالاتری پیدا کرده، راستگویی و امانتداریه. پس در دین ما راستگویی و امانتداری، از جایگاه بسیار بالایی برخورداره به نحوی که حتی نماز با اون اهمیت زیادش، نمیتونه مورد توجه واقع بشه مگر اینکه در کنار صداقت و امانتداری باشه و این برای ما مسلمانان تکلیف سازه از این جهت که در کنار اهمیت دادن به عباداتی چون نماز، ضروریه که توجه کافی به ابعاد دیگه ی زندگی از جمله رفتارهای جمعیمون داشته باشیم و مراقب باشیم با عدم صداقت و نیز عدم ادای امانات، عبادات خود رو بی اثر نکنیم.
ان شاءالله



دوشنبه 1394/05/19
ن : برگی از دفتر نظر شما

و این آخرین سخنی بود که از آن امام (علیه السلام) شنیده شد...



لباس قیراندود شب، مدینه را در برگرفته و سکوتی مبهم بر شهر سایه افکنده است. در آن شب زنی تنها، نگران و شتابان در کوچه پس کوچه های شهر به پیش می رود. بر در چند خانه می کوبد و پس از لختی درنگ و رساندن پیام خویش دوباره با همان حال راهش را در پیش می گیرد.

اینک او ماموریت اش را به پایان رسانده وشتابان به خانه برمی گردد، خانه ای که از در و دیوار آن غبار غم می بارد. در سایه روشن اتاقی محقر بستری به چشم می خورد. خدایا! او جعفربن محمد (علیه السلام)  است که این چنین در بستر افتاده است. در تبی شدید می سوزد و چهره اش به زردی گراییده است. آن زن به اتاق واردمی شود و به بالین همسرخویش می رود. اشک در چشمانش حلقه زده است. با صدایی بغض آلود رو به همسرش کرده می گوید: مولای من همه آنان را که فرموده بودید از پیغام شما آگاه کردم.

چند دقیقه بعد فرزندان و نزدیکترین یاران امام (علیه السلام) بر گرد بستر او جمع می شوند، لحظات بسختی می گذرند و آرامشی تلخ و جانکاه بر آن محفل حکمفرماست. در این هنگام امام (علیه السلام) چشمان تبدارش رابسختی می گشاید و آخرین نگاهش را متوجه جمع می سازد. همه منتظرند که آخرین وصایای امامشان را بشنوند، لبان حضرت (علیه السلام) آرام آرام گشوده می شوند و با آخرین توانی که برایشان مانده است این کلام را به زبان جاری می سازند:

«آنان که نمازرا کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید.»

و این آخرین سخنی بود که از آن امام شنیده شد.



یکشنبه 1394/05/18
ن : برگی از دفتر نظر شما

چرا صدایتان در نیامد؟!...



همین چند روز پیش ، " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا " پرستار بچه ‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید " یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا " ! می ‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی ‌‌‌آورید . ببینید ، ما توافق کردیم که ماهی سی ‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست ؟

- چهل روبل

نه من یادداشت کرده‌ ‌‌‌ام ، من همیشه به پرستار بچه ‌‌هایم سی روبل می ‌‌‌دهم . حالا به من توجه کنید
شما دو ماه برای من کار کردید

- دو ماه و پنج روز

دقیقاً دو ماه ، من یادداشت کرده ‌‌‌ام . که می شود شصت روبل . البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد . همان طور که می دانید یکشنبه‌‌‌ ها مواظب " کولیا " نبودید و برای قدم زدن بیرون می ‌‌رفتید

سه تعطیلی ... " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا " از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین ‌‌های لباسش بازی می‌ ‌‌کرد ولی صدایش در نمی ‌‌‌آمد

سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می ‌‌‌گذاریم کنار . " کولیا " چهار روز مریض بود آن روز ها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب " وانیا " بودید فقط " وانیا " و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ‌‌‌ها باشید .

دوازده و هفت می شود نوزده . تفریق کنید . آن مرخصی‌ ‌‌ها ؛ آهان ، چهل و یک‌ ‌روبل ، درسته ؟

چشم چپ " یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا " قرمز و پر از اشک شده بود . چانه‌ ‌‌اش می ‌‌لرزید . شروع کرد به سرفه کردن ‌‌‌‌های عصبی . دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت

و بعد ، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید . دو روبل کسر کنید
فنجان قدیمی ‌‌‌تر از این حرف ‌‌‌ها بود ، ارثیه بود ، امّا کاری به این موضوع نداریم . قرار است به همه حساب ‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم

موارد دیگر : بخاطر بی ‌‌‌‌مبالاتی شما " کولیا " از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد . 10 تا کسر کنید . همچنین بی ‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش ‌‌‌های " وانیا " فرار کند شما می ‌‌بایست چشم‌‌ هایتان را خوب باز می ‌‌‌‌کردید . برای این کار مواجب خوبی می‌ ‌‌گیرید
پس پنج تا دیگر کم می‌ ‌کنیم
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...

" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا " نجواکنان گفت : من نگرفتم

امّا من یادداشت کرده‌‌‌ ام

- خیلی خوب شما ، شاید …

از چهل و یک بیست و هفت تا برداریم ، چهارده تا باقی می ‌‌‌ماند

چشم‌ ‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می ‌‌‌درخشید . طفلک بیچاره !

- من فقط مقدار کمی گرفتم

در حالی که صدایش می‌ ‌‌لرزید ادامه داد : من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر . دیدی حالا چطور شد ؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم . سه تا از چهارده تا به کنار ، می ‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا ، این هم پول شما سه ‌‌‌تا ، سه‌ ‌‌تا ، سه ‌‌‌تا ... یکی و یکی

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت
به آهستگی گفت : متشکرم !

جا خوردم ، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق

پرسیدم : چرا گفتی متشکرم ؟
به خاطر پول

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌ ‌گذارم ؟ دارم پولت را می ‌‌‌خورم ؟ تنها چیزی می‌ ‌‌توانی بگویی این است که متشکرم ؟

- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند

آن‌‌ ها به شما چیزی ندادند ! خیلی خوب ، تعجب هم ندارد . من داشتم به شما حقه می ‌‌زدم ، یک حقه ‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌ ‌‌‌دهم . همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده

ممکن است کسی این قدر نادان باشد ؟ چرا اعتراض نکردید ؟ چرا صدایتان در نیامد ؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد ؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله ، ممکن است

بخاطر بازی بی ‌‌رحمانه ‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس ، گفت : متشکرم !

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می شود زورگو بود

اثری از: آنتوان چخوف


پنجشنبه 1394/05/15
ن : برگی از دفتر نظر شما

تلنگر...





پنجشنبه 1394/05/15
ن : برگی از دفتر نظر شما

کین دولت و ملک میرود دست به دست...



فقیری وارسته و آزاده در گوشه ای نشسته بود که پادشاهی از کنار او گذشت اما فقیر اعتنایی به او نکرد و از جا برنخاست. پادشاه از این رفتار او عصبانی شد و وزیر را به نزد او فرستاد. وزیر گفت ای مرد چرا با دیدن پادشاه از جا بلند نشدی و او را احترام نکردی؟ فقیر گفت: به پادشاه بگو از کسی توقع احترام و تعظیم داشته باش که از تو توقع نعمت دارد! وانگهی شاهان برای نگهبانی از ملت هستند ولی ملت برای اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

گوسپند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت او است

یکی امروز کامران بینی

دیگری را دل از مجاهده ریش

روزکی چند باش تا بخورد

خاک مغز سر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاست

چون قضای نوشته آمد پیش

گر کسی خاک مرده باز کند

ننماید توانگر و درویش


پادشاه سخن آن فقیر وارسته را پسندید و گفت: چیزی از من بخواه

فقیر گفت: خواسته ام این است که بار دیگر مرا زحمت ندهی

پادشاه گفت: مرا نصیحتی کن

مرد فقیر گفت:


دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کین دولت و ملک می رود دست به دست





( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]