تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

دوشنبه 1394/09/16
ن : برگی از دفتر نظرات

و آنگونه بمیر که زندگی ساز باشد...




آن طور زندگی کن که مرگ مزاحم تو نباشد...


دوشنبه 1394/09/9
ن : برگی از دفتر نظرات

کربلا ما را بخوان با بوی هل من ناصرت/ در بیابان های نامعلوم دنیا مانده ایم...



یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

(سوره مبارکه ی صف، آیه ی شریفه ی 8)

می خواهند نور خدا را به دهانهایشان خاموش کنند
ولی خدا کامل کننده ، نورخویش است ،
اگر چه کافران را ناخوش آید.



هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ

(سوره مبارکه صف آیه ی شریفه ی 9)
(سوره مبارکه ی توبه آیه ی شریفه ی 33)


اوست آن خدایی که پیامبر خود را همراه با هدایت و دین راستین بفرستاد
تا او را بر همه ادیان پیروز گرداند ، هر چند مشرکان را ناخوش آید.



دوشنبه 1394/09/9
ن : برگی از دفتر نظرات

متن نامه رهبر انقلاب به جوانان کشورهای غربی‌...



بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم


به عموم جوانان در کشورهای غربی‌


حوادث تلخی که تروریسم کور در فرانسه رقم زد، بار دیگر مرا به گفتگو با شما جوانان برانگیخت. برای من تأسّف‌بار است که چنین رویدادهایی بستر سخن را بسازد، امّا واقعیّت این است که اگر مسائل دردناک، زمینه‌ای برای چاره‌اندیشی و محملی برای همفکری فراهم نکند، خسارت دوچندان خواهد شد. رنج هر انسانی در هر نقطه از جهان، به‌خودی‌خود برای همنوعان اندوه‌بار است. منظره‌ی کودکی که در برابر دیدگان عزیزانش جان میدهد، مادری که شادی خانواده‌اش به عزا مبدّل میشود، شوهری که پیکر بی‌جان همسرش را شتابان به سویی میبرد، و یا تماشاگری که نمیداند تا لحظاتی دیگر آخرین پرده‌ی نمایش زندگی را خواهد دید، مناظری نیست که عواطف و احساسات انسانی را برنینگیزد. هرکس که از محبّت و انسانیّت بهره‌ای برده باشد، از دیدن این صحنه‌ها متأثّر و متألّم میشود؛ چه در فرانسه رخ دهد، چه در فلسطین و عراق و لبنان و سوریه. قطعاً یک‌ونیم میلیارد مسلمان همین احساس را دارند و از عاملان و مسبّبان این فجایع، منزجر و بیزارند. امّا مسئله این است که رنجهای امروز اگر مایه‌ی ساختن فردایی بهتر و ایمن‌تر نشود، فقط به خاطره‌هایی تلخ و بی‌ثمر فرو خواهد کاست. من ایمان دارم که تنها شما جوانهایید که با درس گرفتن از ناملایمات امروز، قادر خواهید بود راه‌هایی نو برای ساخت آینده بیابید و سدّ بیراهه‌هایی شوید که غرب را به نقطه‌ی کنونی رسانده است.

درست است که امروز تروریسم درد مشترک ما و شما است، امّا لازم است بدانید که ناامنی و اضطرابی که در حوادث اخیر تجربه کردید، با رنجی که مردم عراق، یمن، سوریه، و افغانستان طیّ سالهای متمادی تحمّل کرده‌اند دو تفاوت عمده دارد؛ نخست اینکه دنیای اسلام در ابعادی بمراتب وسیع‌تر، در حجمی انبوه‌تر و به مدّت بسیار طولانی‌تر قربانی وحشت‌افکنی و خشونت بوده است؛ و دوّم اینکه متأسّفانه این خشونتها همواره از طرف برخی از قدرتهای بزرگ به شیوه‌های گوناگون و به شکل مؤثّر حمایت شده است. امروز کمتر کسی از نقش ایالات متّحده‌ی آمریکا در ایجاد یا تقویت و تسلیح القاعده، طالبان و دنباله‌های شوم آنان بی‌اطّلاع است. در کنار این پشتیبانی مستقیم، حامیان آشکار و شناخته‌شده‌ی تروریسم تکفیری، علی‌رغم داشتن عقب‌مانده‌ترین نظامهای سیاسی، همواره در ردیف متّحدان غرب جای گرفته‌اند، و این در حالی است که پیشروترین و روشن‌ترین اندیشه‌های برخاسته از مردم‌سالاری‌های پویا در منطقه، بی‌رحمانه مورد سرکوب قرار گرفته است. برخورد دوگانه‌ی غرب با جنبش بیداری در جهان اسلام، نمونه‌ی گویایی از تضاد در سیاستهای غربی است.

چهره‌ی دیگر این تضاد، در پشتیبانی از تروریسم دولتی اسرائیل دیده میشود. مردم ستمدیده‌ی فلسطین بیش از شصت سال است که بدترین نوع تروریسم را تجربه میکنند. اگر مردم اروپا اکنون چند روزی در خانه‌های خود پناه میگیرند و از حضور در مجامع و مراکز پرجمعیّت پرهیز میکنند، یک خانواده‌ی فلسطینی ده‌ها سال است که حتّی در خانه‌ی خود از ماشین کشتار و تخریب رژیم صهیونیست در امان نیست. امروزه چه نوع خشونتی را میتوان از نظر شدّت قساوت با شهرک‌سازی‌های رژیم صهیونیست مقایسه کرد؟ این رژیم بدون اینکه هرگز به‌طور جدّی و مؤثّر مورد سرزنش متّحدان پرنفوذ خود و یا لااقل نهادهای بظاهر مستقلّ بین‌المللی قرار گیرد، هر روز خانه‌ی فلسطینیان را ویران و باغها و مزارعشان را نابود میکند، بی‌آنکه حتّی فرصت انتقال اسباب زندگی یا مجال جمع‌آوری محصول کشاورزی را به آنان بدهد؛ و همه‌ی اینها اغلب در برابر دیدگان وحشت‌زده و چشمان اشک‌بار زنان و کودکانی روی میدهد که شاهد ضرب و جرح اعضای خانواده‌ی خود و در مواردی انتقال آنها به شکنجه‌گاه‌های مخوفند. آیا در دنیای امروز، قساوت دیگری را در این حجم و ابعاد و با این تداوم زمانی می‌شناسید‌؟ به گلوله بستن بانویی در وسط خیابان فقط به جرم اعتراض به سربازِ تا دندان مسلّح، اگر تروریسم نیست پس چیست؟ این بربریّت چون توسّط نیروی نظامی یک دولت اشغالگر انجام میشود، نباید افراطی‌گری خوانده شود؟ یا شاید این تصاویر فقط به این علّت که شصت سال مکرّراً از صفحه‌ی تلویزیون‌ها دیده شده، دیگر نباید وجدان ما را تحریک کند.

لشکرکشی‌های سالهای اخیر به دنیای اسلام که خود قربانیان بی‌شماری داشت، نمونه‌ای دیگر از منطق متناقض غرب است. کشورهای مورد تهاجم، علاوه بر خسارتهای انسانی، زیرساخت‌های اقتصادی و صنعتی خود را از دست داده‌اند، حرکت آنها به سوی رشد و توسعه به توقّف یا کندی گراییده، و در مواردی ده‌ها سال به عقب برگشته‌اند؛ با وجود این، گستاخانه از آنان خواسته میشود که خود را ستمدیده ندانند. چگونه میتوان کشوری را به ویرانه تبدیل کرد و شهر و روستایش را به خاکستر نشاند، سپس به آنها گفت که لطفاً خود را ستمدیده ندانید! به جای دعوت به نفهمیدن و یا از یاد بردن فاجعه‌ها، آیا عذرخواهیِ صادقانه بهتر نیست؟ رنجی که در این سالها دنیای اسلام از دورویی و چهره‌آرایی مهاجمان کشیده است، کمتر از خسارتهای مادّی نیست.

جوانان عزیز! من امید دارم که شما در حال یا آینده، این ذهنیّت آلوده به تزویر را تغییر دهید؛ ذهنیّتی که هنرش پنهان کردن اهداف دور و آراستن اغراض موذیانه است. به نظر من نخستین مرحله در ایجاد امنیّت و آرامش، اصلاح این اندیشه‌ی خشونت‌زا است. تا زمانی که معیارهای دوگانه بر سیاست غرب مسلّط باشد، و تا وقتی که تروریسم در نگاه حامیان قدرتمندش به انواع خوب و بد تقسیم شود، و تا روزی که منافع دولتها بر ارزشهای انسانی و اخلاقی ترجیح داده شود، نباید ریشه‌های خشونت را در جای دیگر جستجو کرد.

متأسّفانه این ریشه‌ها طیّ سالیان متمادی، بتدریج در اعماق سیاستهای فرهنگی غرب نیز رسوخ کرده و یک هجوم نرم و خاموش را سامان داده است. بسیاری از کشورهای دنیا به فرهنگ بومی و ملّی خود افتخار میکنند، فرهنگهایی که در عین بالندگی و زایش، صدها سال جوامع بشری را بخوبی تغذیه کرده است؛ دنیای اسلام نیز از این امر مستثنا نبوده است. امّا در دوره‌ی معاصر، جهان غرب با بهره‌گیری از ابزارهای پیشرفته، بر شبیه‌سازی و همانندسازی فرهنگی جهان پافشاری میکند. من تحمیل فرهنگ غرب بر سایر ملّتها و کوچک شمردن فرهنگهای مستقل را یک خشونت خاموش و بسیار زیان‌بار تلقّی میکنم. تحقیر فرهنگهای غنی و اهانت به محترم‌ترین بخشهای آنها در حالی صورت میگیردکه فرهنگ جایگزین، به‌هیچ‌وجه از ظرفیّت جانشینی برخوردار نیست. به طور مثال، دو عنصر «پرخاشگری» و «بی‌بندوباری اخلاقی» که متأسّفانه به مؤلّفه‌های اصلی فرهنگ غربی تبدیل شده است، مقبولیّت و جایگاه آن را حتّی در خاستگاهش تنزّل داده است. اینک سؤال این است که اگر ما یک فرهنگ ستیزه‌جو، مبتذل و معناگریز را نخواهیم، گنهکاریم؟ اگر مانع سیل ویرانگری شویم که در قالب انواع محصولات شبه هنری به سوی جوانان ما روانه میشود، مقصّریم؟ من اهمّیّت و ارزش پیوندهای فرهنگی را انکار نمیکنم. این پیوندها هر گاه در شرایط طبیعی و با احترام به جامعه‌ی پذیرا صورت گرفته، رشد و بالندگی و غنا را به ارمغان آورده است. در مقابل، پیوندهای ناهمگون و تحمیلی، ناموفّق و خسارت‌بار بوده است. با کمال تأسّف باید بگویم که گروه‌های فرومایه‌ای مثل داعش، زاییده‌ی این‌گونه وصلتهای ناموفّق با فرهنگهای وارداتی است. اگر مشکل واقعاً عقیدتی بود، میبایست پیش از عصر استعمار نیز نظیر این پدیده‌ها در جهان اسلام مشاهده میشد، درحالی‌که تاریخ، خلاف آن را گواهی میدهد. مستندات مسلّم تاریخی بروشنی نشان میدهد که چگونه تلاقی استعمار با یک تفکّر افراطی و مطرود، آن‌هم در دل یک قبیله‌ی بدوی، بذر تندروی را در این منطقه کاشت. وگرنه چگونه ممکن است از یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین مکاتب دینی جهان که در متن بنیادینِ خود، گرفتن جان یک انسان را به مثابه‌ی کشتن همه‌ی بشریّت میداند، زباله‌ای مثل داعش بیرون بیاید؟

از طرف دیگر باید پرسید چرا کسانی که در اروپا متولّد شده‌اند و در همان محیط، پرورش فکری و روحی یافته‌اند، جذب این نوع گروه‌ها میشوند؟ آیا میتوان باور کرد که افراد با یکی دو سفر به مناطق جنگی، ناگهان آن‌قدر افراطی شوند که هم‌وطنان خود را گلوله‌باران کنند؟ قطعاً نباید تأثیر یک عمر تغذیه‌ی فرهنگی ناسالم در محیط آلوده و مولّد خشونت را فراموش کرد. باید در این زمینه تحلیلی جامع داشت، تحلیلی که آلودگی‌های پیدا و پنهان جامعه را بیابد. شاید نفرت عمیقی که طیّ سالهای شکوفایی صنعتی و اقتصادی، در اثر نابرابری‌ها و احیاناً تبعیض‌های قانونی و ساختاری در دل اقشاری از جوامع غربی کاشته شده، عقده‌هایی را ایجاد کرده که هر از چندی بیمارگونه به این صورت گشوده میشود.

به‌هرحال این شما هستید که باید لایه‌های ظاهری جامعه‌ی خود را بشکافید، گره‌ها و کینه‌ها را بیابید و بزدایید. شکافها را به جای تعمیق، باید ترمیم کرد. اشتباه بزرگ در مبارزه با تروریسم، واکنشهای عجولانه‌‌ای است که گسست‌های موجود را افزایش دهد. هر حرکت هیجانی و شتاب‌زده که جامعه‌ی مسلمان ساکن اروپا و آمریکا را که متشکّل از میلیون‌ها انسان فعّال و مسئولیّت‌پذیر است، در انزوا یا هراس و اضطراب قرار دهد و بیش از گذشته آنان را از حقوق اصلی‌شان محروم سازد و از صحنه‌ی اجتماع کنار گذارَد، نه تنها مشکل را حل نخواهد کرد بلکه فاصله‌ها را عمق، و کدورتها را وسعت خواهد داد. تدابیر سطحی و واکنشی ــ مخصوصاً اگر وجاهت قانونی بیابد ــ جز اینکه با افزایش قطب‌بندی‌های موجود، راه را بر بحرانهای آینده بگشاید، ثمر دیگری نخواهد داشت. طبق اخبار رسیده، در برخی از کشورهای اروپایی مقرّراتی وضع شده است که شهروندان را به جاسوسی علیه مسلمانان وامیدارد؛ این رفتارها ظالمانه است و همه میدانیم که ظلم، خواه‌ناخواه خاصیّت برگشت‌پذیری دارد. وانگهی مسلمانان، شایسته‌ی این ناسپاسی‌ها نیستند. دنیای باختر قرنها است که مسلمانان را بخوبی می‌شناسد؛ هم آن روز که غربیان در خاک اسلام میهمان شدند و به ثروت صاحبخانه چشم دوختند، و هم روز دیگر که میزبان بودند و از کار و فکر مسلمانان بهره جستند، اغلب جز مهربانی و شکیبایی ندیدند. بنابراین من از شما جوانان میخواهم که بر مبنای یک شناخت درست و با ژرف‌بینی و استفاده از تجربه‌های ناگوار، بنیانهای یک تعامل صحیح و شرافتمندانه را با جهان اسلام پی‌ریزی کنید. در این صورت، در آینده‌ای نه‌چندان دور خواهید دید بنایی که بر چنین شالوده‌ای استوار کرده‌اید، سایه‌ی اطمینان و اعتماد را بر سر معمارانش میگستراند، گرمای امنیّت و آرامش را به آنان هدیه میدهد، و فروغ امید به آینده‌ای روشن را بر صفحه‌ی گیتی میتاباند.

سیّدعلی خامنه‌ای
هشتم آذر1394

http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=31536


یکشنبه 1394/09/8
ن : برگی از دفتر نظرات

از امام علی علیه السلام...



امام علی علیه السلام:
...دنیا براى اقامت دائم شما آفریده نشده،
بلكه گذرگاهى ساخته شده
تا از آن براى
خانه ابدى زاد و توشه اى فراهم آورید.
پس براى كوچ از دنیا عجله كنید،

و مركب ها را براى جدایى از آن آماده سازید.
.
.
.

اهل بصیرت کسی است که
بشنود
و بیندیشد،
بنگرد
و ببیند
و از حوادث عبرت گیرد





جمعه 1394/09/6
ن : برگی از دفتر نظرات

متن نامه‌ حضرت امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه در زمان حیاتشان به آقای گورباچف...



جناب آقای گورباچف صدر هیأت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی!

 با امید خوشبختی و سعادت برای شما و ملت شوروی 

ازآنجا كه پس از روی كار آمدن شما چنین احساس می شود كه جنابعالی در تحلیل حوادث سیاسی جهان خصوصاً در رابطه با مسائل شوروی در دور جدیدی از بازنگری وتحول و برخورد قرار گرفته اید و جسارت و گستاخی شما در برخورد با واقعیات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلی حاكم بر جهان گردد، لازم دیدم نكاتی را یادآور شوم هر چند ممكن است حیطه تفكر و تصمیمات جدید شما تنها روشی برای حل معضلات حزبی و در كنار آن حل پاره ای از مشكلات مردمتان باشد ولی به همین اندازه هم شهامت تجدید نظر در مورد مكتبی كه سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی نموده بود،قابل ستایش است و اگر به فراتر از این مقدار فكر می كنید اولین مساله ای كه مطمئناًً باعث موفقیت شما خواهد شد این است سیاست اسلاف خود دایر بر خدازدایی و دین زدایی از جامعه كه تحقیقا بزرگترین و بالا ترین ضربه را برپیكر مردم كشور شوروی وارد كرده است، تجدید نظر نمایید و بدانید كه برخوردواقعی با قضایای جهان جز از این طریق میسر نیست. البته ممكن است از شیوه های ناصحیح و عملكردهای غلط قدرتمندان پیشین كمونیسم در زمینه اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید؛ ولی حقیقت جای دیگری است. شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گره های كور اقتصادی سوسیالیسم و كمونیسم را با پناه بردن به كانون سرمایه داری غرب حل كنید نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نكرده اید كه دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران كنند. چرا كه امروز اگرماركسیسم در روش های اقتصادی و اجتماعی به بن بست رسیده است دنیای غرب هم در همین مسائل – البته به شكل دیگر- و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است.

 جناب آقای گورباچف! باید به حقیقت رو آورد؛ مشكل اصلی كشور شما مسأله مالكیت واقتصاد و آزادی نیست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست، همان مشكلی كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشیده و یا خواهد كشید. مشكل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.

 جناب آقای گورباچف! 

برای همه روشن است كه از این پس كمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان جستجو كرد، چرا كه ماركسیسم جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست چرا كه مكتبی است مادی و با مادیت نمی توان بشریت را از بحران عدم اعتقادبه معنویت كه اساسی ترین درد جامعه بشری در غرب و شرق است، به در آورد.

 حضرت آقای گورباچف! ممكن است شما اثباتا در بعضی جهات به ماركسیسم پشت نكرده باشید و از این پس هم در مصاحبه ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابرازكنید، ولی خود می دانید كه ثبوتاً این گونه نیست. رهبر چین اولین ضربه رابه كمونیسم زد و شما دومین و علی الظاهر آخرین ضربه را بر پیكر آن نواختید. امروز دیگر چیزی با نام كمونیسم در جهان نداریم ولی از شما جداً می خواهم كه در شكستن دیوارهای خیالات ماركسیسم، گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید. امیدوارم افتخار واقعی این مطلب را پیدا كنید كه آخرین لایه های پوسیده هفتاد سال كژی جهان كمونیسم را از چهره تاریخ و كشور خود بزدایید. امروز دیگردولت های همسو با شما كه دلشان برای وطنشان و مردمشان می طپد،هرگز حاضر نخواهند شد بیش از این منافع زیرزمینی و رو زمینی كشورشان رابرای اثبات موفقیت كمونیسم كه صدای شكستن استخوان هایش هم به گوش فرزندانشان رسیده است، مصرف كنند. آقای گورباچف! وقتی از گلدسته های مساجدبعضی از جمهوری های شما پس از هفتاد سال بانك الله اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم به گوش رسید تمامی طرفداران اسلام ناب محمدی (ص) را از شوق به گریه انداخت؛ لذا لازم دانستم این  موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار دیگر به دو جهان بینی مادی و الهی بیندیشید. مادیون معیار شناخت در جهان بینی خود را حس دانسته و چیزی كه محسوس نباشد،از قلمرو علم بیرون می دانند و هستی را همتای ماده دانسته و چیزی را كه ماده ندارد، موجود نمی دانند. ظاهراً جهان غیب مانند وجود خداوند تعالی ووحی و نبوت و قیامت را یكسره افسانه می دانند. در حالی كه معیار شناخت درجهان بینی الهی اعم از حس و عقل می باشد و چیزی كه معقول باشد، داخل درقلمرو علم می باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستی اعم از غیب و شهادت است وچیزی كه ماده ندارد می تواند موجود باشد و همانطور كه موجود مادی به مجرداستناد دارد، شناخت حسی نیز به شناخت عقلی متكی است. قرآن مجید اساس تفكرمادی را نقد می كند و به آنان كه بر این پندارند كه خدا نیست وگرنه دیده میشد (لن نومن لك حتی نری الله جهره) می فرماید: (لا تدركه الابصار و هویدرك الابصار و هو اللطیف الخبیر). از قرآن عزیز و كریم و استدلالات آن درموارد وحی و نبوت و قیامت بگذریم كه از نظر شما اول بحث است. اصولاً میل نداشتیم شما را در پیچ و تاب مسائل فلاسفه اسلامی بیندازیم. فقط به یكی دومثال ساده و فطری و وجدانی كه سیاسیون هم می توانند از آن بهره ببرند بسنده می كنیم: این از بدیهیات است كه ماده و جسم هرچه باشد از خود بی خبر است. یك مجسمه سنگی یا مجسمه مادی انسان هر طرف آن از طرف دیگرش محجوب است، درصورتی كه به عیان می بینیم كه انسان و حیوان از همه اطراف خود آگاه است؛ میداند كجاست، در محیطش چه می گذرد، در جهان چه غوغایی است. 

پس در حیوان و انسان چیز دیگری است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است وبا مردن ماده نمی میرند و باقی است. انسان در فطرت خود هر كمالی را بطورمطلق می خواهد و شما خوب می دانید كه انسان می خواهد قدرت مطلق جهان باشد وبه هیچ قدرتی كه ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختیار داشته باشدو گفته شود جهان دیگری هم هست فطرتاً مایل است آن جهان را هم در اختیارداشته باشد.

 انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتاً مایل است آن علوم را هم بیاموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی دل به آن ببندد؛ آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهیم گرچه خود ندانیم. انسان می خواهد به حق مطلق برسد تا فانی در خدا شود. اصولاً اشتیاق به زندگی ابدی در نهاد هر انسانی نشانه وجود جهان جاوید و مصون از مرگ است. اگر جنابعالی میل داشته باشید در این زمینه ها تحقیق كنید می توانید دستور دهید كه صاحبان این گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب، در این زمینه ها به نوشته های فارابی و بوعلی سینا (رحمت الله علیهما) در حكمت مشاء مراجعه كنند تاروشن شود كه قانون علیت و معلولیت كه هر گونه شناختی بر آن استوار است،معقول است نه محسوس، و ادراك معانی كلی و نیز قوانین كلی كه هرگونه استدلال بر آن تكیه دارد معقول است نه محسوس و نیز به كتاب های سهروردی (رحمت الله علیه) در حكمت اشراق مراجعه نموده و برای جنابعالی مشخص كنند كه جسم هرموجود مادی دیگر، به نور صرف كه منزه از حس می باشد نیازمند است و ادراك شهودی ذات انسان از حقیقت خویش مبرا از پدیده حسی است و از اساتید بزرگ بخواهید تا به حكمت متعالیه صدر المتألهین (رضوان الله تعالی علیه و حشره الله مع النبیین و الصالحین) مراجعه نمایند تا معلوم گردد كه حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده و هرگونه اندیشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد. دیگر شما را خسته نمی كنم و از كتب عرفا و بخصوص محی الدین بن عربی نام نمی برم كه اگر خواستید از مباحث این بزرگ مرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را كه در این گونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید تا پس از چند سالی با توكل به خدا از عمق لطیف باریكتر از موی منازل معرفت آگاه گردند كه بدون این سفر آگاهی از آن امكان ندارد. 

 

جناب آقای گورباچف! 

اكنون بعد از ذكر این مسائل و مقدمات از شما می خواهم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص كنید و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، كه به جهت ارزش های والا و جهان شمول اسلام است كه می تواند وسیله راحتی و نجات همه ملت ها باشد و گره مشكلات اساسی بشریت را باز نماید. نگرش جدی به اسلام ممكن است شما را برای همیشه از مساله افغانستان و مسائلی از این قبیل درجهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته وهمیشه خود را در سرنوشت آنان شریك می دانیم. با آزادی نسبی مراسم مذهبی دربعضی از جمهوری های شوروی، نشان دادید كه دیگر این گونه فكر نمی كنید كه مذهب مخدر جامعه است. راستی مذهبی كه ایران را در مقابل ابر قدرت ها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است؟! آیا مذهبی كه طالب اجرای عدالت درجهان و خواهان آزادی انسان از قیود مادی و معنوی است مخدر جامعه است؟! آری مذهبی كه وسیله شود تا سرمایه های مادی و معنوی كشورهای اسلامی و غیر اسلامی در اختیارابر قدرت ها و قدرت ها قرار گیرد و بر سر مردم فریاد كشد كه دین از سیاست جداست، مخدر جامعه است. ولی این دیگر مذهب واقعی نیست بلكه مذهبی است كه مردم ما آن را مذهب آمریكایی می نامند. در خاتمه صریحاً اعلام می كنم كه جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگ ترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی می تواند خلا اعتقادی نظام شما را پر نماید و در هر صورت كشور ماهمچون گذشته به حسن همجواری و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم میشمارد. 

و السلام علی من اتبع الهدی 

روح الله الموسوی الخمینی

(درج شده در: وبلاگ دکترمهدی کوچک زاده)



پنجشنبه 1394/09/5
ن : برگی از دفتر نظرات

من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو...



عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو

کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو

گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار

بی‌کس و بی‌خان و بی‌مانت کنم نیکو شنو

تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن

من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو

چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو

من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو

گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد

آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو

ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر

من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو

تو به دست من چو مرغی مرده‌ای وقت شکار

من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو

بر سر گنجی چو ماری خفته‌ای ای پاسبان

همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو

ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش

چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو

بر گلویت تیغ‌ها را دست نی و زخم نی

گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو

دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی

تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو

من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود

تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو

هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن

تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو

شعر از مولانا



چهارشنبه 1394/09/4
ن : برگی از دفتر نظرات

که یا ز پاى درآییم یا ادامه دهیم...



خوشا که خط عبور تو را ادامه دهیم،
شعاع چشم تو را تا خدا ادامه دهیم

دوباره خواب شب شوم را بیاشوییم
به رغم خوف و خطر، جاده را ادامه دهیم

بیا به سنت پیشینیان کمر بندیم
که یا ز پاى درآییم یا ادامه دهیم

شکستْ کشتی دریادلان اگر در موج
از آن کرانه که ماندند ما ادامه دهیم

اگر ز مرز زمین و زمان فرا رفتی
تو را در آن سوی جغرافیا ادامه دهیم

اگر چه عکس تو در قاب تنگ دیده شکست
تو را به وسعت آیینه‌ها ادامه دهیم

تو آن قصیده‌ی شیواى ناتمامی، کاش
به شیوه‌اى که بشاید تو را ادامه دهیم



دوشنبه 1394/09/2
ن : برگی از دفتر نظرات

مراقب قضاوتهایمان باشیم...



پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود
اما وقتیکه بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده
و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده
به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود
به وی گفت:پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟؟؟

پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود...


شنبه 1394/08/30
ن : برگی از دفتر نظرات

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند...



خدا را سپاس که عمر را در خواندن و نوشتن گذراندم که

بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی و نجات ملتم می‌دانستم

و اگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی و نویسندگی

است و من از هجده سالگی کارم این هر دو..

و حماسه‌ام این که، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه

را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم

و قلمم همیشه در میان من و مردم در کار بود و جز دل‌ام یا دماغ‌ام

کسی و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر

مقتدرتر از خودم متکبرترین و در برابر ضعیف‌تر از خودم متواضع‌ترین بودم...


عاشقی یک شب است و پریشانی هزارشب،

اما من

هزارشب است پشیمانم که چرا یک شب

عاشقی نکرده ام!...

.

.

.

حکومت با زکاوت کاخ میسازد

و کاخ سازی اش را در مسجد توجیه میکند...


خدایا همواره تو را سپاس می گذارم ،

که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر  می روم

و بیشتر رنج می برم ،

آنها که باید مرا بنوازند ، می زنند ،

آنها که بایدهمگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند،

آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ،

تقویتم کنند،امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ،

نومیدم می کنند ،متهمم می کنند، تا...


(دکتر علی شریعتی)



سه شنبه 1394/08/26
ن : برگی از دفتر نظرات

باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست...





باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست

از ما که سقفمان شده است آسمان، بپرس





شنبه 1394/08/23
ن : برگی از دفتر نظرات

برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!...



حسن رحیم پور ازغدی:
برخی بزرگان دوران انقلاب خودشان عوض شده اند، می گویند دشمن عوض شده!






جمعه 1394/08/22
ن : برگی از دفتر نظرات

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش...



ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

بازآید و از کلبه احزان به درآیی



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کاش اجازه بدیم تا دخترگل فروش، فقط گل بفروشه!...





امروز غروب موقع برگشتن به خونه، از پنجره ی اتوبوس داشتم بیرون و نگاه میکردم و در همون حال فکرای مختلفی هم تو ذهنم میومد و میرفت به طوری که چشمم باز بود ولی واقعا چیزی رو نمیدیدم و انگار ترافیک مغزم بیشتر از ترافیک بیرون اتوبوس بود... خلاصه به چراغ قرمز رسیدیم و اتوبوس کامل ایستاد... چشمم افتاد به دخترنوجوان و زیبایی که اونور خیابون داشت گل میفروخت یه مدتی نگاه ازش برنداشتم نمیدونم چرا من بجای اون دختر سردم شد و یه لحظه آرزو کردم که خداکنه زودتر همه ی گلها رو بفروشه و بره خونه ش البته اگه خونه ای داشته باشه ولی تو اون مدتی که من نگاش میکردم حتی یک نفر هم شیشه ی ماشینش رو پایین نداد تا گلی بخره و همه بی تفاوت میگذشتن. با دیدن اینهمه بی تفاوتی فکرای قبلی از ذهنم کنار رفت و فکرای جدیدی اومد تو ذهنم مثلا با خودم میگفتم چه آدمایی تو اون ماشینا نشستن! مگه یه گل چنده که حتی یکیشون حاضر به خریدنش نیستن تا این دختر کارش تموم بشه و بره خونه! چرا کسی قدر گل رو نمیدونه؟ چرا کسی گل نمیخره؟... تو همین فکرا بودم که یه ماشین کنار دختر توقف کرد و آقای راننده مثل اینکه تصمیم داشته باشه گلی بخره شیشه رو پایین داد و یه حرفایی به دخترگل فروش زد خیلی خوشحال شدم گفتم بالاخره  یه انسان باوجدان یا حداقل یه انسان گل دوست که قدر گل رو میدونه پیدا شد اما این خوشحالیم زیاد دوام نیاورد و دیدم  دخترنوجوان که گویا از حرفای بی ربط اون آقای راننده عصبانی شده بود چنتا شاخه گل به اطراف پرتاب کرد و رفت تو پیاده رو و نشست کنار درب یه مغازه... چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد و دختر از نگاهم خارج شد...
فکرایی که بعد از دیدن این صحنه، اومد تو ذهنم کلی با فکرای قبلیم فرق داشت. کلی خودم و سرزنش کردم که چرا آدمایی رو که گل نمی خریدن رو زیرسؤال بردم و ازشون ایراد گرفتم! و صفاتی مثل بی تفاوت و غیره به اونا دادم! اگه قراره بین بی تفاوتی و بی شرمی یکی رو انتخاب کنی مسلماً...
اگه قراره نه قدر گل رو بدونی و نه قدر گل فروش رو، کاش هیچوقت هیچ شیشه ی اتومبیلی به روی هیچ گل فروشی باز نشه!...
کاش اگه نمیتونیم مشکلی رو از دوش کسی برداریم لااقل مشکل بزرگتری رو به اون تحمیل نکنیم!...
کاش اجازه بدیم تا دختر گل فروش، فقط گل بفروشه!...



چهارشنبه 1394/08/20
ن : برگی از دفتر نظرات

کوشش بیهوده به از خفتگی...



بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همی‌گفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی می‌کند

دست را در هر گیاهی می‌زند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی می‌زند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره می‌تراش و می‌خراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحب‌سر بود

هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست



دوشنبه 1394/08/18
ن : برگی از دفتر نظرات

برداشت رایج و عرفی از نقد ولی مسلمین،محذور عقلایی و اخلاقی دارد...



«النصیحة لائمة المسلمین » برابر است با «خلوص محبت و اطاعت »


(دربخش اول این مبحث گفته شددر سالهای اخیر در گفتارها و نوشتارها با استناد به روایات «النصیحة لائمة المسلمین » از لزوم نصیحت رهبر توسط دیگران سخن به میان می آید و دو سؤال مطرح شد که اولا مقصود از «ائمه » واجب النصیحة کیست؟ ثانیا منظور از «نصیحت » ائمه چیست؟

در پاسخ به سؤال اول با استناد به ادله و شواهد عقلی و نقلی روشن شد که مقصود از ائمه، اهل بیت علیهم السلام و کسانی هستند که منصوب از جانب خداوند می باشند. و در پاسخ به سؤال دوم بیان شد که برداشت رایج از روایت، مردود است و به دلایل زیر نمی توان نصیحت ائمه را ارشاد، راهنمایی و ارائه شیوه مملکت داری دانست:

1- لازمه آن معنا، نفی علم، عصمت و تقدم ایشان در تمام امور است.

2- عمل به آن معنا آن هم از هر مؤمن مکلف، نه عقلا ممکن است و نه عرفا.

3- هیچ یک از اصحاب متعهد پیامبر و ائمه علیهم السلام به آن معنا از نصیحت عمل نکرده است.

4- استقبال پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام از نظرات دیگران، دلیل بر وجوب نصیحت ایشان نیست.

5- نصیحت، در روایات مشابهی به کار رفته که نمی تواند به معنای ارشاد و راهنمایی باشد.

(در بخش دوم)، برداشت صحیحی از آن مستدلا بیان شد و گفته شد که معنای اصلی و عام «نصیحت » ، خلوص و صفا و صمیمیت است که به حسب موارد، معنای خاص و مصداق معین پیدا می کند و از شواهد و قرائن مشخص می شود. و معلوم شد که نصیحت خدا، رسول، کتاب و امام، توسط مؤمنین، همان خیرخواهی و اطاعت خالصانه است.

(در این بخش) خواهیم گفت که روایت مورد بحث در عصر غیبت چگونه پیاده می شود و آیا ولی فقیه مشمول این روایت می شود یاخیر؟ برای خوانندگان که بخش های قبلی این نوشتار را ندیده اند، قسمتی از آن روایت را مجدد یادآور می شویم که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«... ثلاث لایغل علیهن قلب امرء مسلم: اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم...» (1)

در مباحث قبل روشن شد که نصیحت ائمه مسلمین، به معنای خلوص محبت و اطاعت ایشان است نه راهنمایی و ارشاد آنان، و همچنین قدر مسلم از ائمه، اهل بیت علیهم السلام است; مناسب است این معنا را در عصر غیبت امام معصوم علیه السلام نیز بررسی کنیم و ببینیم دراین عصر که امامت مسلمین برعهده فقیه عادل است، مؤمنین چگونه می توانند به این حدیث عمل کنند؟

با توجه به این که: اولا لفظ «ائمه مسلمین » اطلاق دارد وعلاوه بر دوازده امام علیهم السلام شامل فقهای عادل که منصوب به نصب عام در زمان غیبت هستند، نیز می شود. ثانیا پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به زمان غیبت نیز توجه داشته اند و مخاطبانشان فقط مسلمانان و مؤمنین زمان حضور معصومین علیهم السلام نبوده است. با این حال آیا در این عصر نصیحت ائمه به معنای عامیانه و رایج آن، یعنی ارشاد و راهنمایی است یا به همین معنا که برای امام معصوم علیه السلام گفته شد؟

مهم ترین دلیلی که معمولا برای ضرورت نقد و راهنمایی ولی فقیه - علاوه بر استناد غلط به روایت مورد بحث - مطرح می کنند، این است که ایشان معصوم نیستند و عصمت، خاص انبیاء و چهارده معصوم علیهم السلام است. درحالی که نه عصمت معصومین علیهم السلام ذاتی ایشان است; یعنی طبیعتا امکان گناه و خطا برایشان هست ولی مرتکب نمی شوند و نه باب عصمت به روی غیر ایشان بسته است. علاوه بر این که عصمت دارای مراتب است; همان گونه که تقوا دارای مراتب است. عصمت، ذاتی هیچ بشری نیست و اگر معصومین علیهم السلام ذاتا معصوم بودند، دیگر نمی توانستند بر سایر افراد بشر حجت باشند و خود ایشان نیز چنین ادعایی ندارند و از سخنان و دعاهایشان عکس این بر می آید.

خداوند از قول حضرت یوسف علیه السلام می فرماید:

«و ما ابرء نفسی ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی » (2)

«نفس انسان همواره به بدی امر می کند، مگر آنچه خدایش رحم کند.»

یعنی مشمول رحمت و حفاظت خداوند شود و از تحت امر نفس در آید. چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه صفین فرمود:

«... فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطی ء و لاآمن ذلک من فعلی الا ان یکفی الله من نفسی ما هو املک به منی فانما انا و انتم عبید مملوکون لرب لارب غیره یملک منا مالا نملک من انفسنا...» (3)

«... از گفتار حق بانظرات عادلانه خودداری نکنید. زیرا من به خودی خود برتر ازآن که خطا کنم، نیستم و در کار خود از آن در امان نیستم، مگر آن که خداوند آنچه را از من برخودم مالک تر و مسلطتر است، کفایت و محافظت کند; پس همانا من و شما بندگان مملوک و تحت تسلط پروردگاری هستیم که پروردگاری جز او نیست و هر قدر از نفسمان را که واگذاریم، او دراختیار و تسلط خود می گیرد.»

همه این ها و نمونه های فراوان دیگر، گویای این است که عصمت، اکتسابی و نیز دارای مراتب است و تفضلی است از جانب پروردگار که به میزان پناهندگی هربنده به سوی او به وی اعطا می شود. پس امکان این که ولی فقیه نیز به نسبت تقوا و عدالتش دارای مرتبه ای از عصمت باشد، هست; اما مساله اساسی تر این است که ضرورت عصمت درباره رسولان الهی چیست؟ یعنی چرا آن ها باید معصوم باشند و معصوم بودن آن ها تاچه میزان در حکومتشان دخیل است؟

ضرورت عصمت

یکی از جاهایی که مقام «عصمت » ضرورت دارد، مقام دریافت و تلقی وحی از عالم غیب و ابلاغ آن به افراد بشر است. اگر خداوند رسول خود را دراین مقام از خطا و اشتباه حفظ نفرماید، یعنی اگرعصمت در اینجا ضروری نباشد، احتمال دارد پیام خداوند به گونه ای خلاف واقع ابلاغ گردد. با چنین احتمالی - هرچند ضعیف - هرگز نمی توان به صحت رسالت یک رسول الهی اطمینان پیدا کرد و ایمان آورد. دراین صورت غرض پروردگار که ایمان به رسول و کتاب او است، حاصل نمی شود.

جای دیگری که عصمت ضرورت دارد، بیان و تفسیر احکام الهی است که به عنوان احکام واقعی مطرح است. در این مقام نیز اگر عصمت نباشد، ممکن است عمل به حکمی به عنوان حکم خدا به جای این که بنده را به خدا نزدیک کند، دور کند و این باغرض تشریع سازگار نیست.

این دو مقام هیچ یک از شئون ولی فقیه نیست و مختص پیغمبر و امام است. اما در امور حکومتی و اجتماعی که توسط حاکم منصوب از جانب پروردگار اداره می شود، پس از تشخیص، اثبات و دوام منصوب بودن وی از جانب خداوند، هیچ ملاک و معیار دیگری معتبر نیست. همین که بدانیم این حاکم، مصداق آن مفهوم است، کافی است که محور جامعه قرار گیرد و فرمانش بی چون و چرا اطاعت شود. در این مورد مرتبه اعلای عصمت ضرورت ندارد. و عدالت و این که حاکم فقط مصالح شرعی و رضای الهی را مراعات کند، کافی است. گرچه عصمت درتشخیص مصلحت اولی، مفیدتر است، همچنان که عدالت برای تشخیص آن ضروری است و مصالح اجتماعی وحکومتی براساس ظواهر مشخص می گردد و حکم نیز براساس ظواهر صادر می شود. این روال در حکومت معصومین علیهم السلام نیز جاری بوده است که شواهد تاریخی و روایی و قرآنی آن فراوان است. از جمله حکم به مسلمان بودن کسی که شهادتین را به زبان بگوید ولو دردل ایمان به آن نیاورد. و مثل قضیه «بئرمعونه » که پیامبر صلی الله علیه و آله به شخصی اعتماد کرد و حدود چهل نفر حافظ قرآن را برای تبلیغ اسلام با او روانه کرد، ولی همه را در بین راه شهید کردند. (4) و مثل قضیه ای که در شان نزول آیه «ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا» (5) نقل شده است. و ازجمله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:

«ابلغونی حاجة من لایستطیع ابلاغی حاجته فانه من ابلغ سلطانا حاجة من لایستطیع ابلاغها ثبت الله قدمیه علی الصراط یوم القیامة.» (6)

حاجت کسی را که نمی تواند حاجتش را به من برساند، برسانید که هرکس حاجت ناتونی را به حاکم برساند، خداوند روز قیامت پاهایش را بر صراط نگاه می دارد.

آنچه از بیان امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 207 گذشت،

«... فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل...» ،

نیز نشانه به کارگیری طرق عادی و عرفی در امور حکومت حضرت است.

امور خارق العاده و امدادهای غیبی نیز آن چنان که از قرآن به دست می آید، غالبا به سبب شرایطی مثل ایمان، استقامت، صبر، نصرت ولی خدا و اطاعت او توسط مردم واقع می شود و این اختصاص به حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیهم السلام ندارد. به هرحال، ایشان در امور اجتماعی و حکومتی خود متکی به ظواهر امور بودند و بر این اساس هیچ تفاوتی بین حکومت و ولایت پیامبرگرامی صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام با حکومت و ولایت فقیه عادل نیست. همچنان که امام خمینی قدس سره معتقد به آن بودند. (7)

لزوم عصمت که از اطلاق و بی چون و چرایی اطاعت ولی امر استفاده می شود، صرفا به جهت تناقضی است که در صورت احتمال صدور حکمی برخلاف حکم خدا پیش می آید.

یعنی اگر «ولی امر» معصوم نباشد، ممکن است حکمی بر خلاف حکم خدا صادر کند و لازمه آن، این است که خداوند امر به اطاعت نکردن و مخالفت خود نموده باشد.

در صورتی که چنین تناقضی با وجود انتصاب از جانب خداوند عملا محال است. چون اولا حکم ولی امر مثل حکم پیامبر و امام معصوم علیهم السلام برتمام احکام فرعیه اولیه مقدم است. ثانیا مصادیق مخالفت با خدا در کتاب و سنت روشن است و ولی امر در صورت ارتکاب هریک از آن ها به خودی خود از ولایت ساقط است و علاوه بر آن علماء عادل مجلس خبرگان آن را به خوبی تشخیص می دهند.

البته برای خواننده با فراست واضح است که جریان عادی و عرفی در امر حکومت، جامعه بشری را بی نیاز از امام معصوم علیهم السلام و حکومت او نمی کند. زیرا بیان احکام واقعی و تفسیر کتاب خدا نیازمند مفسر واقعی است که منحصر در وجود مقدس امام زمان علیه السلام می باشد و به علاوه درصد اطمینان و اطاعت عامه مردم و ذهنیت جامعه نسبت به امام معصوم علیه السلام متفاوت است وهرگز فقیه عادل از نظر شخصیت معنوی به مرتبه امام معصوم علیه السلام نمی رسد و از نظر حکومتی نیز برای همیشه نمی تواند خلا حکومت امام معصوم علیه السلام را پرکند. واین برهه غیبت - هرچند خدای ناکرده طول بکشد. - موقتی است.

لزوم اطاعت و ضرورت مشاوره

اگر فرض براین است که در عصر غیبت، امامت و رهبری مسلمین با فقیه جامع الشرایط است و او از جانب پروردگار عالم ماموریت رهبری دارد، پس در لزوم اطاعت چه فرقی با ائمه علیهم السلام دارد؟ اگر گفته شود، اطاعت امام معصوم علیه السلام باید بی چون و چرا باشد، ولی اطاعت امام عادل می تواند چون و چرا داشته باشد، معنای این حرف این است که تشخیص درستی یا نادرستی فرمان امام عادل با خودمان است. هرگاه آن را به جا تشخیص دادیم، اطاعت کنیم و هرجا تشخیص ندادیم، اطاعت نکنیم! این گونه اطاعت را هیچ عاقلی «اطاعت » نمی داند. اگر اظهار نظرها، ارشادات و به اصطلاح «نصایح » دیگران برای ولی فقیه (فقط) ضرورت دارد، پس چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام آن همه برمشاوره بادیگران تاکید داشتند؟ و اگر ضرورت مشاوره ربطی به عصمت ندارد، پس چرا در معنای نصیحت برای ولی فقیه با پیامبر و امام معصوم علیهم السلام تفاوت قایل شویم؟

همان طور که از جهت لزوم اطاعت تفاوتی میان حکومت پیامبر و امام معصوم علیهم السلام با حکومت فقیه عادل نیست، از جهت لزوم مشاوره و نظرخواهی و موارد و حدود آن نیز تفاوتی میان حکومت ولی فقیه و پیامبر و امام معصوم علیهم السلام نیست و این امور نیز به خودی خودنصیحت محسوب نمی شود. اگر محسوب می شد، بریک یک مؤمنین واجب بود.

حال که هیچ تفاوتی بین ولی فقیه با پیامبر صلی الله علیه و آله و امام معصوم از نظر لزوم اطاعت و امور حکومتی نیست، تفاوتی بین ایشان در نصیحت به معنای خلوص محبت و اطاعت هم نیست. یعنی این چنین نیست که نصیحت امام معصوم علیه السلام اطاعت او باشد و نصیحت ولی فقیه، مثلا راهنمایی و ارشاد باشد. اگر نیاز به گفتاری بحق یا مشورتی عادلانه داشته باشد، از همان باب است که امیرالمؤمنین علیه السلام و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله بدان تاکید می کنند و نام آن را نه نصیحت می نهند و نه راهنمایی و ارشاد. گرچه منافاتی ندارد که گفتار حق و مشورت عادلانه از سر نصیحت و خلوص محبت باشد; یعنی این مقدار را می توان پذیرفت که گاهی این ها هم مصداق نصیحت باشند. اما این را نمی توان پذیرفت که ولی فقیه از ائمه مسلمین باشد ولی نصیحت در مورد او، ارشاد و راهنمایی توسط دیگران باشد.

علاوه بر این ها در خود روایت نیز نکاتی است که دقت در آن ها مانع از سوء برداشت می شود.

با توجه به جمله «ثلاث لایغل علیهن قلب امرء مسلم...» (سه چیز است که دل هیچ مسلمانی بر آن ها خیانت نمی کند.) همان طور که درباره امام معصوم علیه السلام گفته شد، نصیحت به معنای عوامانه و رایجش، امری است محال و عملا وعرفا امکان تحقق ندارد. زیرا:

اولا مخاطب روایت، فردفرد مسلمین است. چون - به اصطلاح طلبگی - نکره در سیاق نفی، افاده عموم می کند. یعنی اسم نکره بعد از فعل منفی، آن فعل را از همه افراد نفی می کند. بنابراین همه افراد مسلمان باید ملتزم به آن امور باشند و حال آن که ممکن نیست ولی فقیه عادل بنشیند تا یک یک مسلمانان اعم از بی سواد و با سواد بیایند و در امور کلی و جزئی حکومت، او را راهنمایی و ارشاد و به اصطلاح «نصیحت » کنند! چنین چیزی حتی در مورد یک مدیر مدرسه یا یک چوپان عقلانی نیست، چه رسد به ولی فقیه. البته اگر ایشان خاضعانه به تذکرات و حرف های کوچک و بزرگ، پیروجوان و زن و مرد گوش فرا می دهد و حتی از یک کودک می خواهد که «چه خوب بود که نصیحتی را که در نظر داشتید می نوشتید.» (8) این از باب تواضع و اخلاق اسلامی و ادب پیامبرگونه اواست و ربطی به مفاد روایت ندارد.

ثانیا ارشاد و راهنمایی، شرایطی لازم دارد که اکثریت مردم دارای آن شرایط نیستند.

برای ارشاد و راهنمایی ولی فقیه که از نظر علم، عدالت، سیاست و تقوا بالاتر از فقهای زمان خود است، یقینا عده انگشت شماری می توانند در مقام اظهار نظر و مشاوره با او برآیند. در این صورت نمی توان تک تک مسلمانان را ملزم به رعایت مفاد حدیث دانست و این، خلاف ظاهر آن است. پس باید به معنا و مفهوم ملتزم شد که در عصر غیبت نیز ازعهده همه برآید و آن، همان اخلاص محبت و اطاعت است.

ممکن است پاسخ داده شود که چنان که قبلا گفته شد، معنای نصیحت معنای عام است که مصادیق آن به حسب حال و موقعیت هرکس متفاوت می شود. یعنی عموم مردم که موقعیت و شرایط راهنمایی ولی فقیه را ندارند، وظیفه شان خلوص در اطاعت و محبت و افراد خبره انگشت شمار در بین علماء و فقها نیز وظیفه شان راهنمایی و ارشاد است.

بر فرض قبول کلیت این مطلب، آن را از وجوب نصیحت ائمه نمی توان استفاده کرد. چون لازمه آن، این است که یک مفهوم عام را از بین تمام معانی به معنایی اختصاص دهیم که تعداد ناچیزی از مخاطبین، قادر به انجام آن هستند و مراد گوینده را منحصر در مفهومی کنیم که در مقابل مفاهیم دیگر غیر معتنابه است و این هم باظاهر روایت ناسازگار است و هم مضحک و دور از آداب بلاغت و فصاحت!

خلاصه این که:

- طرح عدم عصمت ولی فقیه، بهانه ای است برای فرار از اطاعت.

- اثبات عصمت برای ائمه و انبیا علیهم السلام، آن را از دیگران نفی نمی کند.

- شیوه حکومتی معصومین علیهم السلام شیوه ای عادی وعرفی و برمبنای امور عادی بوده نه خرق عادت.

- پیاده کردن حدیث با برداشت رایج از نصیحت امکان ندارد و محذور عقلایی و اخلاقی دارد.

با توجه به آنچه بیان شد «ولی فقیه » نیز در عصر غیبت امام زمان علیه السلام در زمره ائمه مسلمین است و نصیحت هر مؤمن برای او نیز مانند نصیحت برای معصومین علیهم السلام به معنای «خلوص محبت و اطاعت » از او است.



پنجشنبه 1394/08/14
ن : برگی از دفتر نظرات

شعر دیگری از استاد اخلاقم...



که با صدای دلنشین و گرم خود
سر کلاس برامون میخونه
و با شنیدنش
برای لحظاتی احساس میکنم فضا امنه
مأمنی از جنس آغوش مادرم
و خانه ی پدری ام
و پاکی کودکی ام
و به یاد میارم هر آنچه فراموشم شده
و نزدیک میشم
به خدایی که در همین نزدیکیه
و سر همون جلسه
قول میدم دیگه ازش دور نشم
و باز کلاسی دیگه
و باز قولی دیگه
و او
از همین نزدیک
و خیلی نزدیکتر
تو گوشم میخونه:
قولای تو رو دوست دارم
هر وقت دوست داشتی بیا به من سری بزن
من همیشه منتظرتم...
.
.
.

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند




چهارشنبه 1394/08/13
ن : برگی از دفتر نظرات

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود...



یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود



شنبه 1394/08/9
ن : برگی از دفتر نظرات

یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...





این روزها، بوی فراموشی می‌آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی‌داند که عزت،
چه بهایی داده است، که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم...
راه را گم کــردیم،
آتش سرد شدیم،
از وفا طرد شدیم،
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید ...

♥●•٠·˙
کوچه‌هایمان را به نامشان کردیم
که هرگاه آدرس منزلمان را می‌دهیم،
بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می‌رسیم!


پنجشنبه 1394/08/7
ن : برگی از دفتر نظرات

علت دوری ما چیست برایم بنویس...



معنی فاصله ها چیست برایم بنویس

درد این واژه سرا چیست برایم بنویس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای

علت دوری ما چیست برایم بنویس

همه جا غرق دعا میشوم از آمدنت

معنی اشک و دعا چیست برایم بنویس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..

معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصیده آقا

مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس

دست من را تو نگیری به زمین می افتم

حکمت دست شما چیست برایم بنویس

تو برایم بنویسی به یقین میفهمم

حرمت خون خدا چیست... برایم بنویس

 مهرشاد واحدی



دوشنبه 1394/08/4
ن : برگی از دفتر نظرات

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...



من را به جرم عاشقی یار می برند

با این تن پر از تبِ بیمار می برند

این روزگار عجب بی حیا شده است

آل رسول را سر بازار می برند

رفتار می کنند به طرزی که گوئیا

در خیل مسلمین صف کفار می برند

زهر جفا نشد به خدا قاتلم که من

دیدم که عمه را چه به آزار می برند

با ضربه پیاپی سیلی به دختران

ما را به یاد کوچه و دیوار می برند...


(مهدی رحمان دوست)



یکشنبه 1394/08/3
ن : برگی از دفتر نظرات

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید...



نام جانبخش تو چون بر دهنم می‌آید
عطر فردوس برین از سخنم می‌آید

زمزم اشک ز چشم تر من می‌جوشد

نام شیرین تو چون بر دهنم می‌آید

ای مسیحا دم عالم ز نسیم مهرت

روح ایمان و یقین بر بدنم می‌آید

همچو جان سخت گرانقدر و عزیز است مرا

ز تو هر غم که به جان و به تنم می‌آید


دل نشسته است به سوگ و به عزایت شب و روز

ناله و گریه ز بیت‌الحزنم می‌آید

از شرار غم تو سوختم اما شادم

که به سویت خبر سوختنم می‌آید

گر پس ازمرگ ببویند مرا در دل خاک

نکهت مهر حسین از کفنم می‌آید

گرچه خارم چو «وفایی» ولی از لطف حسین

روز محشر خبر گل شدنم می‌آید

شاعر:سید هاشم وفایی


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود...



صحرای کربلا به وسعت تاریخ است
و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی‌شود.
اگر مرد میدان صداقتی،
نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این‌گونه است یا خیر!...
آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند...
و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند
تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟
و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده‌اند
که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشند؟...

فاین تذهبون؟
اگر صراط مستقیم می‌جویی بیا،
از این مستقیم‌تر راهی وجود ندارد: حُبّ حسین(علیه السلام)
آری کربلا از زمان و مکان بیرون است
و اگر تو می‌خواهی که به کربلا برسی،
باید از خود و بستگی‌هایت
از سنگینی‌ها و ماندن‌ها گذر کنی...

(از سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی)


شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ...



یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
اى نفس مطمئنّه،

ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً

به سوى پروردگار خویش بازگرد در حالى كه تو از او خشنود و او از تو خشنود است

فَادْخُلِی فِی عِبَادِی

پس در میان بندگان من درآى

وَادْخُلِی جَنَّتِی

و در بهشت من داخل شو



شنبه 1394/08/2
ن : برگی از دفتر نظرات

هیهات منّا الذّلة...




همه حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن دم با توست

من از این جزر و مد سینه زنانت خواندم
ماه من شورش شبهای محرم با توست

دشمن از ترس نگاهت مژه بر هم نزند
غضب آلوده ای و خشم خدا هم با توست

با حضورت حرم آل علی آرام است
تا زمانی که در این معرکه پرچم با توست

علقمه زیر شتاب نفست میسوزد
وعده ای داده ای و چشمه زمزم با توست

خرد شد ریخت به پایت همه هست حسین
قد بر افراشتن این کمر خم با توست

هیچکس مثل تو از وعده ی خود آب نشد
مشک شد پاره و تنها غم عالم با توست

 (شعر از: علیرضا لک)



پنجشنبه 1394/07/30
ن : برگی از دفتر نظرات

همه آنها که جهاد را تنها در توانستن می فهمند...



...او (امام حسین علیه السلام) فرزند خانواده ای است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است . . . آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود و حسین «وارث آدم » - که به بنی آدم زیستن داد - و «وارث پیامبران بزرگ » - که به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.

(دکترعلی شریعتی)


دوشنبه 1394/07/27
ن : برگی از دفتر نظرات

تا شهادت...





... و پرواز خونین شما به سوی آسمان
چه زیبا تفسیر وسع انسان است
در لایکلف الله نفسا الا وسعها



جمعه 1394/07/24
ن : برگی از دفتر نظرات

بر فراز نی...



زندگی به خون وابسته است
و پیکر تاریخ  بی خون خدا مرده ای بیش نیست
و سر مبارک امام شهید بر فراز نی،
رمزی است میان خدا و عشاق؛
یعنی که این است بهای دیندار...

(از شهید آوینی)



چهارشنبه 1394/07/22
ن : برگی از دفتر نظرات

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ...



اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ
عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


یکشنبه 1394/07/19
ن : برگی از دفتر نظرات

این ها صدای اسلام نیست!...



بسم الله الرحمن الرحیم

منِ(نوعی) یک مسلمانم و با افتخار در کشوری اسلامی زندگی میکنم. هر روز صبح بسم الله الرحمن الرحیم میگم و با توکل به خدا زندگی رو از سر میگیرم و طبیعی ترین نیتم اینه که رفتارهایی رو که امروز تصمیم دارم انجام بدم باید به اسلامی ترین شکلِ ممکن باشه مثلا باعث آزار کسی نشم، دروغ نگم، غیبت نکنم، به هیچ کس تهمت نزنم، در زندگی خصوصی کسی تجسس نکنم، به آزادی های انسانی و حقوق کسی لطمه نزنم، دزدی نکنم، اگه موقعیت و شرایطش مهیا بود امر به معروف و نهی از منکر کنم و خلاصه حتی الامکان گناه نکنم...

تا اینجاش خوب بود...

و اما در ادامه...

گوشی تلفن همراهم و تا شب چند بار چک میکنم تا ببینم کسی که ازم دوره، پیامی داده یا نه؟ ولی در کنار پیام های دوست داشتنی اون، از خودِ صبح تا شب یک عالمه پیام دیگه برام میاد که از منشا و دلیل خیلی هاش سر در نمیارم یا حداقلش اینه که سعی میکنم سردر نیارم! تا کم تر اذیت بشم! پیامهایی با این جملات:

زیباچهره،شاد،باهوش... شجاع هم هستی؟ پس اسمت با ه شروع میشه!حرف اول اسمت رو بفرست و شخصیت پنهانت رو بشناس!!!

فرصتی استثنایی...عدد 9 رو بفرست تا با بازیگران و خوانندگان محبوب خود در یک رستوران مجلل عکس سلفی بندازی و نهار بخوری!!!

عدد 8 رو بفرست تا بگم چطور میتونی تو مهمونی بدرخشی و عشوه گری کنی!!!

عدد 1 رو بفرست تا بگم چطوری بش بفهمونی دوسش داری!!!

بگو مدل گوشیت چیه تا بگم چطور شخصیتی داری! 1-اپل! 2-سامسونگ! 3-...!!!

تمام هنرمندانی که دوس داری رو جمع کردیم  تا از زندگی خصوصیشون برات بگیم! عدد 4 رو بفرست!!!

حافظ رو که به شاخه نباتش قسم بدی حتما جوابت رو میگیری! نیت کن اسمتو بفرست تا مشکلت حل شه!!!

وووو چندین و چند پیامک!
که هم خوندنشون وقت من و میگیره و هم اینکه  اگه مستعد باشم کلی اثر نامطلوب روم میذاره و القاء کننده و ترویج کننده ی افکاری غریب! و غربی! هستن که بویی از اسلام از اونها به مشام نمیرسه!!! و اکثرشون مروج گناه و بی بند وباری و سطحی نگری و خرافات و غیره هستن و غالبا توهین به شعور مخاطب میکنن... خیلیاش رو نخونده حذف میکنم تا زیاد اذیت نشم!
از پیامکها بگذریم که این با تمام بزرگی و عمقش، از کوچیکترین جزء زندگی ایه که توقع دارم  اسلامی بودن رو توش ببینم...
.
.
.
وارد خیابون میشم خیابونی که انتظار میره اسلام در اون تجلی داشته باشه و میبینم عده ای با لباس مخصوص خونه و شاید بدتر از اون مخصوص اتاق خواب! و با چهره هایی زننده و بعضا مخوف! در حال عبور و مرور در اون هستن!... سعی میکنم چشمام رو به نقاط زیبا مثل انسانهای متین یا درختها و گلهای گوشه ی خیابون بدوزم تا زیاد اذیت نشم!
.
.
.
خدا نکنه امروز کار اداری داشته باشم یا یه کار بانکی یا یک داد و ستد! فقط در مواردی ناچیز، کارم اسلامی پیش میره و اگه اعتراضی کنم، به داشتن صفاتی مانند مرتجع یا بی عقل یا اغتشاش گر یا ضد قانون یا متوهمِ توطئه! محکوم میشم! اینجور جاهام  توقف چندانی نمیکنم تا زیاد اذیت نشم!
.
.
.
در محل تحصیلم که باید با اسوه های تمام و کمال دینداری رو به رو بشم، گاها رفتار های... میبینم و این بیشتر اذیتم میکنه چون با خودم میگم هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک!
.
.
.
غروب که دلخور و خسته میام خونه، تصمیم میگیرم تلویزیون رو روشن کنم و از اخبار روز خبردار بشم یا سریالی ببینم ولی چیزایی رو میشنوم و میبینم که... (بهتره وارد سیاست نشم! گرچه به نظر میرسه مادرِ تمام موارد گفته شده م، نوعی سیاسته)... خلاصه باز اذیت میشم!
.
.
.
شب با خودم فکر میکنم قرار بود اسلامی رفتار کنم ولی با تمام تلاشم یه جاهایی اجبارا و بخاطر شرایط تحمیل شده، یا سهوا و بخاطر تاثیرات نرم و جدی رفتارهای موجود در اطرافم، نتونستم اونطور که باید و شاید مسلمان باشم و حامی رفتار های دینی! و نیز فکر میکنم چه ظالمند کسانی که به بهانه ی آزاد بودن خودشون و برخوردار شدن از حقوقی که فقط قابل قبول خودشونه، باعث میشن آزادی عده ی بیشماری از بین بره و خیلی ها از حقوق مسلم و انسانی، محروم بمونن و  با خاطری اذیت شده، روز رو به شب برسونن.
.
.
.
اما با تمام اینها،
من نا امید نیستم.
من یک مسلمانم و با افتخار در کشوری اسلامی زندگی میکنم.
من یک مسلمانم و با تمام کم و کاستی ها به مسلمان بودن خودم می بالم.
من یک مسلمانم و رفتارهای مسلمین رو به پای اسلام نمی نمیذارم.


شنبه 1394/07/18
ن : برگی از دفتر نظرات

غافل از دنیا به‏ سپاس و ثنایت...



اللَّهُمَّ
فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ
رَاضِیَةً بِقَضَائِكَ
مُولَعَةً بِذِكْرِكَ وَ دُعَائِكَ
مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِكَ
مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِكَ وَ سَمَائِكَ
صَابِرَةً عَلَى نُزُولِ بَلائِكَ
[شَاكِرَةً لِفَوَاضِلِ نَعْمَائِكَ ذَاكِرَةً لِسَوَابِغِ آلائِكَ‏]
مُشْتَاقَةً إِلَى فَرْحَةِ لِقَائِكَ
مُتَزَوِّدَةً التَّقْوَى لِیَوْمِ جَزَائِكَ
مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِیَائِكَ
مُفَارِقَةً لِأَخْلاقِ أَعْدَائِكَ
مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْیَا بِحَمْدِكَ وَ ثَنَائِكَ

خدایا
قرار ده نفسم را آرام‏ در برابر تقدیرت،
خشنود به قضائت،
حریص به ذكر و دعایت،
عاشق به برگزیده‏ دوستانت،
محبوب در زمین و آسمانت،
شكیبا بر نزول بلایت،
سپاسگذار بر فزونى‏ نعمتهایت،
یادكننده كامل عطاهایت،
مشتاق به شادى دیدارت،
توشه برگیرنده تقوا براى روز پاداشت،
پیرو روشهاى اولیایت،
جداكننده از اخلاق دشمنانت،
غافل از دنیا به‏ سپاس و ثنایت

(بخش هایی از زیارت امین الله)



( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]