تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

دوشنبه 1394/09/9
ن : برگی از دفتر نظرات

کربلا ما را بخوان با بوی هل من ناصرت/ در بیابان های نامعلوم دنیا مانده ایم...



یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

(سوره مبارکه ی صف، آیه ی شریفه ی 8)

می خواهند نور خدا را به دهانهایشان خاموش کنند
ولی خدا کامل کننده ، نورخویش است ،
اگر چه کافران را ناخوش آید.



هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ

(سوره مبارکه صف آیه ی شریفه ی 9)
(سوره مبارکه ی توبه آیه ی شریفه ی 33)


اوست آن خدایی که پیامبر خود را همراه با هدایت و دین راستین بفرستاد
تا او را بر همه ادیان پیروز گرداند ، هر چند مشرکان را ناخوش آید.



یکشنبه 1394/09/8
ن : برگی از دفتر نظرات

از امام علی علیه السلام...



امام علی علیه السلام:
...دنیا براى اقامت دائم شما آفریده نشده،
بلكه گذرگاهى ساخته شده
تا از آن براى
خانه ابدى زاد و توشه اى فراهم آورید.
پس براى كوچ از دنیا عجله كنید،

و مركب ها را براى جدایى از آن آماده سازید.
.
.
.

اهل بصیرت کسی است که
بشنود
و بیندیشد،
بنگرد
و ببیند
و از حوادث عبرت گیرد





جمعه 1394/09/6
ن : برگی از دفتر نظرات

متن نامه‌ حضرت امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه در زمان حیاتشان به آقای گورباچف...



جناب آقای گورباچف صدر هیأت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی!

 با امید خوشبختی و سعادت برای شما و ملت شوروی 

ازآنجا كه پس از روی كار آمدن شما چنین احساس می شود كه جنابعالی در تحلیل حوادث سیاسی جهان خصوصاً در رابطه با مسائل شوروی در دور جدیدی از بازنگری وتحول و برخورد قرار گرفته اید و جسارت و گستاخی شما در برخورد با واقعیات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلی حاكم بر جهان گردد، لازم دیدم نكاتی را یادآور شوم هر چند ممكن است حیطه تفكر و تصمیمات جدید شما تنها روشی برای حل معضلات حزبی و در كنار آن حل پاره ای از مشكلات مردمتان باشد ولی به همین اندازه هم شهامت تجدید نظر در مورد مكتبی كه سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی نموده بود،قابل ستایش است و اگر به فراتر از این مقدار فكر می كنید اولین مساله ای كه مطمئناًً باعث موفقیت شما خواهد شد این است سیاست اسلاف خود دایر بر خدازدایی و دین زدایی از جامعه كه تحقیقا بزرگترین و بالا ترین ضربه را برپیكر مردم كشور شوروی وارد كرده است، تجدید نظر نمایید و بدانید كه برخوردواقعی با قضایای جهان جز از این طریق میسر نیست. البته ممكن است از شیوه های ناصحیح و عملكردهای غلط قدرتمندان پیشین كمونیسم در زمینه اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید؛ ولی حقیقت جای دیگری است. شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گره های كور اقتصادی سوسیالیسم و كمونیسم را با پناه بردن به كانون سرمایه داری غرب حل كنید نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نكرده اید كه دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران كنند. چرا كه امروز اگرماركسیسم در روش های اقتصادی و اجتماعی به بن بست رسیده است دنیای غرب هم در همین مسائل – البته به شكل دیگر- و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است.

 جناب آقای گورباچف! باید به حقیقت رو آورد؛ مشكل اصلی كشور شما مسأله مالكیت واقتصاد و آزادی نیست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست، همان مشكلی كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشیده و یا خواهد كشید. مشكل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.

 جناب آقای گورباچف! 

برای همه روشن است كه از این پس كمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان جستجو كرد، چرا كه ماركسیسم جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست چرا كه مكتبی است مادی و با مادیت نمی توان بشریت را از بحران عدم اعتقادبه معنویت كه اساسی ترین درد جامعه بشری در غرب و شرق است، به در آورد.

 حضرت آقای گورباچف! ممكن است شما اثباتا در بعضی جهات به ماركسیسم پشت نكرده باشید و از این پس هم در مصاحبه ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابرازكنید، ولی خود می دانید كه ثبوتاً این گونه نیست. رهبر چین اولین ضربه رابه كمونیسم زد و شما دومین و علی الظاهر آخرین ضربه را بر پیكر آن نواختید. امروز دیگر چیزی با نام كمونیسم در جهان نداریم ولی از شما جداً می خواهم كه در شكستن دیوارهای خیالات ماركسیسم، گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید. امیدوارم افتخار واقعی این مطلب را پیدا كنید كه آخرین لایه های پوسیده هفتاد سال كژی جهان كمونیسم را از چهره تاریخ و كشور خود بزدایید. امروز دیگردولت های همسو با شما كه دلشان برای وطنشان و مردمشان می طپد،هرگز حاضر نخواهند شد بیش از این منافع زیرزمینی و رو زمینی كشورشان رابرای اثبات موفقیت كمونیسم كه صدای شكستن استخوان هایش هم به گوش فرزندانشان رسیده است، مصرف كنند. آقای گورباچف! وقتی از گلدسته های مساجدبعضی از جمهوری های شما پس از هفتاد سال بانك الله اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم به گوش رسید تمامی طرفداران اسلام ناب محمدی (ص) را از شوق به گریه انداخت؛ لذا لازم دانستم این  موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار دیگر به دو جهان بینی مادی و الهی بیندیشید. مادیون معیار شناخت در جهان بینی خود را حس دانسته و چیزی كه محسوس نباشد،از قلمرو علم بیرون می دانند و هستی را همتای ماده دانسته و چیزی را كه ماده ندارد، موجود نمی دانند. ظاهراً جهان غیب مانند وجود خداوند تعالی ووحی و نبوت و قیامت را یكسره افسانه می دانند. در حالی كه معیار شناخت درجهان بینی الهی اعم از حس و عقل می باشد و چیزی كه معقول باشد، داخل درقلمرو علم می باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستی اعم از غیب و شهادت است وچیزی كه ماده ندارد می تواند موجود باشد و همانطور كه موجود مادی به مجرداستناد دارد، شناخت حسی نیز به شناخت عقلی متكی است. قرآن مجید اساس تفكرمادی را نقد می كند و به آنان كه بر این پندارند كه خدا نیست وگرنه دیده میشد (لن نومن لك حتی نری الله جهره) می فرماید: (لا تدركه الابصار و هویدرك الابصار و هو اللطیف الخبیر). از قرآن عزیز و كریم و استدلالات آن درموارد وحی و نبوت و قیامت بگذریم كه از نظر شما اول بحث است. اصولاً میل نداشتیم شما را در پیچ و تاب مسائل فلاسفه اسلامی بیندازیم. فقط به یكی دومثال ساده و فطری و وجدانی كه سیاسیون هم می توانند از آن بهره ببرند بسنده می كنیم: این از بدیهیات است كه ماده و جسم هرچه باشد از خود بی خبر است. یك مجسمه سنگی یا مجسمه مادی انسان هر طرف آن از طرف دیگرش محجوب است، درصورتی كه به عیان می بینیم كه انسان و حیوان از همه اطراف خود آگاه است؛ میداند كجاست، در محیطش چه می گذرد، در جهان چه غوغایی است. 

پس در حیوان و انسان چیز دیگری است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است وبا مردن ماده نمی میرند و باقی است. انسان در فطرت خود هر كمالی را بطورمطلق می خواهد و شما خوب می دانید كه انسان می خواهد قدرت مطلق جهان باشد وبه هیچ قدرتی كه ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختیار داشته باشدو گفته شود جهان دیگری هم هست فطرتاً مایل است آن جهان را هم در اختیارداشته باشد.

 انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتاً مایل است آن علوم را هم بیاموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی دل به آن ببندد؛ آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهیم گرچه خود ندانیم. انسان می خواهد به حق مطلق برسد تا فانی در خدا شود. اصولاً اشتیاق به زندگی ابدی در نهاد هر انسانی نشانه وجود جهان جاوید و مصون از مرگ است. اگر جنابعالی میل داشته باشید در این زمینه ها تحقیق كنید می توانید دستور دهید كه صاحبان این گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب، در این زمینه ها به نوشته های فارابی و بوعلی سینا (رحمت الله علیهما) در حكمت مشاء مراجعه كنند تاروشن شود كه قانون علیت و معلولیت كه هر گونه شناختی بر آن استوار است،معقول است نه محسوس، و ادراك معانی كلی و نیز قوانین كلی كه هرگونه استدلال بر آن تكیه دارد معقول است نه محسوس و نیز به كتاب های سهروردی (رحمت الله علیه) در حكمت اشراق مراجعه نموده و برای جنابعالی مشخص كنند كه جسم هرموجود مادی دیگر، به نور صرف كه منزه از حس می باشد نیازمند است و ادراك شهودی ذات انسان از حقیقت خویش مبرا از پدیده حسی است و از اساتید بزرگ بخواهید تا به حكمت متعالیه صدر المتألهین (رضوان الله تعالی علیه و حشره الله مع النبیین و الصالحین) مراجعه نمایند تا معلوم گردد كه حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده و هرگونه اندیشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد. دیگر شما را خسته نمی كنم و از كتب عرفا و بخصوص محی الدین بن عربی نام نمی برم كه اگر خواستید از مباحث این بزرگ مرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را كه در این گونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید تا پس از چند سالی با توكل به خدا از عمق لطیف باریكتر از موی منازل معرفت آگاه گردند كه بدون این سفر آگاهی از آن امكان ندارد. 

 

جناب آقای گورباچف! 

اكنون بعد از ذكر این مسائل و مقدمات از شما می خواهم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص كنید و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، كه به جهت ارزش های والا و جهان شمول اسلام است كه می تواند وسیله راحتی و نجات همه ملت ها باشد و گره مشكلات اساسی بشریت را باز نماید. نگرش جدی به اسلام ممكن است شما را برای همیشه از مساله افغانستان و مسائلی از این قبیل درجهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته وهمیشه خود را در سرنوشت آنان شریك می دانیم. با آزادی نسبی مراسم مذهبی دربعضی از جمهوری های شوروی، نشان دادید كه دیگر این گونه فكر نمی كنید كه مذهب مخدر جامعه است. راستی مذهبی كه ایران را در مقابل ابر قدرت ها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است؟! آیا مذهبی كه طالب اجرای عدالت درجهان و خواهان آزادی انسان از قیود مادی و معنوی است مخدر جامعه است؟! آری مذهبی كه وسیله شود تا سرمایه های مادی و معنوی كشورهای اسلامی و غیر اسلامی در اختیارابر قدرت ها و قدرت ها قرار گیرد و بر سر مردم فریاد كشد كه دین از سیاست جداست، مخدر جامعه است. ولی این دیگر مذهب واقعی نیست بلكه مذهبی است كه مردم ما آن را مذهب آمریكایی می نامند. در خاتمه صریحاً اعلام می كنم كه جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگ ترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی می تواند خلا اعتقادی نظام شما را پر نماید و در هر صورت كشور ماهمچون گذشته به حسن همجواری و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم میشمارد. 

و السلام علی من اتبع الهدی 

روح الله الموسوی الخمینی

(درج شده در: وبلاگ دکترمهدی کوچک زاده)



پنجشنبه 1394/09/5
ن : برگی از دفتر نظرات

من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو...



عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو

کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو

گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار

بی‌کس و بی‌خان و بی‌مانت کنم نیکو شنو

تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن

من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو

چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو

من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو

گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد

آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو

ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر

من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو

تو به دست من چو مرغی مرده‌ای وقت شکار

من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو

بر سر گنجی چو ماری خفته‌ای ای پاسبان

همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو

ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش

چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو

بر گلویت تیغ‌ها را دست نی و زخم نی

گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو

دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی

تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو

من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود

تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو

هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن

تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو

شعر از مولانا



چهارشنبه 1394/09/4
ن : برگی از دفتر نظرات

که یا ز پاى درآییم یا ادامه دهیم...



خوشا که خط عبور تو را ادامه دهیم،
شعاع چشم تو را تا خدا ادامه دهیم

دوباره خواب شب شوم را بیاشوییم
به رغم خوف و خطر، جاده را ادامه دهیم

بیا به سنت پیشینیان کمر بندیم
که یا ز پاى درآییم یا ادامه دهیم

شکستْ کشتی دریادلان اگر در موج
از آن کرانه که ماندند ما ادامه دهیم

اگر ز مرز زمین و زمان فرا رفتی
تو را در آن سوی جغرافیا ادامه دهیم

اگر چه عکس تو در قاب تنگ دیده شکست
تو را به وسعت آیینه‌ها ادامه دهیم

تو آن قصیده‌ی شیواى ناتمامی، کاش
به شیوه‌اى که بشاید تو را ادامه دهیم



دوشنبه 1394/09/2
ن : برگی از دفتر نظرات

مراقب قضاوتهایمان باشیم...



پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود
اما وقتیکه بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده
و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده
به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود
به وی گفت:پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟؟؟

پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود...


شنبه 1394/08/30
ن : برگی از دفتر نظرات

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند...



خدا را سپاس که عمر را در خواندن و نوشتن گذراندم که

بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی و نجات ملتم می‌دانستم

و اگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی و نویسندگی

است و من از هجده سالگی کارم این هر دو..

و حماسه‌ام این که، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه

را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم

و قلمم همیشه در میان من و مردم در کار بود و جز دل‌ام یا دماغ‌ام

کسی و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر

مقتدرتر از خودم متکبرترین و در برابر ضعیف‌تر از خودم متواضع‌ترین بودم...


عاشقی یک شب است و پریشانی هزارشب،

اما من

هزارشب است پشیمانم که چرا یک شب

عاشقی نکرده ام!...

.

.

.

حکومت با زکاوت کاخ میسازد

و کاخ سازی اش را در مسجد توجیه میکند...


خدایا همواره تو را سپاس می گذارم ،

که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر  می روم

و بیشتر رنج می برم ،

آنها که باید مرا بنوازند ، می زنند ،

آنها که بایدهمگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند،

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ،

تقویتم کنند،امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ،

نومیدم می کنند ،متهمم می کنند، تا...


(دکتر علی شریعتی)



سه شنبه 1394/08/26
ن : برگی از دفتر نظرات

باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست...





باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست

از ما که سقفمان شده است آسمان، بپرس





شنبه 1394/08/23
ن : برگی از دفتر نظرات

برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!...



حسن رحیم پور ازغدی:
برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!






جمعه 1394/08/22
ن : برگی از دفتر نظرات

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش...



ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

بازآید و از کلبه احزان به درآیی



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کاش اجازه بدیم تا دخترگل فروش، فقط گل بفروشه!...





امروز غروب موقع برگشتن به خونه، از پنجره ی اتوبوس داشتم بیرون و نگاه میکردم و در همون حال فکرای مختلفی هم تو ذهنم میومد و میرفت به طوری که چشمم باز بود ولی واقعا چیزی رو نمیدیدم و انگار ترافیک مغزم بیشتر از ترافیک بیرون اتوبوس بود... خلاصه به چراغ قرمز رسیدیم و اتوبوس کامل ایستاد... چشمم افتاد به دخترنوجوان و زیبایی که اونور خیابون داشت گل میفروخت یه مدتی نگاه ازش برنداشتم نمیدونم چرا من بجای اون دختر سردم شد و یه لحظه آرزو کردم که خداکنه زودتر همه ی گلها رو بفروشه و بره خونه ش البته اگه خونه ای داشته باشه ولی تو اون مدتی که من نگاش میکردم حتی یک نفر هم شیشه ی ماشینش رو پایین نداد تا گلی بخره و همه بی تفاوت میگذشتن. با دیدن اینهمه بی تفاوتی فکرای قبلی از ذهنم کنار رفت و فکرای جدیدی اومد تو ذهنم مثلا با خودم میگفتم چه آدمایی تو اون ماشینا نشستن! مگه یه گل چنده که حتی یکیشون حاضر به خریدنش نیستن تا این دختر کارش تموم بشه و بره خونه! چرا کسی قدر گل رو نمیدونه؟ چرا کسی گل نمیخره؟... تو همین فکرا بودم که یه ماشین کنار دختر توقف کرد و آقای راننده مثل اینکه تصمیم داشته باشه گلی بخره شیشه رو پایین داد و یه حرفایی به دخترگل فروش زد خیلی خوشحال شدم گفتم بالاخره  یه انسان باوجدان یا حداقل یه انسان گل دوست که قدر گل رو میدونه پیدا شد اما این خوشحالیم زیاد دوام نیاورد و دیدم  دخترنوجوان که گویا از حرفای بی ربط اون آقای راننده عصبانی شده بود چنتا شاخه گل به اطراف پرتاب کرد و رفت تو پیاده رو و نشست کنار درب یه مغازه... چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد و دختر از نگاهم خارج شد...
فکرایی که بعد از دیدن این صحنه، اومد تو ذهنم کلی با فکرای قبلیم فرق داشت. کلی خودم و سرزنش کردم که چرا آدمایی رو که گل نمی خریدن رو زیرسؤال بردم و ازشون ایراد گرفتم! و صفاتی مثل بی تفاوت و غیره به اونا دادم! اگه قراره بین بی تفاوتی و بی شرمی یکی رو انتخاب کنی مسلماً...
اگه قراره نه قدر گل رو بدونی و نه قدر گل فروش رو، کاش هیچوقت هیچ شیشه ی اتومبیلی به روی هیچ گل فروشی باز نشه!...
کاش اگه نمیتونیم مشکلی رو از دوش کسی برداریم لااقل مشکل بزرگتری رو به اون تحمیل نکنیم!...
کاش اجازه بدیم تا دختر گل فروش، فقط گل بفروشه!...



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کوشش بیهوده به از خفتگی...



بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همی‌گفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی می‌کند

دست را در هر گیاهی می‌زند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی می‌زند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره می‌تراش و می‌خراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحب‌سر بود

هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست



پنجشنبه 1394/08/14
ن : برگی از دفتر نظرات

شعر دیگری از استاد اخلاقم...



که با صدای دلنشین و گرم خود
سر کلاس برامون میخونه
و با شنیدنش
برای لحظاتی احساس میکنم فضا امنه
مأمنی از جنس آغوش مادرم
و خانه ی پدری ام
و پاکی کودکی ام
و به یاد میارم هر آنچه فراموشم شده
و نزدیک میشم
به خدایی که در همین نزدیکیه
و سر همون جلسه
قول میدم دیگه ازش دور نشم
و باز کلاسی دیگه
و باز قولی دیگه
و او
از همین نزدیک
و خیلی نزدیکتر
تو گوشم میخونه:
قولای تو رو دوست دارم
هر وقت دوست داشتی بیا به من سری بزن
من همیشه منتظرتم...
.
.
.

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند




چهارشنبه 1394/08/13
ن : برگی از دفتر نظرات

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود...



یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود



شنبه 1394/08/9
ن : برگی از دفتر نظرات

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...





این روزها، بوی فراموشی می‌آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی‌داند که عزت،
چه بهایی داده است، که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم...
راه را گم کــردیم،
آتش سرد شدیم،
از وفا طرد شدیم،
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...

♥●•٠·˙
کوچه‌هایمان را به نامشان کردیم
که هرگاه آدرس منزلمان را می‌دهیم،
بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می‌رسیم!


پنجشنبه 1394/08/7
ن : برگی از دفتر نظرات

علت دوری ما چیست برایم بنویس...



معنی فاصله ها چیست برایم بنویس

درد این واژه سرا چیست برایم بنویس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای

علت دوری ما چیست برایم بنویس

همه جا غرق دعا میشوم از آمدنت

معنی اشک و دعا چیست برایم بنویس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..

معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصیده آقا

مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس

دست من را تو نگیری به زمین می افتم

حکمت دست شما چیست برایم بنویس

تو برایم بنویسی به یقین میفهمم

حرمت خون خدا چیست... برایم بنویس

 مهرشاد واحدی



دوشنبه 1394/08/4
ن : برگی از دفتر نظرات

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...



من را به جرم عاشقی یار می برند

با این تن پر از تبِ بیمار می برند

این روزگار عجب بی حیا شده است

آل رسول را سر بازار می برند

رفتار می کنند به طرزی که گوئیا

در خیل مسلمین صف کفار می برند

زهر جفا نشد به خدا قاتلم که من

دیدم که عمه را چه به آزار می برند

با ضربه پیاپی سیلی به دختران

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...


(مهدی رحمان دوست)



یکشنبه 1394/08/3
ن : برگی از دفتر نظرات

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید...



نام جانبخش تو چون بر دهنم می‌آید
عطر فردوس برین از سخنم می‌آید

زمزم اشک ز چشم تر من می‌جوشد

نام شیرین تو چون بر دهنم می‌آید

ای مسیحا دم عالم ز نسیم مهرت

روح ایمان و یقین بر بدنم می‌آید

همچو جان سخت گرانقدر و عزیز است مرا

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید


دل نشسته است به سوگ و به عزایت شب و روز

ناله و گریه ز بیت‌الحزنم می‌آید

از شرار غم تو سوختم اما شادم

که به سویت خبر سوختنم می‌آید

گر پس ازمرگ ببویند مرا در دل خاک

نکهت مهر حسین از کفنم می‌آید

گرچه خارم چو «وفایی» ولی از لطف حسین

روز محشر خبر گل شدنم می‌آید

شاعر:سید هاشم وفایی


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود...



صحرای کربلا به وسعت تاریخ است
و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود.
اگر مرد میدان صداقتی،
نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این‌گونه است یا خیر!...
آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند...
و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند
تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟
و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده‌اند
که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشند؟...

فاین تذهبون؟
اگر صراط مستقیم می‌جویی بیا،
از این مستقیم‌تر راهی وجود ندارد: حُبّ حسین(علیه السلام)
آری کربلا از زمان و مکان بیرون است
و اگر تو می‌خواهی که به کربلا برسی،
باید از خود و بستگی‌هایت
از سنگینی‌ها و ماندن‌ها گذر کنی...

(از سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی)


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ...



یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
اى نفس مطمئنّه،

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً

به سوى پروردگار خویش بازگرد در حالى كه تو از او خشنود و او از تو خشنود است

فَادْخُلِی فِی عِبَادِی

پس در میان بندگان من درآى

وَادْخُلِی جَنَّتِی

و در بهشت من داخل شو



شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

هیهات منّا الذّلة...




همه حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن دم با توست

من از این جزر و مد سینه زنانت خواندم
ماه من شورش شبهای محرم با توست

دشمن از ترس نگاهت مژه بر هم نزند
غضب آلوده ای و خشم خدا هم با توست

با حضورت حرم آل علی آرام است
تا زمانی که در این معرکه پرچم با توست

علقمه زیر شتاب نفست میسوزد
وعده ای داده ای و چشمه زمزم با توست

خرد شد ریخت به پایت همه هست حسین
قد بر افراشتن این کمر خم با توست

هیچکس مثل تو از وعده ی خود آب نشد
مشک شد پاره و تنها غم عالم با توست

 (شعر از: علیرضا لک)



پنجشنبه 1394/07/30
ن : برگی از دفتر نظرات

همه آنها که جهاد را تنها در توانستن می فهمند...



...او (امام حسین علیه السلام) فرزند خانواده ای است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است . . . آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود و حسین «وارث آدم » - که به بنی آدم زیستن داد - و «وارث پیامبران بزرگ » - که به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.

(دکترعلی شریعتی)


دوشنبه 1394/07/27
ن : برگی از دفتر نظرات

تا شهادت...





... و پرواز خونین شما به سوی آسمان
چه زیبا تفسیر وسع انسان است
در لایکلف الله نفسا الا وسعها



جمعه 1394/07/24
ن : برگی از دفتر نظرات

بر فراز نی...



زندگی به خون وابسته است
و پیکر تاریخ  بی خون خدا مرده ای بیش نیست
و سر مبارک امام شهید بر فراز نی،
رمزی است میان خدا و عشاق؛
یعنی که این است بهای دیندار...

(از شهید آوینی)



چهارشنبه 1394/07/22
ن : برگی از دفتر نظرات

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ...



اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ
عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


یکشنبه 1394/07/19
ن : برگی از دفتر نظرات

این ها صدای اسلام نیست!...



بسم الله الرحمن الرحیم

منِ(نوعی) یک مسلمانم و با افتخار در کشوری اسلامی زندگی میکنم. هر روز صبح بسم الله الرحمن الرحیم میگم و با توکل به خدا زندگی رو از سر میگیرم و طبیعی ترین نیتم اینه که رفتارهایی رو که امروز تصمیم دارم انجام بدم باید به اسلامی ترین شکلِ ممکن باشه مثلا باعث آزار کسی نشم، دروغ نگم، غیبت نکنم، به هیچ کس تهمت نزنم، در زندگی خصوصی کسی تجسس نکنم، به آزادی های انسانی و حقوق کسی لطمه نزنم، دزدی نکنم، اگه موقعیت و شرایطش مهیا بود امر به معروف و نهی از منکر کنم و خلاصه حتی الامکان گناه نکنم...

تا اینجاش خوب بود...

و اما در ادامه...

گوشی تلفن همراهم و تا شب چند بار چک میکنم تا ببینم کسی که ازم دوره، پیامی داده یا نه؟ ولی در کنار پیام های دوست داشتنی اون، از خودِ صبح تا شب یک عالمه پیام دیگه برام میاد که از منشا و دلیل خیلی هاش سر در نمیارم یا حداقلش اینه که سعی میکنم سردر نیارم! تا کم تر اذیت بشم! پیامهایی با این جملات:

زیباچهره،شاد،باهوش... شجاع هم هستی؟ پس اسمت با ه شروع میشه!حرف اول اسمت رو بفرست و شخصیت پنهانت رو بشناس!!!

فرصتی استثنایی...عدد 9 رو بفرست تا با بازیگران و خوانندگان محبوب خود در یک رستوران مجلل عکس سلفی بندازی و نهار بخوری!!!

عدد 8 رو بفرست تا بگم چطور میتونی تو مهمونی بدرخشی و عشوه گری کنی!!!

عدد 1 رو بفرست تا بگم چطوری بش بفهمونی دوسش داری!!!

بگو مدل گوشیت چیه تا بگم چطور شخصیتی داری! 1-اپل! 2-سامسونگ! 3-...!!!

تمام هنرمندانی که دوس داری رو جمع کردیم  تا از زندگی خصوصیشون برات بگیم! عدد 4 رو بفرست!!!

حافظ رو که به شاخه نباتش قسم بدی حتما جوابت رو میگیری! نیت کن اسمتو بفرست تا مشکلت حل شه!!!

وووو چندین و چند پیامک!
که هم خوندنشون وقت من و میگیره و هم اینکه  اگه مستعد باشم کلی اثر نامطلوب روم میذاره و القاء کننده و ترویج کننده ی افکاری غریب! و غربی! هستن که بویی از اسلام از اونها به مشام نمیرسه!!! و اکثرشون مروج گناه و بی بند وباری و سطحی نگری و خرافات و غیره هستن و غالبا توهین به شعور مخاطب میکنن... خیلیاش رو نخونده حذف میکنم تا زیاد اذیت نشم!
از پیامکها بگذریم که این با تمام بزرگی و عمقش، از کوچیکترین جزء زندگی ایه که توقع دارم  اسلامی بودن رو توش ببینم...
.
.
.
وارد خیابون میشم خیابونی که انتظار میره اسلام در اون تجلی داشته باشه و میبینم عده ای با لباس مخصوص خونه و شاید بدتر از اون مخصوص اتاق خواب! و با چهره هایی زننده و بعضا مخوف! در حال عبور و مرور در اون هستن!... سعی میکنم چشمام رو به نقاط زیبا مثل انسانهای متین یا درختها و گلهای گوشه ی خیابون بدوزم تا زیاد اذیت نشم!
.
.
.
خدا نکنه امروز کار اداری داشته باشم یا یه کار بانکی یا یک داد و ستد! فقط در مواردی ناچیز، کارم اسلامی پیش میره و اگه اعتراضی کنم، به داشتن صفاتی مانند مرتجع یا بی عقل یا اغتشاش گر یا ضد قانون یا متوهمِ توطئه! محکوم میشم! اینجور جاهام  توقف چندانی نمیکنم تا زیاد اذیت نشم!
.
.
.
در محل تحصیلم که باید با اسوه های تمام و کمال دینداری رو به رو بشم، گاها رفتار های... میبینم و این بیشتر اذیتم میکنه چون با خودم میگم هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک!
.
.
.
غروب که دلخور و خسته میام خونه، تصمیم میگیرم تلویزیون رو روشن کنم و از اخبار روز خبردار بشم یا سریالی ببینم ولی چیزایی رو میشنوم و میبینم که... (بهتره وارد سیاست نشم! گرچه به نظر میرسه مادرِ تمام موارد گفته شده م، نوعی سیاسته)... خلاصه باز اذیت میشم!
.
.
.
شب با خودم فکر میکنم قرار بود اسلامی رفتار کنم ولی با تمام تلاشم یه جاهایی اجبارا و بخاطر شرایط تحمیل شده، یا سهوا و بخاطر تاثیرات نرم و جدی رفتارهای موجود در اطرافم، نتونستم اونطور که باید و شاید مسلمان باشم و حامی رفتار های دینی! و نیز فکر میکنم چه ظالمند کسانی که به بهانه ی آزاد بودن خودشون و برخوردار شدن از حقوقی که فقط قابل قبول خودشونه، باعث میشن آزادی عده ی بیشماری از بین بره و خیلی ها از حقوق مسلم و انسانی، محروم بمونن و  با خاطری اذیت شده، روز رو به شب برسونن.
.
.
.
اما با تمام اینها،
من نا امید نیستم.
من یک مسلمانم و با افتخار در کشوری اسلامی زندگی میکنم.
من یک مسلمانم و با تمام کم و کاستی ها به مسلمان بودن خودم می بالم.
من یک مسلمانم و رفتارهای مسلمین رو به پای اسلام نمی نمیذارم.


شنبه 1394/07/18
ن : برگی از دفتر نظرات

غافل از دنیا به‏ سپاس و ثنایت...



اللَّهُمَّ
فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ
رَاضِیَةً بِقَضَائِكَ
مُولَعَةً بِذِكْرِكَ وَ دُعَائِكَ
مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِكَ
مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِكَ وَ سَمَائِكَ
صَابِرَةً عَلَى نُزُولِ بَلائِكَ
[شَاكِرَةً لِفَوَاضِلِ نَعْمَائِكَ ذَاكِرَةً لِسَوَابِغِ آلائِكَ‏]
مُشْتَاقَةً إِلَى فَرْحَةِ لِقَائِكَ
مُتَزَوِّدَةً التَّقْوَى لِیَوْمِ جَزَائِكَ
مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِیَائِكَ
مُفَارِقَةً لِأَخْلاقِ أَعْدَائِكَ
مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْیَا بِحَمْدِكَ وَ ثَنَائِكَ

خدایا
قرار ده نفسم را آرام‏ در برابر تقدیرت،
خشنود به قضائت،
حریص به ذكر و دعایت،
عاشق به برگزیده‏ دوستانت،
محبوب در زمین و آسمانت،
شكیبا بر نزول بلایت،
سپاسگذار بر فزونى‏ نعمتهایت،
یادكننده كامل عطاهایت،
مشتاق به شادى دیدارت،
توشه برگیرنده تقوا براى روز پاداشت،
پیرو روشهاى اولیایت،
جداكننده از اخلاق دشمنانت،
غافل از دنیا به‏ سپاس و ثنایت

(بخش هایی از زیارت امین الله)


یکشنبه 1394/07/12
ن : برگی از دفتر نظرات

بگو در قربانگاه عشق چه خواستی از محبوبت...



...و تو در حالی که ایران من عزادار است از آب گل‌آلود ماهی میگیری.

...گاهی امنیت حرم امن الهی را زیر سوال می‌بری،

...گاهی به عرب و عجم ناسزا میگویی!

…گاهی راه میان‌بُر برای حج پیشنهاد میدهی و یاد فقیر و نیازمند و جهیزیه و انفاق میفتی!

خدای من خیلی قبل‌تر از تو به فکر فقرا بوده.. همان وقت که خمس را واجب کرد.. زکات را واجب کرد.. همان وقت که حج را بر مستطیع در طول عمرش، فقط یک بار واجب کرد.

تو دلت بیشتر از خدا شور بندگانش را می‌زند؟!

نمیدانم آن وقت که عده‌ای در دیسکوهای تایلند مَستند.. وقتی هزینه یک شب عروسی بعضی به اندازه بودجه یک وزارتخانه می شود.. وقتی هزینه سالانه جراحی بینی در ایران به 200 میلیارد می رسد و درست وقتی سالی یک میلیارد دلار پول بی‌زبان در ترکیه خرج خوش‌گذرانی ایرانی‌ها می شود،

آن وقت فریادهایت کجاست؟

نمیدانم چرا آمار مرگ‌ومیر در اثر اُوردوز پارتی‌های شبانه و مختلط پایتخت، تو را به فکر راه حل نمی‌اندازد؟

نمی دانم چرا قلاب بهانه‌گیری‌هایت فقط به پر وبال مذهب گیر می‌کند؟

به حکم کدام آیینی قضاوت کردی ایمان حاجیان را؟

آنان که که مستطیع می شوند، واجب خدا را برخود حرام نمی کنند.

تنها ریختن پول در جیب دشمن را تحریم میکنند.

…خرید سوغاتی سعودی را تحریم می‌کنند.

آن‌ها خوب میدانند خدا در جایی جز قلب محرومان نیست.

اما این را هم می‌فهمند که حج نمایش قدرت و وحدت مسلمانان است.

...این را می‌دانند که پیشنهاد راه میان‌بر برای حج از طرف کسانیست که به دنبال آسوده کردن خیال دشمن هستند! و...

.

.

.

حاجی بار سفر بسته ای؟!

این لباس احرام مبارکت باشد...

چه زیبا برپیکر روحت نشسته است!

اما از تو می خواهم که عاشقانه هایت با خدا را با ما هم تقسیم کنی که سخت محتاجیم...

حاجی ! دلت سرشار از شوق پریدن است...خوشا به احوالت...

دلم می خواهد به تو بگویم اگر آرام تو را از نزدیکیهای غدیر عبور دادند و نامی از آن به زبان نیامد ،غمگین نشو و غصه نخور،بغض سنگینت را به سختی فرو ببر...این قوم کثیف سالهاست مشغول این پلیدی هایند...

تو در آسمان مدینه و در آن فضای غریبانه ی مظلومیت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم)، غدیر را برای خودت تجسم کن و برای مظلومیت های تکرار شونده شیعه در تمام تاریخ ،آرام و بی صدا اشک بریز...

حاجی مواظب باش صدای گریه ات بلند نشود.گریه برای علی و فاطمه و حسن و حسین در شهر رسول الله جرم است و مجازات دارد.

اما به من بگو این اشک ها و این گریه های پر حرارت تو چه رازی داشت که لباس احرامت را معنای واقعی بخشید؟؟

چه سرّی در نجواها و ضجه های عاشقانه ات بود که فرشتگان کربلایی را به منا خواندی تا بالهای رحمتشان را برایت گشودند و سبکبار و همبال آنان پرکشیدی؟

لبیک تو در صحرای عرفات چقدر رنگ حسینی به خود گرفت که حسین وار پرکشیدی؟

عطر حسین در سایه جبل الرحمه چه خوش بر پیکرت نشست که حج را ناتمام رها کردی و با لبهای خشک و عطشان به دیدار محبوب شتافتی و تن عریانت چه حسین وار بر زمین ماند و مظلومانه و غریبانه ،نسل معاویه و یزید و شمر پیکر پاکت را لگدمال کردند.

بگو در قربانگاه عشق چه خواستی از محبوبت که هیچ قربانی دیگری جز خودت را نپذیرفت؟؟

آه... که این نسل نحس و شوم چه خوب ارثیه بزرگ اجدادشان را حفظ کرده و سینه به سینه به اینجا رسانده اند.آنها که می توانستند با چند قطره آب، زندگی را به هزاران نفر هدیه کنند، چگونه خبیثانه جلوی چشم لب تشنگان، با لئامت و پستی تمام آب سر می کشیدند و به حاجیان تشنه ای که نقش بر زمین بودند پوزخند می زدند .

آه... که "انسان لحظه ای نمی تواند خود را از این غم فارغ بداند"

می دانم که در صحرای عرفات اشکهای تمنایت برای ظهور مولایمان خاک مقدس آن زمین را سیراب کرده است.قبل از آنکه شهادت حسینی ات را از خدا بخواهی ،خواسته ای تا مولا هر چه زودتر از راه برسد و مقتدرانه زمین را از لوث وجود این نااهلان پاک کند.

به امید روزی که جایگاه غدیر را به باشکوه ترین نقطه تاریخ تبدیل کنیم.

اللهم عجل لولیک الفرج

دلنوشته از:رقیه رحیمی طلبه دانش آموخته


جمعه 1394/07/10
ن : برگی از دفتر نظرات

تحصن غیرت در بیرون خانه ی ملت...





چهارشنبه 1394/07/8
ن : برگی از دفتر نظرات

فرهنگی که تکیه بر باور غدیر دارد رنگ نمی پذیرد...




ملتی که از متن فولاد و بتن، گل های عشق می رویاند و در مهد تمدن عقول خودبنیاد، تعقل متکی بر وحی می پروراند، چنین فرهنگی که امحاء باطل و اجلال حق، جزو فطرت اوست کجا شکست می خورد؟


فرهنگی که تکیه بر باور غدیر دارد و از زلال کوثر غدیر سیراب شده است، چنین فرهنگی که بزرگترین میراث مدنیت جهان شمول را در سینه دارد کجا رنگ پذیر می شود و چگونه رنگ می گیرد؟


فرهنگی که می شنود، می شورد، حذف می کند، می پذیرد، مدارا می کند، تحلیل می برد، ذوب می سازد و آن گاه خوبی های هر تمدنی را فرا می گیرد و بدی هایش را وا میگذارد، هرگز شکست نمی پذیرد.


کج اندیشان و آینده نگران و سیاستمداران الحاد جهانی کجا میتوانند امتی که غدیر دارد و ولای معصومین علیهم السلام را در جان می پرورد و از آستانه ی خانه ی محمد صلی الله علیه و آله وسلم تکان نمی خورد و به آرمان های آسمانی اسلام شیعی سر سپرده است، را به زانو درآورند؟


آری اینگونه است و این گونه بود که پیشینیان صالح ما به بستر شهادت غنودند و با چهره هایی گلگون از فوران خون و با گل بوسه هایی ارغوانی از صدها زخم سر به خاک های غربت و تنهایی نهادند اما اندیشه و ایمان و آرمانشان را پاس داشتند.




( تعداد کل صفحات: 7 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]