تبلیغات
دفتر چهل برگ من
...وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
 

دوشنبه 1394/12/24
ن : برگی از دفتر نظرات

برگ خداحافظی از دفتر چهل برگ من...



این آخرین برگ از دفتر چهل برگ من بود

پس از این در کانال تلگرامم، با من همراه باشید.

همه ی ما...

@hameyema


دوشنبه 1394/12/24
ن : برگی از دفتر نظرات

یادت بخیر...



از سکوتی که پر از آنم،

دانستم،

که مرگ مادر،

افسانه نیست...



دوشنبه 1394/12/10
ن : برگی از دفتر نظرات

کدام پیروزی! کدام شکست!...



رونوشتی از یادداشت دکتر وحید یامین پور:

اصولگرایان از چه چیزی شکست خوردند؟

اصولگرایان در تهران شکست خوردند؛ به طور مطلق. ولی این شکست بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی و تمدنی است. تهران شهری است با انبوهی از جمعیت متعلق به طبقه متوسط جدید شهری، پیچیده در سبک زندگی شبه مدرن با مطالبات شبه روشنفکرانه. چه بر مبنای مفهوم «طبقه و قشر» تحلیل کنیم و چه مبتنی بر مفهوم «سبک زندگی»، آنچه روشن است اینکه رای بخشی از مردم تهران عموماً قداست زدایی شده و عرفی و حامل ارزش های غربگرایانه است. به خصوص جوانان رای اولی و زنان به عنوان پیش قراولان تحول در ادراک هویتی و فرهنگی، ترجیح می دهند همواره اصلاح طلب باشند تا اصولگرا. اصلاح طلبی برای آنها نه یک گرایش سیاسی که مجموعه ای از نشانه ها و معانی فرهنگ نوگرایانه و مدرن است. شرکت در انتخابات برای این گروه از مردم نه یک کنش سیاسی که یک «فضا-رسانه» است؛ یک حرکت نمادین برای ادای پاره ای از دلبستگی ها و علاقه مندی هایشان وگرنه عموم کسانی که به لیست مشهور به امید رای داده اند نه منتخبان خود را می شناسند و نه حتی تفاوت آنها را با رقبا می توانند بیان کنند ولی این انتخاب برای آنها ابراز یک تمایز در سلیقه ها و خواست ها و نوعی تشفی خاطر به حساب می آید.

برخی ممکن است برای این رخداد زمینه و اسناد امنیتی پیدا کنند. مثلا به نقش شبکه های اجتماعی، تلگرام یا ماهواره ها بپردازند. ولی این مساله اصل ماجرا را تغییر نمی دهد. بر فرض اینکه پیام های ساخته و پرداخته شده ای از خارج از کشور به داخل ارسال شده باشد، چرا گوش این جماعت شنوای این حرف هست ولی شنوای انبوهی از پیامهای رسمی درون نظام که از رسانه ها منتشر می شود، نیست؟! من نتایج انتخابات در تهران را از جنس واکنش جوانان به فوت مرحوم پاشایی درک می کنم. آنها نیاز داشته اند بواسطه ی یک رای متفاوت، تفاوت های خود را ابراز کنند و از اینکه «دیگری» منسجم به حساب می آیند، لذت ببرند. در عصری که هویت ها زایل می شود، این پشت گرمی ناشی از با هم بودن و در عین حال متفاوت بودن، ایجاد هویت می کند. هرچند که این هویت هیجانی، زودگذر و قابل جهت دهی است.

بنابراین هشدار اصلی این است که اصولگرایان از یک رقیب سیاسی شکست نخورده اند بلکه این کنش سیاسی تجلی یک سبک زندگی است. تفاوت معنادار رفتار سیاسی مردم قم با مردم تهران در این انتخابات به فهم این اتفاق کمک می کند.

#وحید_یامین_پور
https://telegram.me/joinchat/A4QtSDu4bQKgEU7YVPw8bA



شنبه 1394/12/8
ن : برگی از دفتر نظرات

مادرم...



چشمای کم سوت، خوب شده یا نه

زخمای بازوت، خوب شده یا نه

دردای زانوت، خوب شده یا نه...



سه شنبه 1394/12/4
ن : برگی از دفتر نظرات

در انتخابات،مسئولیت نزد خداوند فراموش نشود...



احدی شرعاً نمی‌تواند به کسی کورکورانه و بدون تحقیق رأی بدهد. و اگر در صلاحیت شخص یا اشخاصی تمام افراد و گروهها نظر موافق داشتند ولی رأی دهنده تشخیصش بر خلاف همه آنها بود، تبعیت از آنها صحیح نیست، و نزد خداوند مسئولیت دارد. و اگر گروه یا اشخاص صلاحیت فرد یا افرادی را تشخیص دادند و از این تأیید برای رأی دهنده اطمینان حاصل شد، می‌تواند به آنها رأی دهد.

صحیفه امام خمینی ، جلد ۱۸ ، صفحه ۳۳۷


یکشنبه 1394/12/2
ن : برگی از دفتر نظرات

حال مادر خوب نیست...



حال مادر خوب نیست

میدهد تکیه به زانویش که برخیزد

ولی

میخورد هر بار بر دیوار،

بدتر میشود



چهارشنبه 1394/11/21
ن : برگی از دفتر نظرات

تو را به خدا سپردم...



نشنو از نی کآن نوای بینواست
بشنو از دل کآن حریم کبریاست

نی بسوزد تل خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود



یکشنبه 1394/11/4
ن : برگی از دفتر نظرات

از قرآن کریم...



«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا».[1]

در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بسته‌‏اند ایستاده‌‏اند. بعضى از آنها به عهد خود وفا کرده، جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند، و بعضى نیز در انتظارند و هیچ‌گونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند و کمترین انحراف و تزلزلى در کار خود پیدا نکردند.

[1]. احزاب، 23


سه شنبه 1394/10/29
ن : برگی از دفتر نظرات

تقدیم به دوستداران امام حسن عسکری علیه السلام...





امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمودند:
قلب احمق در زبان اوست و زبان حكیم در قلبش 

بحارالانوار، جلد 1 صفحه 320



جمعه 1394/10/25
ن : برگی از دفتر نظرات

ندیدم دمی چون مسیحایی تو...



ندیدم شهی در دل آرایی تو
به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی
فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر
ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من
ندیدم نگاری به زیبایی تو

نداری مریضی به بد حالی من
ندیدم دمی چون مسیحایی تو

نداری غلامی به تنهایی من
ندیدم غریبی به تنهایی تو

نداری اسیری به شیدایی من
ندیدم کسی را به آقایی تو

امید غریبان تنها کجایی؟
چراغ سر قبر زهرا کجایی؟

تجلی طه ، گل اشک مولا ، دل آشفته ی داغ آن کوچه ی غم

گرفتار گودال خونین ، دل افگار غم های زینب ، سیه پوش قاسم

عزادار اکبر گل باغ لیلا ، پریشان دست علم گیر سقا

نفس های سجاد ، نواهای باقر ، دعاهای صادق

کس بی کسی های شب های کاظم

حبیب رضا و انیس غریب جواد الائمه

تمنای هادی ، عزیز دل عسکری ، پس نگارا

بفرما کجایی؟




پنجشنبه 1394/10/24
ن : برگی از دفتر نظرات

کمکم کن به عهدم وفادار باشم...





کمکم کن عهدی که در طوفان با تو بستم،
در آرامش از یاد نبرم



یکشنبه 1394/10/20
ن : برگی از دفتر نظرات

روایت شهدا...






مهریه ما یک جلد کلام الله مجید بود و یک سکه طلا

سکه را که بعد از ازدواج بخشیدم
اما آن یک جلد قرآن را محمد بعد از ازدواج خرید و در صفحه اولش اینطور نوشت:
"امید به این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد
و نه چیز دیگر،که همه چیز فنا پذیر است جز این کتاب"

و حالا هر چند وقت یکبار وقتی خستگی بر من غلبه میکند،
این نوشته ها را می خوانم و آرام میگیرم ..


راوی:همسر شهید 


یکشنبه 1394/10/20
ن : برگی از دفتر نظرات

مادرم/ مرا ستاره صبحی که هر چه می کوشم...



آمده‌ام ، آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی زگناهم بده
ای حرمت ملجا درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده

(التماس دعا برای تمام بیماران)



شنبه 1394/10/19
ن : برگی از دفتر نظرات

فریادی که آسمان ایران را شکافت...



مقام معظم رهبری مدظله عالی در زمان ریاست جمهوری خود در سال روز قیام 19 دی پیامی صادر کردند که بخشی از آن چنین است:

«نوزدهم دی ماه یادآور قهرمانی های مردم ایثارگر قم، شهر قیام و شهادت، و روز آغاز مبارزه قاطع و مستمر امت اسلامی با رژیم منحوس پادشاهی است. در نوزدهم دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و شش و در اوج قدرت رژیم شیطانی پهلوی، در روزهایی که استبدادِ به جنون کشیده شاه خائن ،کار عمال و کارگزاران رژیم را به گستاخی و وقاحت کشانده و اختناقِ حاکم همه فریادهای ملت محروم و دربند را در سینه خفه کرده بود یک باره فریاد پرخروش و هماهنگ مردم قم آسمان ایران را شکافت و خواب دژخیمان پهلوی را بر آشفت. مقاله توهین آمیزی که به دستور شاه خائن علیه امیر مستضعفان و مرجع شیعیان جهان به چاپ رسیده بود، همچون جرقه ای باروتِ خشم مردم مسلمان قم را منفجر ساخت. رژیم نامردمی حاکم نیز بنا به ماهیت ضد خدایی و ضد خلقی خویش دستور داد تا مزدورانش به روی مردم بی دفاع آتش گشودند و خون پاک و مطهر مسلمانان مبارز را به زمین ریختند. قیام دلیرانه مردم قم نقطه شروع مبارزه ای بی امان بود که تا لحظه سقوط حکومت رجّالگان رژیم پهلوی ادامه یافت و پس از آن نیز تا امروز در جبهه های داخلی و خارجی ادامه دارد و خواهد داشت».


جمعه 1394/10/18
ن : برگی از دفتر نظرات

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو...



تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند

این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو



جمعه 1394/10/18
ن : برگی از دفتر نظرات

به بهانه ی نیامدن شما...



در یک آزمون ورودی از ما خواسته شده بود:
گفتگویی میان خورشید و ستارگان ترتیب دهیم
.
.
.
در اون زمان اندک، فقط این به ذهنم رسید:

ستارگان به خورشید:
چرا ما شما رو نمی بینیم؟
چرا وقتی که ما هستیم شما نیستید؟

خورشید به ستارگان:
نبودن من فرصتیه برای دیده شدن شما
شما با من دیده نمیشید
.
.
.
در غیبت امام عصر ( عجل الله تعالی فرجه الشریف) چقدر دیده میشویم؟


دوشنبه 1394/10/14
ن : برگی از دفتر نظرات

آیه ها را به کوه و دشت بگو/حزبی از فطرت جماد بخوان...



شافعی لوکان رضا حب آل محمد علیه السلام انی رافضی

لوکان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافضی

النمر باقر النمر برخیز باز هم خطبه جهاد بخوان

از غدیر از غم علی بنویس منکران را به اعتقاد بخوان

بغض خشکیده در گلوی حجاز روی دوشت عبا بیفکن و باز

 سوره ی مومنون تلاوت کن شیعیان را به اتحاد بخوان

جمع کن مردم عوامیه را سخره کن دولت معاویه را

یک نفس غیرت ابوذر شو ظالمان را به عدل و داد بخوان

ای تب روح تو غروب قطیف ای همه خون مسلخ تو شریف

ناله ات را به چاه ها بسپار روضه ات را به گوش باد بخوان

در هیاهوی قاریان دلار بار دیگر بلند شو ای شیخ

جهل آل سقوط را بشکن مفتیان را به اجتهاد بخوان

نزد این قوم عزتش هبلی ارتدادست حب آل علی

شافعی وار اگر گناه اینست دو جهان را به ارتداد بخوان

این یهودی دلان بی پروا سرخوشانند خون یحیی را

بین مسلخ به چشم کوری شان کاف ها یا و عین صاد بخوان

این شکم عقل های نفت پرست سوره ی حشر را چه می فهمند

آیه ها را به کوه و دشت بگو. حزبی از فطرت جماد بخوان

آهی از گرمی جگر سر کن آسمان را به انفجار بکش

سطری از سردی زمان بنویس رودهارا به انجماد بخوان
 
از بقیع از غم زمانه بگو یک دهن حرف عاشقانه بگو

باز از غربت رسول بپرس از غم احسن البلاد بخوان

النمر باقر النمر برخیز بار دیگر به اقتدای علی

زیر گرمای آسمان قطیف فصلی از خطبه جهاد بخوان

 
دکتر محمد مرادی
استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز


یکشنبه 1394/10/13
ن : برگی از دفتر نظرات

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ...



بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا (سوره اسراء، آیه80)

در یک سالگی وبلاگم باز با نام تو شروع میکنم



شنبه 1394/10/12
ن : برگی از دفتر نظرات

ماجرای عوض شدن حال و هوای ما/ بچه ها حلالم کنید!...



این روزا روزای آزمون آخر ترمه و تقریبا همه ی خونه ها حتی با داشتن یه محصل تو خونه، درگیر فضای امتحان هستن از جمله خونه ی ما و یه وقتایی لازم میشه تا آدم خصوصا اونی که محصله، خودش رو از حال و هوای خونه و کتاب و جزوه نجات بده و لااقل یکی دو سه ساعت، بره جایی که هیچکدوم اینا رو نبینه! تو همین راستا، یکی دوشب پیش ما هم تصمیم گرفتیم از خونه بزنیم بیرون و به اصطلاح فضا رو عوض کنیم...

هواشناسی گفته بود قراره بارش داشته باشیم و با اعتماد به این پیش بینی، گفتیم شاید تو فضای جدید بارون هم دیدیم البته از پشت شیشه های کدر و دود گرفته ی ماشین چون فکر نمیکنم هیچ عاقلی تو این هوای آلوده هوس قدم زدن به سرش بزنه!...


خلاصه با ماشین رفتیم پیاده روی! بالاخره بد نیست ماشین هم یه حرکتی کنه تا تحلیل نره! و نفسی بکشه تو این هوای پر از ذراتِ معلقِ بیماری زا...


از کوچه ها و خیابونای مختلفی رد شدیم و با اینکه آخرای شب بود آدمای مختلفی در حال عبور ومرور بودن یکی مرتب یکی شلخته یکی محجوب یکی نیمه عریان! یکی تنها یکی باهمراهش یا همراهانش، راستی گفتم با همراهانش، یادم اومد یه جا، دور یه میدون، ایستادیم برای جواب دادن تلفن که من چشمم افتاد به رستورانی که اون طرف خیابون بود و چند نفر هم توش بودن و بیرونش هم چند سیخ مرغ، در حال چرخیدن و بریون شدن، یه خانواده ی چهارنفره هم کنار رستوران ایستاده بودن. یه خانوم بچه بغل و یه مرد جوان که دست پسرک کوچکی رو گرفته بود تا بی حرکت وایسه! آخه به نظر میرسید اگه دستشو رها کنه، پسرک میدوه و میره داخل رستوران! مرد جوان دستشو کرد تو جیبش و کمی پول بیرون آورد و به همسرش نگاهی کرد و پول ها رو گذاشت تو جیبش و دست پسرک رو به دست اون داد و خودش رفت داخل رستوران... پسربچه مثل اسفند رو آتیش همه ش بالا و پایین میپرید و سعی میکرد دست مامانش رو رها کنه انگار قصدش این بود که بره داخل اما مادر نمیذاشت و محکم دستشو گرفته بود. اون یکی کودک هم که تو آغوش مامانش بود، انگار که از برادر یاد گرفته باشه، هِی جیغ میزد و کار مامان رو سخت تر میکرد...


مرد جوان از رستوران بیرون اومد و بی آنکه چیزی بگه دست پسرک رو از مادر گرفت و به زور و درحالی که گریه هم قاتی بی تابی های پسرک شده بود از اونجا دورش کرد. نفهمیدم قضیه چی بود ولی احساس کردم یه جای کارشون می لنگه. ولی کجا؟ با خودم گفتم اگه پولش برای مرغ یا غذاهای دیگه ی رستوران کم بود که با وجود خواهش های پسرک داخل نرفتن، خب لااقل سیب زمینی سرخ شده می گرفت تا صدای پسرک بخوابه و دلش نشکنه ولی حواسم نبود که سیب زمینی های کشورم زیر خروارها خاک مدفونن و نمیتونن به داد مردمی که قدرتشون برای خرید چیزای دیگه کمه، برسن... البته به فرض بالا بودن قدرت خرید، مثلا اینکه بتونه پلو با مرغی، چیزی، بخره، در این صورت هم نمیشه گفت شانس آورده چون ممکن بود مثلا برنج، تاریخ گذشته باشه یا مرغ...


هنوز بارونِ پیش بینی شده! نباریده تا فضا رو عوض کنه...


رو کردم به طرف میدون...


وسط میدون، یه پل عریض عابر پیاده هست که زیرش کلی فضای وسیع و نیمکت داره میشه رفت و نشست روشون و از فضای تنگ ماشین خلاص شد اما نمیشه چون هم هوا آلوده س هم اکثر نیمکت ها اشغال هستن... مردان جوان و کم سن و سالی که تو اوج جوانی و قدرت، بجای فعالیت فکری و بدنی، مثل جذام یا طاعون زده ها، ولو شدن رو نیمکت ها و در خواب هستن! خوابی عمیق! با کمال تعجب برخیشون نشسته و سیگار به لب خوابشون برده و هیچ تکونی نمیخورن... هیچ حرکتی، هیچ عکس العملی! حتی سرما رو حس نمیکنن. شاید هم مرده باشن. به همین راحتی. با وجود اونها چطور میشه از اون فضا استفاده کرد!


میدون و ترک کردیم و رفتیم فضا رو عوض کنیم باز!...


سر راهمون به کوچه ی قدیمی دوران بچگیمون رسیدیم و به یاد اون روزا گفتیم بد نیست ازش عبور کنیم. وسط کوچه یه پارچه ی بزرگ مشکی زده بودن که روش عکس یه مرد بود. زیر عکس نوشته بود: بچه ها حلالم کنید! بیشتر که دقت کردم شناختمش. تو محل معروف بود به فروشنده ی مواد مخدر! شاید آدمای مرده و بی تحرک زیر پل، محصول شغل صاحب همین عکس باشن. اصلا بعید نیست ولی حالا دستش از دنیا کوتاه شده و منتظر حلالیته! خیلی تعجب کردم که چه انتظار بی جایی داره مگه میشه چنین شخصی رو حلال کرد؟ مگه الکیه؟ هیچ جوری نتونستم خودم رو راضی کنم که ذکری برای طلب مغفرت براش بگم...


گلوم کمی سوزش گرفته بود و ظاهرا بدون هیچ دلیلی! سرفه م گرفت. شاید از آلودگی هوا...


از اونجا رد شدیم ولی فکرم پیششون بود. پیش صاحب عکسی که حلالیت میخواست. پیش مردان جوان ولی بی حرکت زیرپل. پیش اون مرد جوان که پول نداشت برای زن و بچه ش غذا بخره...


با خودم گفتم اون مرد موادفروش، کارش خیلی زشت و قبیحه چون برا پول درآوردن، آدما رو آروم آروم میکشه و نابود میکنه و اصلا قابل بخشش نیست. اصلا!...


اما بقیه چی؟


مثلا

اونایی که باید یه فکری برای تمیز شدن هوا کنن و نمیکنن...
اونایی که بجای فروش، کلی سیب زمینی دفن میکنن...
اونایی که کالای تاریخ گذشته به مردم میفروشن...
اونایی که باعث میشن نیمه عریان بیرون اومدن از خونه برای مردم تبدیل بشه به ارزش...
اونایی که...
و اونایی که...

برگشتم و به پشت سرم نگاهی کردم به عکسی که روی پارچه ی سیاهی ملتمس حلالیته! غبار ذهنم رو پاک کرده و جور دیگه ای قضیه رو تصور کردم. تو دلم گفتم خدایا نکنه روزی که دستها از همه جا کوتاهه و قدرت ها پودر شده و به هوا رفته، چشم باز کنیم و حقایقی رو ببینیم که مبحوتمون کنه...

نکنه ببینیم صاحب ملتمس اون عکس، برای بخشیده شدن مستحق تره تا بسیاری از ما!
نکنه اون حق کمتری از دیگران به گردن داشته باشه در مقایسه با بسیاری از ما!
نکنه...
و نکنه...

چرا چشم هامون بسته س و نی فهمیم، کشتن تدریجی دیگران فقط با فروش مواد مخدر به اونا نیست
بلکه فراتر از اون،

مرگِ پدری در نزد پسرکشه که نمیتونه حتی کمترین خواسته ش رو برآورده کنه!
مرگِ ریه های انسان هاییه که تنها گناهشون اعتماد به ماست و انتخاب ما!
مرگِ غیرت هاست...
مرگِ...
و مرگِ...
.
.
بارون پیش بینی شده نبارید...
سرفه های من شدیدتر شد...
چندساعت از درس خوندن افتادم...
ولی
فهمیدم درس خوندنی که، عملی در پی نداشته باشه رو باید انداخت تو سطل زباله، چون این درس ها رو خیلی از اونایی که باید کاری کنند هم، خوندن! اما به کارشون نیومده...
فهمیدم، برای صاحب درک شدن، صرف خوندن و خوندن و خوندن، کفایت نمی کنه...
فهمیدم...
و فهمیدم...
.
.
حال و هوامون عوض شد و برگشتیم...
باز درس و درس و درس...


جمعه 1394/10/11
ن : برگی از دفتر نظرات

خدا با کسی فامیل نیست/ ان اکرمکم عندالله اتقیکم...



خودت را بکشی منسوب امامی!

سید احمد خمینی (رحمة الله علیه):

ما که کسی نیستیم؛ اگر امام نبود کسی ما را نمی‌شناخت


نه زندان رفته‌ایم و نه شکنجه شده‌ایم و نه در فلسفه غرب و شرق اهل نظریم و نه در فقه و اصول مجتهد نه ادیبیم و نه منطقی فقط و فقط منسوب امامیم.
پس باید دقیقا توجه کنیم که اگر امام نبودند هرگز کسی ما را بدان صورت نمی‌شناخت تا با ما مصاحبه کند پس من من نکنیم که هیچیم. من چون فرزند امام هستم می‌آیند و با من مصاحبه می‌کنند چاپ می‌کنند و آن را تیتر می‌کنند والا از قبیل من زیادند و از من بهتر بسیار و در حوزه‌های علمیه سراسر ایران از قبیل ما فراوان که کسی با آنان مصاحبه نمی‌کند.

لذا باید توجه کنیم که از این انتساب سوء‌استفاده نکنیم که خلاف شرع مبین است.


مسئله دیگر این که اگر هم بگوئیم که من کاری با امام ندارم و من خودم هستم و حرف‌های من، حرف‌های من است و به امام مربوط نمی‌شود کما این که از روی عدم آگاهی قبلا گفته شده بود این خدعه و فریب است زیرا تنها با عنوان فرزند امام و ...است که می‌توانند لی لی به لالامان بگذارند و الا کسی هستی تا کسی تو را بشناسد؟! چه رسد به این که با تو صحبت کند و تیتر کند و هر کس استفاده خودش را بکند؟! خودت را بکشی فرزند امامی و با این ژست که: نه خیر من با امام کاری ندارم و فقط حرف‌های خودم را می‌زنم کار تمام نمی‌شود.



( تعداد کل صفحات: 11 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]